تبليغاتX

پـيـروان ولايـت ، عـاشـقـان شـهـادت - بیمه حضرت ابوالفضل(ع)


پشت پیراهن‌اش نوشته شده بود:«بیمه حضرت ابوالفضل (ع). ورود هرگونه تیرو ترکش ممنوع» بچه‌ی ساوه بود و هنوز موهای صورتش خوب سبز نشده بودند.

بیشتر از 5 کلاس نتوانسته بود درس بخواند. آخر پدر نداشت و مجبور بود در یک مغازه مکانیکی شاگردی کند تا خرجی زندگی خانواده‌اش را تامین کند.

شب هجدهم بهمن 1361، عملیات والفجر مقدماتی. گروهان ما وظیفه‌اش از کار انداختن چند سنگر دوشکای دشمن و رسیدن به بالای «تپه دوقلو» بود. یک قبضه دوشکاری عراقی، کل گروهان را زمین‌گیر کرده بود. برادر «صمد» معاون گردان فریاد زد:«یه آرپی‌جی‌زن داوطلب می‌خواهم بره اون سنگر دوشکا رو خاموش کنه». نفس در سینه‌ی همه گیر کرد. دل شیر می‌خواست تا کسی بتواند حتی یک لحظه سرش را از روی زمین بلند کند، اما «حسین»؛ همان بچه بسیجی نوجوان و نحیف ساوه‌ای، قد علم کرد قبضه آرپی‌جی را برداشت و راه افتاد.

قبضه از قدش بلندتر بود. از خط آتش دشمن گذشت و رفت بالای یک تل خاک. همه زیر لب دعایش می‌کردیم درست رو به روی سنگر دوشکای دشمن زانو زد و و صدای خارج شدن قبضه از ضامن و بعد، صدای شلیک موشک را شنیدیم. همزمان با شلیک موشک، بچه‌ها یکصدا تکبیر ‌گفتند،‌ گلوله درست خورد وسط سنگر دوشکا، عراقی‌ها حالا داشتند کمی دورتر از سنگر دوشکا به سمت ما شلیک می‌کردند. یکی از تیرهایشان به حسین اصابت کرد. رفتیم و او را از تل خاک بیرون آوردیم پایین. خون از دستش فواره می‌زد. شکر خدا آسیب جدی ندیده بود. تیر خورده بود کف دستش. دیگر جنگ تن به تن شده بود.

گفتم :«حسین! برگرد عقب تا بچه‌ها تو را به آمبولانس برسانند». سگرمه‌هایش رفت توی هم وگفت:«کجا برم؟»گفتم:«آخه از تو که دیگه کاری برنمی‌آد» با دست سالم‌اش نخی از جیب شلوارش بیرون کشید و گفت:«زود این نخ را ببند به ماشه‌ی این تفنگ بعد هم مسلح‌اش کن و بده دست من» از آن همه عظمت‌اش احساس حقارت کردم.

+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388;ساعت ; توسط سائل الزهرا(س); |