نزديك شب عاشورا، امام حسين عليه السلام ياران خود را به گرد خود آورد، امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: من با اينكه بيمار بودم، نزديك شدم ببينم پدرم به آنان چه مىگويد، شنيدم رو به اصحاب كرد و پس از حمد و ثنا فرمود:
«اما بعد و انى لا اعلم اصحابا اوفى ولا خيرا من اصحابى و لا اهل بيت ابر ولا اوصل من اهل بيتى فجزا كم الله عنى خيرا ... ».
برادران و پسران و برادر زادگان و پسران عبدالله بن جعفر و زينب عليها السلام به پيش آمدند و گفتند: براى چه اين كار را بكنيم؟ براى اينكه بعد از تو زنده بمانيم؟ هرگز، خداوند آن روز را براى ما پيش نياورد.
حضرت عباس عليه السلام به عنوان نخستين نفر سخنانى به اين مضمون گفت، و بعد از او ديگران نيز چنين گفتند.
امام حسين عليه السلام به پسران عقيل رو كرد و فرمود:«اى پسران عقيل! كشته شدن مسلم عليه السلام بس است، پس شما برويد، من اجازه رفتن به شما دادم».
آنها عرض كردند: «سبحان الله!» آنگاه مردم درباره ما چه مىگويند، ما بزرگ و آقا و عموى خود را كه بهترين عموهايمان بود به خود واگذاريم و يك تير باهم نينداختيم و يك نيزه و شمشير به كار نبرديم، و ندانيم كه به سرشان چه آمد؟ نه هرگز ما چنين كارى نخواهيم كرد، بلكه ما جان و مال و زن و فرزند خود را فداى تو مىسازيم، و در ركاب تو مىجنگيم تا به هر جا رفتى ما نيز همراه تو باشيم.
«فقبح الله العيش بعدك».
ادامه مطلب...
خاندان حضرت عباس (ع):
در سال 26 هجري قمري، حضرت عباس (ع) پايه عرصه گيتي نهاد. مادر گراميش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر كلبي و كنيه اش (ام البنين) بود.
چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه اميرالمومنين از برادرش عقيل، كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست كرد زني را از دودماني شجاع براي او خواستگاري كند و عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت.
اميرالمومنين (ع) از اين بانوي گرامي، صاحب چهار پسر به نامهاي عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.
عباس (ع) ازبرادران ديگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خويش، حسين (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند.
ارادت قلبي ام البنين (س) به خاندان پيامبر (ص) آنقدر بود كه امام حسين (ع) را از فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت؛ بطوري كه وقتي به اين بانوي گرامي خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسين (ع) باخبر سازيد و چون خبر شهادت امام حسين (ع) به او داده شد، فرمود رگهاي قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زير اين آسمان كبود است، فداي امام حسين (ع).
ادامه مطلب...
نوشتهاند تا اصحاب زنده بودند،تا يك نفرشان هم زنده بود،خود آنها اجازه ندادند يك نفر از اهل بيت پيغمبر،از خاندان امام حسين،از فرزندان،برادر زادگان، برادران،عموزادگان به ميدان برود.مىگفتند آقا اجازه بدهيد ما وظيفهمان را انجام بدهيم،وقتى ما كشته شديم خودتان مىدانيد.اهل بيت پيغمبر منتظر بودند كه نوبت آنها برسد.
آخرين فرد از اصحاب ابا عبد الله كه شهيد شد،يكمرتبه ولولهاى در ميان جوانان خاندان پيغمبر افتاد.همه از جا حركت كردند.نوشتهاند:«فجعل يودع بعضهم بعضا»شروع كردند با يكديگر وداع كردن و خدا حافظى كردن،دستبه گردن يكديگر انداختن،صورت يكديگر را بوسيدن.
از جوانان اهل بيت پيغمبر اول كسى كه موفق شد از ابا عبد الله كسب اجازه كند، فرزند جوان و رشيدش على اكبر بود كه خود ابا عبد الله در بارهاش شهادت داده است كه از نظر اندام و شمايل،اخلاق،منطق و سخن گفتن،شبيهترين فرد به پيغمبر بوده است.سخن كه مىگفت گويى پيغمبر است كه سخن مىگويد.آنقدر شبيه بود كه خود ابا عبد الله فرمود:خدايا خودت مىدانى كه وقتى ما مشتاق ديدار پيغمبر مىشديم،به اين جوان نگاه مىكرديم.
ادامه مطلب...
سپس امام حسين (عليه السلام) فرمود:
«هوّن بي، ما نزل بي انّه بعين الله(13)؛ پروردگارا هر چه بر سر من ميآيد، در برابر چشمان توست؛ از اين رو (همگي) بر من آسان است.»
سپس ادامه دادند:
«پروردگارا اگر ياريات از آسمان را از ما دريغ داشتي پس آن (نصر و ياري) را براي کسي (مهدي) که از ما بهتر است قرار ده، و انتقام ما را از اين ستمکاران بگير. و آنچه بر ما ميگذرد ذخيره آخرتمان قرار ده.»(14)
و نيز گزارش شده که امام(عليه السلام) به درگاه خداوند چنين عرض کرد:
«پروردگارا! تو شاهد بر قومي هستي که آنها شبيهترين مردم به رسول تو محمد(صلي الله عليه و آله) را کشتهاند»(15)
به دنبال اين سخنان امام بود، كه ندايي شنيده شد: «دعه يا حسين فانّ له مرضعاً في الجنه(16)؛ اي حسين! علي را واگذار، او در بهشت دايهاي خواهد داشت» پس از آن امام، علي را از اسب پايين آورد و براي او با شمشير، قبري حفر فرمود و بدن کوچکش را دفن کرد. بدن کودک، غرق در خون شده بود. امام بر او نماز گزارد.(17) و نيز گفته شده که او را در کنار ساير شهيدان اهل بيت نهاد.(18)
درسي که ميتوان گرفت:
امام حسين(عليه السلام) علي اصغر را چون علي اکبر شبيهترين مردم به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) معرفي کرد؛ از اين رو اگر علي در اين معرکه شهيد نميشد، به مقام عصمت گام مينهاد؛ گو اين که در آن لحظه هم آنگونه بود.
نوزادي شهيد در كربلا
يعقوبي ميگويد: امام (عليه السلام) بر اسب خود سوار و عازم ميدان بود، کودکي که در همان ساعت متولد شده بود نزد آن حضرت آوردند. امام (عليه السلام) در گوش فرزند خود اذان گفت و کام او را برداشت. در آن هنگام تيري به حلق آن طفل اصابت کرد و او را به شهادت رسانيد. امام آن تير را از حلق طفل بيرون کشيد و کودک را به خونش آغشته ساخت و گفت:
«به خدا سوگند، تو گراميتر از ناقه (ناقه صالح) در پيشگاه خداي تعالي هستي و جد تو رسول خدا، نزد خداوند گراميتر از صالح پيامبر است» آنگاه بدن خون آلود کودک را نزد ساير فرزندان و برادرزادگان خود نهاد. (19)
سماوي ميگويد: اين که برخي گفتهاند حضرت علي اصغر در کربلا ولادت يافته چندان درست نيست.(20) شايد هم عبدالله رضيع در کربلا به دنيا آمده و غير از حضرت علي اصغر(عليه السلام) باشد.
پينوشتها:
13- انه بعينک يا ارحم الرّاحمين. اللهوف، ص 50؛ الملهوف علي قتلي الطفوف، ص 169 .
14- مثيرالاحزان، ص 70؛ مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص 32، تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص448 .
15- المنتخب للطريحي، ص 431 .
16- تذکره الخواص، ص 252 .
17- مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص 32 .
18- الارشاد، ج 2، ص 108؛ مثيرالاحزان، ص 70.
19- تاريخ اليعقوبي، ج2، ص 245.
20- ابصارالعين، ص 54 .
برگرفته از كتاب ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني
قاسم بن حسن برادر پدر و مادرى همان ابوبكر بن حسن است كه بيش از او كشته شد. ابومخنف به سندش از حميد بن مسلم (كه خبرنگار لشكر عمر بن سعد است ). روايت كرده كه گفت : از ميان همراهان حسين عليه السلام پسرى كه گويا پاره ما بود به سوى ما بيرون آمد، و شمشيرى در دست و پيراهن و جامه اى بر تن داشت و نعلينى بر پا كرده بود؟ بند يك از آن دو بريده شده بود، و فراموش نمى كنم كه آن نعل چپش بود.
عمرو بن سعيد بن نفيل (80) ازدى كه او را ديد گفت : به خدا سوگند هم اكنون بر او حمله آرم . بدو گفتم : سبحان الله تو از اين كار چه مى خواهى ؟ همانهايى كه مى نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته اند، تو را از كشتن او كفايت كنند، گفت : به خدا سوگند من شخصا بايد به او حمله كنم ، اين را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشير را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فرياد زد: عمو جان ! و عموى خود را به يارى طلبيد.
حميد گويد: به خدا سوگند حسين (كه صداى او را شنيد) چون باز شكارى رسيد و لشكر دشمن را شكافت و به شتاب خود را به معركه رسانيد و چون شير خشمناكى حمله افكند و شمشيرش را حواله عمرو بن سعيد كرد، عمرو دست خود را سپر كرد، ابوعبدالله دستش را مرفق بيفكند و به يك سو رفت ، لشكر عمر بن سعد (براى رهايى آن پست خبيث ) هجوم آورده و او را از جلوى شمشير حسين عليه السلام به يك سو برده نجاتش دادند، ولى همان هجوم سواران سبب شد كه آن نتوانست خود را از زمين حركت دهد و زير دست و پاى اسبان لگد كوب گرديد و از اين جهان رخت بيرون كشيد - خدايش لعنت كند و دچار رسوايى محشرش گرداند. (81)
گرد و غبار فرو نشست ، حسين عليه السلام را ديدم كه بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا بر زمين مى سود، در آن حال آن جناب مى فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى كه تو را كشتند، و رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز قيامت درباره تو خصم ورزد و طرف آنها باشد.
سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد، يا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است كه دشمنش بسيار و ياورش اندك است ، سپس قاسم را بر سينه گرفت و از زمين بلند كرد و گويا هم اكنون مى نگرم به پاهاى آن جوان كه بر زمين كشيده مى شد، و همچنان او را بياورند تا در كنار جسد فرزند على بن الحسين افكند. من پرسيدم : اين پسر كه بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابيطالب بود. صلوات الله عليهم اجمعين .
ادامه مطلب...
نوشتهاند حسن بن على عليه السلام چند پسر داشت كه اينها همراه ابا عبد الله آمده بودند.يكى از آنها جناب قاسم بود.امام حسن عليه السلام پسر ده سالهاى دارد كه آخرين پسر ايشان است،و اين بچه شايد از پدرش يادش نمىآمد چون وقتى كه پدرش از دنيا رفت گويا چند ماهه بوده است،در خانه حسين بزرگ شد.
ابا عبد الله به فرزندان امام حسن خيلى مهربانى مىكرد،شايد بيش از آن اندازه كه به پسران خودش مهربانى مىكرد چون آنها يتيم بودند و پدر نداشتند.اين پسر اسمش عبد الله و خيلى به آقا علاقهمند است،و آقا به زينب سپرده است كه تو مواظب بچهها باش،و زينب دائما مراقب آنهاست.يك دفعه زينب متوجه شد كه عبد الله از خيمه بيرون آمده است و مىخواهد برود پيش عمويش حسين بن على عليه السلام.
زينب دويد او را بگيرد،او فرياد كرد:«و الله لا افارق عمى»به خدا قسم كه من هرگز از عمويم جدا نمىشوم.آن طفل مىدود،زينب مىدود( السلام عليك يا ابا عبد الله!اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده).
آنقدر زينب دويد كه به ابا عبد الله نزديك شد.آقا فرمود:نه،تو برگرد،بگذار اين بچه پيش خودم باشد.خودش را نداختبه دامان حسين عليه السلام(حسين است،او خودش عالمى دارد).در همين حال، يكى از دشمنان آمد براى اينكه ضربتى به ابا عبد الله بزند.
تا شمشيرش را بالا برد، اين طفل فرياد كرد:«يابن الزانية!اتريد ان تقتل عمى»؟زنازاده!تو مىخواهى عموى مرا بكشى؟تا او شمشيرش را حواله كرد،اين طفل دستخود را جلو آورد و دستش بريده شد. فرياد كرد:يا عماه!عموجان ببين با من چه كردند!
«اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتيك اليقين.»
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم،و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 از ص 297
نويسنده: شهيد مطهرى
روز عاشورا، وقتی یاران امام حسین به شهادت رسیدند و لشگر دشمن از هر سو، امام را محاصره کرد، عبدالله بن حسن بن علی علیه السلام که کودکی بیش نبود، از خیمهی زنان بیرون آمد و به سوی عموی خود، امام حسین علیه السلام، رفت. زینب سلام الله علیها که نگرانش بود، خود را به او رساند تا از رفتنش جلوگیری کند.
اما عبدالله سرسختی نشان داد و گفت:« به خدا از عمویم جدا نخواهم شد.»
آنگاه خود را به عموی خود رساند و به ابجر بن کعب که شمشیرش را بلند کرده بود تا بر حسین علیه السلام فرود آورد، گفت:« ای پسر زن ناپاک، عمویم را می کشی؟» و دست خویش را سپر کرد. شمشیر، دست او را قطع کرد و بر زمین انداخت.
عبدالله فریاد زد:« عموجان!»
حسین علیه السلام، او را در آغوش گرفت و به سینه چسباند و فرمود:
« فرزند برادرم! بر این مصیبتی که به تو رسیده است شکیبا باش و آن را نیک بشمار. خداوند تو را به پدران شایسته ات ملحق میکند.»
در این هنگام، حرمله تیری به سوی آن کودک انداخت و او را در آغوش عموی خویش به شهادت رساند.
منابع:
لهوف سید بن طاووس، ص 146.
عبدالله بن حسن بزرگمردی کوچک
سختى زخمها امام حسین(ع) را بر زمین نشانده بود و سپاهیان او را از هر سوى در میان گرفته بودند.
عبداللّه بن حسن كه در آن زمان یازده سال بیشتر نداشت عموى خود را نگریست كه دشمن او را از هر سوى در میان گرفته است . یاراى دیدن بیشتر این منظره را نداشت . بى اختیار به سوى عمو دوان شد.
عمّه اش زینب خواست عبدالله را بگیرد، امّا او از چنگ عمّه گریخت و خود را به عمو رساند.
در این هنگام بحربن كعب شمشیر را بلند كرد تا بر حسین فرود آورد. عبداللّه فریاد زد: اى ناپاك، آیا مى خواهى عمویم را بكشى؟
بحر ضربه خود را فرود آورد و عبداللّه دست خویش سپر كرد. شمشیر دست عبداللّه را
برید و دست به پوست آویزان ماند. یادگار امام مجتبى علیه السلام فریاد زد: یا عمّاه .
آنگاه خود را در دامن عمو انداخت. عمو او را به خود فشرد و فرمود: پسر برادر، بر آنچه بر تو نازل شده است صبر كن و اجر خود را از خداوند بخواه، كه خداوند تو را به پدران پاكت ملحق كند.
در همین حال كه عبدالله بر دامن عمو بود حرملة بن كاهل تیر به سوى او افكند و او را به شهادت رساند.
پس از شهادت خاندان عقیل حضرت امّ المصائب، عقیله بنی هاشم (ع) دو فرزندش عون و محمد را برای جانفشانی به محضر حضرت ابا عبدالله (ع) فرستاد.
در تاریخ آمده این دو بزرگوار فرزندان عبدالله بن جعفر بودند. این دو برادر به میدان آمده و هر یک جداگانه وفاداری خویش را تا مرز شهادت به امام زمانشان ابراز داشتند.
ابتدا محمد در حالی که اینگونه رجز می خواند وارد میدان شد:
?به خدا شکایت می کنم از دشمنان قومی که از کوردلی به هلاکت افتادند. نشانه های قرآنی که محکم و مبیّن بود، عوض کردند و کفر و طغیان را آشکار کردند.?
جمعی از سپاه کوفه به دست او کشته شدند و سر انجام عامر بن نهشل تمیمی، جناب محمد را به شهادت رساند.
بعد از شهادت محمد، عون بن عبدالله بن جعفر وارد میدان شد و این گونه رجز خواند:
?اگر مرا نمی شناسید، من پسر جعفر هستم که از روی صدق شهید شد و در بهشت نورانی با بالهای سبز پرواز می کند، این شرافت برای من در محشر کافی است.?
نوشته اند تا بیست تن را به درک واصل کرد، آنگاه به دست عبدالله بن قطنه طائی به شهادت رسید.
منقول است حضرت زینب(س) زماني که هر یک از بنی هاشم(ع) به شهادت می رسیدند، به کمک سید الشهدا (ع) براي تعزیت می آمد، ولی هنگام شهادت این دو بزرگوار پرده خیام را انداخت و از خیمه گاه خارج نشد.
شرح شمع صفحه199
(قديمترين ماءخذ تاريخى دربارة حضرت رقيّه عليهاالسلام )
1
مرحوم آية الله حاج ميرزا هاشم خراسانى (متوفّاى سال 1352 هجرى قمرى ) در منتخب التواريخ مى نويسد:
عالم جليل ، شيخ محمّد على شامى كه از جملة علما و محصّلين نجف اشرف است به حقير فرمود: جدّ امّى بلاواسطه من ، جناب آقا سيّد ابراهيم دمشقى ، كه نسبش منتهى مى شود به سيّد مرتضى علم الهدى و سن شريفش از نود افزون بوده و بسيار شريف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذكور نداشتند.
شبى دختر بزرگ ايشان جناب رقيّه بنت الحسين عليهماالسلام را در خواب ديد كه فرمود به پدرت بگو به والى بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده ، و بدن من در اذيّت است ؛ بيايد و قبر و لحد مرا تعمير كند.
دخترش به سيّد عرض كرد، و سيّد از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب ترتيب اثرى نداد. شب دوّم ، دختر وسطى سيّد باز همين خواب را ديد. به پدر گفت ، و او همچنان ترتيب اثرى نداد. شب سوم ، دختر كوچكتر سيّد همين خواب را ديد و به پدر گفت ، ايضا ترتيب اثرى نداد. شب چهارم ، خود سيّد، مخدّره را در خواب ديد كه به طريق عتاب فرمودند: ((چرا والى را خبردار نكردى ؟!)).
صبح سيّد نزد والى شام رفت و خوابش را براى والى شام نقل كرد. والى امر كرد علما و صلحاى شام ، از سنّى و شيعه ، بروند و غسل كنند و لباسهاى نظيف در بر كنند، آنگاه به دست هر كس قفل درب حرم مقدّس باز شد (7) همان كس برود و قبر مقدّس او را نبش كند و جسد مطهّرش را بيرون بياورد تا قبر مطهّر را تعمير كنند.
ادامه مطلب...
حضرت سپس حركت نمود تا به گردنه بطن رسید آنجا به یارانش فرمود مرا كشته بدانید اصحاب گفتند چرا؟ ابا عبدالله: خزایی دیدم كه سگهایی مرا می گزند و سگی ابلق از همه بدتر بود. سپس از گردنه سرازیر شدند تا به شراف رسید آنجا هم دستور فرمودند آب بیشتری بردارند از شراف حركت كردند در بین را یكی از همراهان حضرت تكبیر گفت و جمله لا حول و لا قوه الا بالله را تكرار نمود . امام علت را پرسید عرض كرد من به این سرزمین آشنا هستم .
در اینجا نخل وجود ندارد ولی از دور نخل دیده می شود عده ای گفتند گوش اسبان است و پرچم می باشند و ایشان هستند . حضرت فرمان دادند در اینجا پناهگاهی هست كه آنرا پشت خودمان قرار می دهیم آن پناهگاه تپه ذوجسم بود امام دستور داد چادرها را زدند آنها نزدیك به هزار نفر سوار به فرماندهی حربن یزد بودند در گرمای ظهر نیروهای حر مقابل امام و یارانش ایستادند امام نیز به یارانش فرمود به آنها آب بدهید حتی به اسبان آنها نیز آب دادند هنگام اذان امام به حجاج بن مسروق دستور داد اذان بگوید.
ادامه مطلب...
بدانكه در روز ورود آن حضرت به كربلا خلاف است واصح اقوال آنست كه ورود آن جناب به كربلا در روز دوم محرم الحرام سال شصت و يكم هجرت بوده و چون به آن زمين رسيد پرسيد كه اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند كربلا مينامندش، چون حضرت نام كربلا شنيد گفت:
اّلّلهُمَّ اِنّ اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلآءِ
پس فرمود كه اين موضوع كرب و بلا و محل محنت و عنا است فرود آئيد كه اينجا منزل و محل خيام ما است، و اين زمين جاي ريختن خون ما است. و در اين مكان واقع خواهد شد قبرهاي ما، جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به اينها پس در آنجا فرود آمدند. و جز نيز با اصحابش در طرف ديگر نزول كردند و چون روز ديگر شد عمر بن سعد (ملعون) با چهار هزار مرد سوار به كربلا رسيد و در برابر لشكر آن امام مظلوم فرود آمدند.
ابوالفرج نقل كرده پيش از آنكه ابن زياد عمر سعد را به كربلا روانه كند او را ايالت ري داده و والي ري نموده بود چون خبر به ابن زياد رسيد كه امام حسين عليه السلام به عراق تشريف آورده پيكي به جانب عمر بن سعد فرستاد كه اولا برو به جنگ حسين و او را بكش و از پس آن به جانب ري سفر كن. عمر سعد به نزد ابن زياد آمده گفت اي امير از اين مطلب عفو نما گفت ترا معفو ميدارم و ايالت ري از تو باز ميگيرم عمر سعد مردد شد مابين جنگ با امام حسين عليه السلام و دست برداشتن از ملك ري لاجرم گفت مرا يك شب مهلت ده تا در كار خويش تاملي كنم پس شب را مهلت گرفته و در امر خود فكر نمود، آخرالامر شقاوت بر او غالب گشته جنگ سيدالشهداء عليه السلام را به تمناي ملك ري اختيار كرد، روز ديگر به نزد ابن زياد رفت و قتل امام عليه السلام را بر عهده گرفت پس ابن زياد با لشكر عظيم او را به جنگ حضرت امام حسين عليه السلام روانه كرد.
ادامه مطلب...
حضرت على بن الحسين، امام سجاد عليه السلام در روز 5 شعبان يا 15 جمادى الاولى سال 38 هجرى قمرى در مدينه ديده به جهان گشود و در 12 يا 18 و بنابر مشهور در 25 محرم سال 95 ه.ق در سن حدود 56 سالگى مسموم شده و به شهادت رسيد، آن حضرت در واقعه كربلا 23 سال داشت، مرقد شريفش در مدينه در قبرستان بقيع كنار قبر امام حسن مجتبى عليه السلام است.
دوران امامت او كه 35 سال بود، مصادف با دشوارترين دوران ظلم و خفقان امويان (از يزيد تا وليد بن عبدالملك) گذشت.
امام سجاد عليه السلام در دوران زندگى، رنجها و ناراحتيهاى بسيار ديد، در ماجراى كربلا، سختترين شكنجهها و ستمها به او وارد آمد، و بعد كه به مدينه بازگشت در طول 35 سال عمر خود، همواره از مصائب كربلا ياد مىكرد و مىگريست و در حالى كه اشك مىريخت مىفرمود:
ادامه مطلب...
زينب كبرى سلام الله عليها،پيامبر خون شهداى كربلا و همراه حسين«ع»در نهضت خونين عاشورا .حضرت زينب،دختر امير المؤمنين و فاطمه زهرا«ع»در سال پنجم هجرى،روز 5 جمادى الأولى در مدينه،پس از امام حسين«ع»به دنيا آمد.از القاب اوست:عقيله بنى هاشم،عقيله طالبيين،موثقه،عارفه،عالمه،محدثه،فاضله،كامله،عابده آل على.زينب را مخفف«زين اب»دانستهاند،يعنى زينت پدر.
امام حسين«ع»هنگام ديدار،به احترامش از جا برمىخاست.زينب كبرى،از جدش رسول خدا و پدرش امير المؤمنين و مادرش فاطمه زهرا«ع»حديث روايت كرده است.(1)اين بانوى بزرگ،داراى قوت قلب،فصاحت زبان،شجاعت،زهد و ورع،عفاف و شهامت فوق العاده بود.(2) شوهرش،عبد الله بن جعفر(پسر عموى خودش)بود.از اين ازدواج،دو پسر حضرت زينب به نامهاى محمد و عون،در كربلا به شهادت رسيدند.
وقتى امام حسين«ع»پس از امتناع از بيعت با يزيد،از مدينه به قصد مكه خارج شد، زينب نيز با اين دو فرزند،همراه برادر گشت.در طول نهضت عاشورا،نقش فداكاريهاى عظيم زينب،بسيار بود.سرپرست كاروان اسيران اهل بيت و مراقبت كننده از امام زين العابدين«ع»و افشاگر ستمگرىهاى حكام اموى با خطبههاى آتشين بود.زينب،هم دختر شهيد بود،هم خواهر شهيد،هم مادر شهيد،هم عمه شهيد.پس از عاشورا و در سفر اسارت،در كوفه و دمشق،خطابههاى آتشينى ايراد كرد و رمز بقاى حماسه كربلا و بيدارى مردم گشت.پس از بازگشت به مدينه نيز،در مجالس ذكرى كه براى شهداى كربلا داشت،به سخنورى و افشاگرى مىپرداخت.وى به«قهرمان صبر»شهرت يافت.
در سال 63 و به نقلى 65 هجرى درگذشت.قبرش در زينبيه(در سوريه كنونى)است.
برخى نيز معتقدند مدفن او در مصر است.در كتاب«خيرات الحسان»آمده است:در مدينه قحطى پيش آمد.زينب همراه شوهرش عبد الله بن جعفر به شام كوچ كردند و قطعه زمينى داشتند.زينب در همانجا در سال 65 هجرى در گذشت و در همان مكان دفن شد.(3)
صبح ازل طليعه ايام زينب است پاينده تا به شام ابد نام زينب است
در راه دين لباس شهامت چو دوختند زيبنده آن لباس بر اندام زينب است
بارزترين بعد زندگى حضرت زينب،همان پاسدارى از فرهنگ عاشورا بود كه با خطابههايش،پيام خون حسين«ع»را به جهانيان رساند.در اين زمينه،نوشتهها و سرودههاى بسيارى است،از جمله اين شعر:
سر نى در نينوا مىماند اگر زينب نبود كربلا در كربلا مىماند اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ پشت ابرى از ريا مىماند اگر زينب نبود
چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان در كوير تفته جا مىماند اگر زينب نبود
زخمه زخمىترين فرياد،در چنگ سكوت از طراز نغمه وا مىماند اگر زينب نبود
در طلوع داغ اصغر،استخوان اشگ سرخ در گلوى چشمها مىماند اگر زينب نبود
ذو الجناح داد خواهى،بىسوار و بىلگام در بيابانها رها مىماند اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ،سيل انقلاب پشت كوه فتنهها مىماند اگر زينب نبود(4)
خود زينب نيز از فصاحت و ادب برخوردار بود.در هنگام ديدن سر بريده برادر، خطاب به او چنين سرود:«يا هلالا لما استتم كمالا...»بعدها هم در سوگ حسين«ع»اشعارى سرود،با اين مطلع:«على الطف السلام و ساكنيه...»:سلام بر كربلا و برآرميدگان آن دشت،كه روح خدا در آن قبهها و بارگاههاست.
جانهاى افلاكى و پاكى كه در زمين خاكى،مقدس و متعالى شدند،آرامگاه جوانمردانى كه خدا را پرستيدند و در آن دشتها و هامونها خفتند .سرانجام،گورهاى خاموششان را قبههايى افراشته در برخواهد گرفت،و بارگاهى خواهد شد،داراى صحنهاى گسترده و باز...
پىنوشتها
1ـالحسين فى طريقه الى الشهاده،ص .65
2ـدرباره مقامات معنوى زينب و ويژگيهايش،ر.ك:«الخصائص الزينبيه»از سيد نور الدين جزايرى .
3ـدرباره زندگينامه حضرت زينب،از جمله ر.ك:«بطلة كربلا»عايشه بنت الشاطى،كه با نام«زينب،بانوى قهرمانكربلا»به قلم حبيب الله چايچيان و مهدى آيت الله زاده ترجمه شده است.
4ـقادر طهماسبى(فريد).
فرهنگ عاشورا صفحه 216 / جواد محدثى
دکتر محمد هادی امینی فرزند مرحوم علامه امینی(ره) مینویسد: فرمود: چه میگویی؟
مجدداً عرض کردم: آقا جان! در آنجا که اقامت دارید، کدام عمل موجب نجات شما شد؛ کتاب الغدیر... یا سایر تألیفات ... یا تأسیس، بنیاد و کتابخانة امیرالمؤمنین(ع)؟
پاسخ دادند نمیدانم چه میگویی، قدری واضحتر و روشنتر بگو.
گفتم: آقاجان! شما اکنون از میان ما رفته و رخت بربستهاید و به جهان دیگر منتقل شدهاید؛ در آنجا که هستید، کدامین عمل باعث نجات شما گردید، از میان صدها خدمات و کارهای بزرگ علمی و دینی و مذهبی؟
مرحوم علامه امینی... درنگ و تأملی نمودند. سپس فرمودند: «فقط زیارت ابی عبدالله الحسین(ع)».
عرض کردم: شما میدانید اکنون روابط بین ایران و عراق تیره و تار است و راه کربلا بسته، چه کنم؟1
فرمود: «در مجالس و محافلی که جهت عزاداری امام حسین(ع) برپا میشود شرکت کن، ثواب زیارت امام حسین(ع) را به تو میدهند».
سپس فرمودند: «پسرجان! در گذشته بارها تو را یادآور ساختم و اکنون به تو توصیه میکنم که زیارت عاشورا را هیچ وقت و به هیچ عنوان ترک و فراموش مکن. مرتباً زیارت عاشورا را بخوان و بر خودت وظیفه بدان. این زیارت دارای آثار، برکات و فواید بسیاری است که موجب نجات و سعادتمندی در دنیا و آخرت تو میباشد... و امید دعا دارم».
فرزند آن مرحوم مینویسد: علامه امینی با کثرت مشاغل؛ تألیف، مطالعه و رسیدگی به ساختمان کتابخانة امیرالمؤمنین(ع) در نجف اشرف، به خواندن زیارت عاشورا مواظبت کامل داشتند و سفارش به زیارت عاشورا مینمودند و بدین جهت خودم حدود سی سال است مداومت به زیارت عاشورا دارم.
پینوشت:
٭ زیارت عاشورا و آثار شگفت، ص 51.
1. این رؤیا مربوط به زمان حاکمیت صدام یعنی در عراق است.
1
مرحوم آية الله حاج ميرزا هاشم خراسانى (متوفّاى سال 1352 هجرى قمرى ) در منتخب التواريخ مى نويسد:
عالم جليل ، شيخ محمّد على شامى كه از جملة علما و محصّلين نجف اشرف است به حقير فرمود: جدّ امّى بلاواسطه من ، جناب آقا سيّد ابراهيم دمشقى ، كه نسبش منتهى مى شود به سيّد مرتضى علم الهدى و سن شريفش از نود افزون بوده و بسيار شريف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذكور نداشتند.
شبى دختر بزرگ ايشان جناب رقيّه بنت الحسين عليهماالسلام را در خواب ديد كه فرمود به پدرت بگو به والى بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده ، و بدن من در اذيّت است ؛ بيايد و قبر و لحد مرا تعمير كند.
دخترش به سيّد عرض كرد، و سيّد از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب ترتيب اثرى نداد. شب دوّم ، دختر وسطى سيّد باز همين خواب را ديد. به پدر گفت ، و او همچنان ترتيب اثرى نداد. شب سوم ، دختر كوچكتر سيّد همين خواب را ديد و به پدر گفت ، ايضا ترتيب اثرى نداد. شب چهارم ، خود سيّد، مخدّره را در خواب ديد كه به طريق عتاب فرمودند: ((چرا والى را خبردار نكردى ؟!)).
صبح سيّد نزد والى شام رفت و خوابش را براى والى شام نقل كرد. والى امر كرد علما و صلحاى شام ، از سنّى و شيعه ، بروند و غسل كنند و لباسهاى نظيف در بر كنند، آنگاه به دست هر كس قفل درب حرم مقدّس باز شد (7) همان كس برود و قبر مقدّس او را نبش كند و جسد مطهّرش را بيرون بياورد تا قبر مطهّر را تعمير كنند.
بزرگان و صلحاى شيعه و سنّى ، در كمال آداب غسل نموده و لباس نظيف در بركردند. قفل به دست هيچ يك باز نشد مگر به دست مرحوم سيّد ابراهيم . بعد هم كه به حرم مشرّف شدند، هر كس كلنگ بر قبر مى زد كارگر نمى شد تا آنكه سيّد مزبور كلنگ را گرفت و بر زمين زد و قبر كنده شد. بعد حرم را خلوت كردند و لحد را شكافتند، ديدند بدن نازنين مخدّره ميان لحد قرار دارد، و كفن آن مخدّرة مكرّمه صحيح و سالم مى باشد، لكن آب زيادى ميان لحد جمع شده است .
ادامه مطلب...
حضرت رقیه بنت الحسین (ع) در نگاه آیت الله العظمی میرزا جواد تبریزی (ره)
مرحوم آیت الله العظمی حاج میرزا جواد تبریزی اعلی الله مقامه الشریف دارای دلی سوخته ومملو از عشق به خاندان عصمت وطهارت بود، به هنگام بیماری به زیارت مرقد شریف حضرت رقیه در شام شتافت، وآنجا سخنانی پیرامون آن حضرت به زبان عربی ایراد نمود که ترجمه آن تقدیم حضورتان میگردد:
«یادگیری احکام شرعی وفراگیری مسائل فقهی از برترین کارهاست، شما می دانید که در رابطه با ثبوت موضوعات خارجی حدودی وجود دارد، ودر همه ویا بیشتر آنها باید بینه اقامه گردد، ولی در پاره ای از امور مجرد شهرت کافی است، ومجرد شهرت در ثبوت آنها کافی است، ونیازی به اقامه بینه و یاچیزدیگری ندارد، وصرف شهرت کافی است، مثل آنکه کسی زمینی را بخرد، وپس از آن به وی گفته شود که این زمین وقف بوده است، از امام علیه السلام از حکم این مسئله پرسیدند، حضرت فرمود: اگر بین مردم مشهور باشد که این زمین وقف است خرید آن جایز نیست، وآن را پس بده، واز این قبیل است حدود منی ومشعر، (که با شهرت ثابت می شود)، وهمچنین مقابر ، ممکن است کسی دویست سال پیش در جایی دفن شده باشد، والآن کسی نباشد که خود محل دفن وی را در این مکان دیده باشد، ولی بین مردم مشهور باشد که در این مکان دفن شده است، این شهرت کافی است.
وازاین روست مقام ومزار حضرت رقیه بنت الحسین (ع)، که از اول مشهور بود، گویا حضرت امام حسین (ع) نشانی را از خود در شام به یادگاری سپرده است تا فردا کسانی پیدا نشوند که به انکار اسارت خاندان طهارت وحوادث آن پردازند، این دختر خردسال گواه بزرگی است بر اینکه در ضمن اسیران حتی دختران خردسال نیز بوده اند، ما ملتزم به این هستیم که بر دفن رقیه بنت الحسین (ع) در این مکان شهرت قائم است ، واینکه در این مکان جان سپرده است. ما به زیارتش شتافتیم، وباید احترام او را پاس داشت، (نگویید خردسال است) علی اصغر که کودک شیرخواری بود دارای آن مقامی است که روبروی حضرت سید الشهداء (ع) در کربلا دفن گردید، گفته اند که دفن وی در این مکان نشان از آن دارد که در روز حشر حضرت این کودک خردسال را به دست خواهد گرفت ونشان خواهد داد.
دفن این طفل خردسال در شام گواه بزرگ ونشان قوی از اسارت خاندان طهارت ، وستم رواداشته بر ایشان دارد، آن ستمی که تمام پیامبران از آدم تا خاتم بر آن گریستند، تا آنجا که خدا عزای حسین را بر آدم خواند.
از این رو احترام این مکان لازم است، به سخنان فاسد گوش فرا ندهید، وبه سخنان باطلی که میگویند که او طفلی خردسال بیش نبود گوش فرا ندهید، مگر علی اصغر کودک خردسال نیست که درروز قیامت شاهدی خواهد بود، وموجب آمرزش گنهکاران شیعه خواهد شد ان شاء الله.
بنابراین بر همه واجب است احترام این مکان را داشته باشند، وبه سخنان فاسد وبیهوده ای که از گمراهی شیاطین است گوش فرا ندهند واعتنایی نکنند.
ما با زیارت دختر امام حسین به خداوند متعال تقرب می جوییم، آن دختری که خود مظلوم بود، وخاندان وی همه مظلوم بودند».
منبع خبر: شیعه نیوز
در لوح نقرهای كه با حاشیه جواهرات گرانبها، مرصع در وسطش خطوطی به حروف طلایی نگارش یافته بود، در جنگ جهانی اول (1916 میلادی) به وسیله سربازان انگلیسی در چند كیلومتری بیت المقدس ـ كه مشغول سنگرگیری و حمله بودند ـ در دهكده كوچكی به نام «اونتره» كشف گردید كه بعد از ترجمه و بررسی در سوم ژانویه(1920) معلوم شد كه این لوح مقدسی است به نام «لوح سلیمانی» و ...
«فَتَلَقَّی آدَمُ مِن رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتَابَ عَلَیهِ» آدم وقتی با وسوسه شیطان از بهشت بیرون رفت و از آن مرتبه الهی نزول كرد، خداوند متعال كلمات و اسمای خمسهی معصومین را به وی القا كرد و این كلمات به قلب آدم رسید (اسماء طیبه و خمسه: محمد و علی، فاطمه، حسن وحسین -كه درود و سلام بی پایان خداوند بر آنان باد- است) كه خداوند متعال به بركت این اسامی و وجود مقدس آنان از غفلت و قصور آدم درگذشت. |
ادامه مطلب...
تاسیس تاریخ برای مسلمانان در زمان خلافت خلیفه دوم مسلمین و با مشورت حضرت علی (علیهالسلام) در سال شانزدهم هجری صورت گرفته است. مبدا تاریخ را هجرت پیامبر و ماه نخست آن را محرم، سالی كه هجرت روی داده بود گرفتند.(1) علت نامگذاری این ماه آن بود كه در ایام جاهلیت، جنگ در این ماه را حرام میدانستند.ـ در دوم ماه محرم الحرام سال 61 هجری كاروان حضرت امام حسین (علیه السلام) وارد كربلا شد و سپاهیان دشمن كه هر روز بر تعدادشان افزوده میشد در روزهای تاسوعا و عاشورا كه روز نهم و دهم محرم میباشد او و یارانش را به شهادت رساندند. امام هشتم شیعیان امام رضا(علیه السلام) در خصوص این ماه فرمود: در جاهلیت، حرمت این ماه نگاه داشته میشد و در آن نمیجنگیدند ولی در این ماه، خونهای ما را ریختند و حرمت ما را شكستند و فرزندان و زنان ما را اسیر كردند و خیمهها را آتش زدند و غارت كردند و حرمت پیامبر را دربارة ذریهاش رعایت نكردند. آیت الله میرزا جواد ملكی تبریزی در «مراقبات» نوشته است: «كودكانم را میدیدم كه در دهه نخست ماه محرم غذا نمیخوردند و به نان خالی اكتفا میكردند كسی هم به آنان نگفته بود ماه محرم شروع شده است گمان میكنم عشقی درونی آنان را برمیانگیخت.» (2) به همین دلیل ماه محرم با حادثه عاشورا عجین شده است و فرا رسیدن آن دلها را پر از غم میسازد و پیروان و شیفتگان امام حسین (علیه السلام) از اول محرم، محافل و مجالسی را سیاهپوش كرده، به یاد آن امام شهید به عزاداری میپردازند.(3) پینوشتها: 1- تاریخ تحلیلی اسلام، دكتر سیدجعفر شهیدی، ص130. 2- پیامآور عاشورا، مهاجرانی، ص 11. 3- با اندكی دخل و تصرف، فرهنگ عاشورا جواد محدثی، ص 406 . |
من در همين حال بودم كه ديدم قطعه ابرى از آسمان به زمين نازل شد و مردان فراوانى در ميان آن بودند. در ميان ايشان مردى بود كه رنگش مثل رنگ درّ و صورتش نظير ماه بود. وى آمد تا خود را روى دندانهاى ثناياى امام حسين علیه السلام انداخت و در حالى كه آنها را مىبوسيد ميفرمود... |
ادامه مطلب...
در قوس صعود نیز معصومين(ع) تنها مجرای جریان عبودیت و بندگی خدای متعال هستند. تنها راه بندگی و عبودیّت خداوند، تولی و تسلیم در مقابل ولایت ایشان است. با تولی به این انوار مقدس است که خداوند پرستیده میشود و این نیز به نوبۀ خود اراده و مشیت الهی است. لذا در روایات داریم که: «بِنا عُبِدَ اللهُ و بِنا عُرِفَ اللهُ» |
ادامه مطلب...
امام محمدباقر(عليهالسلام) فرموده است: از پدرم على بن الحسين(عليهماالسلام) پرسيدم كه چگونه او را از كوفه به شام حركت دادند؟! فرمود: مرا بر شترى كه عريان بود و جهاز نداشت سوار كردند و سر مقدس پدرم حسين(عليهالسلام) را بر نيزهاى نصب كرده بودند و زنان ما را پشت سر من بر قاطرهايى كه زيراندازى نداشت سوار كردند، و اطراف و پشت سر ما را گروهى با نيزه احاطه كرده بودند، و چون يكى از ما مىگريست با نيزه به سر او مىزدند! تا آن كه وارد دمشق شديم.(1)
و در منتخب آمده است كه: عبيدالله بن زياد، شمر و خولى و شبث بن ربعى و عمرو بن حجاج را فراخواند و هزار سوار را همراه آنان كرد و توشه راهشان را فراهم ساخت و دستور داد تا اسيران اهلبيت را به شام ببرند و به هر شهر و ديارى كه رسيدند، آنان را بگردانند!!(2)
ادامه مطلب...
در عصر عاشورا سیدالشهدا ارواحنا فداه لحظهای توقف كرد تا استراحت نمايد؛ زيرا از جهاد ضعيف شده بود.هنگامى كه ايستاده بودند ناگاه سنگى آمد و بر پيشانى مباركشان اصابت كرد.وقتى آن حضرت خواست خونهاى صورت مبارك خود را با گوشه لباس پاک کند ناگاه تيرى كه تيز، مسموم و سه شاخه بود آمد و بر سينه و بنا به قولى بر قلب مقدسشان فرو رفت. |
ادامه مطلب...
فاطمه دختر سیدالشهدا ارواحنا فداه مي فرمايد: هنگامى كه ما نزد يزيد نشستيم ظاهراً قلب او نسبت به ما رقت نمود. مردى از اهل شام كه چهره سرخى داشت برخاست و به يزيد گفت: «يا امير المؤمنين! اين دختر را به من ببخش.» منظور آن مرد من بودم. |
ادامه مطلب...
«حرم سيدالشهدا(ع) مزار انبيا و ملائكه است».
«زيارت سيدالشهدا(ع) موجب برآورده شدن حوايج دنيوى و به دست آوردن ثوابهاى اخروى و استكمالات معنوى مىشود».
راه انداختن دستههاى سينهزن و زنجير زن، پوشيدن لباس سياه، حمل پرچمهاى رنگارنگ، علم، علامت و مانند اينها، همه براى زنده نگهداشتن فرهنگ عاشورا، امر ضرورى است و مبارزه با اينها يا ناشى از اغراض سوء است و يا از كمال بىخبرى و بىسليقگى.
«كنش اجتماعى» را مىتوان به عنوان سادهترين عنصر زندگى اجتماعى انسان در نظر گرفت. از «كنش اجتماعى» چنين تعبير كردهاند: «حركتبارزى كه از يك انسان براى حصول هدفى نسبتبه انسان ديگر، صادر مىشود.» وقتى «كنش اجتماعى» استمرار يابد «تحريك متقابل اجتماعى» روى مىدهد و اين تحريك به «ارتباط متقابل اجتماعى» منجر مىشود.
ادامه مطلب...
سخنى پيرامون عزادارى و گريه بر سيدالشهدا (ع)
«گريه» مظهر شديدترين حالات احساسى انسان است، و علتها و انگيزههاى مختلفى دارد كه هر يك از آنها نشان دهنده حالتى خاص است . در روايات ، بعضى از انواع گريه تحسين شده و از صفات پسنديده بندگان پاكدل خداوند به حساب آمده است ، و بعضى از انواع گريه مذموم شمرده شده است .
گريه ، از حالات و انفعالات انسانى است كه با مقدمهاى از اندوه و ناراحتى روانى به طور طبيعى به ظهور مىرسد، و گاه ممكن است انگيزهاش هيجانات تند روانى باشد . مثل شوق و ذوقى كه از ديدار محبوب پس از زمانى طولانى ناشى مى شود. همچنين گاهى هم گريه كردن حاكى از عقايد مذهبى انسان است با اين توصيف، از آنجايى كه گريه عملى طبيعى و اى بسا غير ارادى است؛ لذا نمى شود مورد امر و نهى و حسن و قبح قرار گيرد، بلكه آنچه كه مورد حسن و قبح است، مقدمات و انگيزههاى گريه مىباشد . چنانكه گفتهاند: «تو آنى كه در بند آنى».
در اينجا براى اينكه بدانيم گريه بر سيدالشهدا (ع) چگونه گريهاى است و چه تأثيرات و بركاتى مىتواند داشته باشد، بهتر آن است كه اشارهاى به انواع گريه كنيم تا بعد از آن، نوع گريه بر آن حضرت برايمان معلوم گردد.
ادامه مطلب...
ناگاه شنيدم منادى ندا مي كند: «آدم فرود بيا.»آدم أبو البشر در حالى فرود آمد كه گروه فراوانى از ملائكه با او بودند. باز شنيدم منادى مي گفت: «ابراهيم هبوط كن.» حضرت ابراهيم نیز با گروه كثيرى از ملائكه نازل شد. پس از آن شنيدم منادى مي گفت: «موسى نازل شو.» حضرت موسى هم با گروه فراوانى از ملائكه فرود آمد.
ادامه مطلب...
در منابع آمده روزی که سر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه در قصر ابن زیاد بود بعضی از حاضران آتشی دیدند که از قصر زبانه می کشید.ابن زیاد هراسناک از کاخ گریخت و به اتاق های اطراف رفت. اندکی بعد سر مقدس با زبانی رسا و عربی فصیح سخن گفت و فرمود: ملعون، به کجا می گریزی؟ تو که در دفع آتش دنیا این قدر ناتوانی با آتش آخرت که منزل گاه فردای توست چه خواهی کرد؟ |
ادامه مطلب...
اگر جمعيت ازدحام بكند راضى است،اگر جمعيت ازدحام نكند راضى نيست.اين،نقطه ضعف است. اين جلسات كه براى اين نيست كه جمعيت ازدحام بكند يا نه!مگر ما مىخواهيم سان ببينيم؟مگر ما مىخواهيم رژه برويم؟هدف چيز ديگرى است.هدف آشنا شدن با حقايق و مبارزه كردن با تحريفات است.اين مىشود يك نقطه ضعف.
گوينده در مقابل اين نقطه ضعف قرار مىگيرد،چه بكند؟با اين نقطه ضعف مبارزه كند يا مثل تاج نيشابورى از اين نقطه ضعف استفاده كند؟اگر بخواهد با اين نقطه ضعف مبارزه كند،حقايق را به مردم بگويد،با تحريفات مبارزه كند،با هدف صاحب مجلس و هدف مستمعين كه از جمع شدن دور يكديگر و از شلوغ شدن و از اينكه خودشان را با هم زياد ببينند خوششان مىآيد،جور در نمىآيد.و اما اگر بخواهد از اين نقطه ضعف استفاده كند،فقط در اين فكر است كه ما چه كار بكنيم كه جمعيتبيشتر جمع بشود.
اينجاست كه يك عالم سر دو راهى قرار مىگيرد:از اين نقطه ضعف استفاده كنم،بهره بردارى كنم،به عبارت ديگر روى دوش اين جمعيتسوار بشوم،حالا كه اينها اين قدر احمق و نادان هستند و چنين نقطه ضعفى دارند،من هم از همين نقطه ضعف استفاده كنم؟يا عليرغم اين نقطه ضعف،من با آن مبارزه كنم،بروم دنبال حقيقت،چه كار دارم به اينكه اجتماع مىشود يا اجتماع نمىشود.
نقطه ضعف دوم عوام الناس در مجالس عزادارى-كه خوشبختانه بايد بگوييم كمتر شده است-اين مساله شور و واويلا بپا شدن است.بايد منبرى حتما در آخر ذكر مصيبت كند و در اين ذكر مصيبت هم نه تنها مردم اشك بريزند،اشك بريزند قبول نيست،بايد مجلس از جا كنده بشود،بايد شور و واويلا بپا بشود.من نمىگويم مجلس از جا كنده نشود، من مىگويم اين نبايد هدف باشد.
من مىگويم اگر كسى در آن مسير صحيح با بيان حقايق و واقعيات بدون آنكه يك روضه دروغى بخواند،بدون اينكه جعلى بكند،بدون اينكه تحريفى بكند،بدون اينكه براى امام حسين اصحابى بسازد كه در تاريخ نبوده و خود امام حسين آنها را نمىشناسد چون وجود نداشتهاند،بدون آنكه براى امام حسين فرزندانى ذكر كند كه چنين فرزندانى در دنيا وجود نداشتهاند،بدون اينكه براى امام حسين دشمنانى در كربلا با نام و نشان بسازد مثل ازرق شامى و بچههاى ازرق شامى كه كاكلشان چگونه بود،كه اصلا چنين كسانى وجود نداشتهاند،اگر اشكى از روى صداقت و حقيقت ريخت،شور و واويلا هم بپا شد،مجلس هم كربلا شد،بسيار خوب،ولى وقتى كه نبود،آن وقت ما بايد با امام حسين بجنگيم،دشمنى كنيم؟دروغ ببنديم؟دروغ بگوييم؟
يادم هست در فريمان خودمان،سالهاى اولى كه من از قم مىآمدم و به آنجا مىرفتم و گاهى منبر مىرفتم،آمده بوديم مشهد،روضه خوان قهارى بود كه در مشهد خيلى معروف بود،شبى ما در مسجد گوهرشاد در يكى از شبستانها رفته بوديم پاى روضه او و يكى از هم ولايتىهاى ما هم آنجا بود.يك روضه صد در صد دروغى آنجا خواند،خودش هم گفت از بزرگان شنيدم(به قول مرحوم آيتى نگو از بزرگان،بگو از دروغگويان،مگر مقصود«از بزرگان دروغگويان»باشد)چون خودش مىفهميد كه اين در هيچ كتابى نيست.
آمد يك بچهاى براى امام حسين درست كرد كه چنين بچهاى امام حسين نداشته است.گفت طفلى امام حسين داشتند كه جزء اسرا بود.يكى از لشكريان عمر سعد،خودش سوار بود و طنابى به گردن اين طفل بسته بود و او را با زور شلاق مىآوردند و مىكشيدند. او سرگرم رفتن بود و اين طفل مجبور به دويدن.يك وقت متوجه شد كه اين طناب فشار آورده و سنگينى مىكند.بعد متوجه شدند كه اين طفل خفه شده است.اين را گفت و واويلايى بپا شد.وقتى كه آمديم بيرون،يادم است آن هم ولايتى من آمد به من توصيه كرد گفت آقا جان بياييد پاى اين منبرها،از اين روضهها ياد بگيريد،اينها را براى مردم بخوانيد!
حال،اين،نقطه ضعف مردم عوام است.با اين نقطه ضعف چه بايد كرد؟آيا بايد از اين نقطه ضعف مردم استفاده كرد؟بايد بهرهبردارى كرد؟بايد سوارشان شد؟بايد مثل تاج گفتحالا كه اينها احمقند من از همين حماقتشان استفاده مىكنم؟نه،بزرگترين رسالت و وظيفه علما مبارزه با نقاط ضعف اجتماع است.اين است كه پيغمبر اكرم فرمود:
«اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه و الا فعليه لعنة الله» (1)
آنجا كه بدعتها و دروغها ظاهر مىشود،آنجا كه چيزهايى ظاهر مىشود كه در دين نيست،مسائلى پيدا مىشود كه من نگفتهام،بر عهده دانايان است كه حقايق را بگويند و لو مردم خوششاننمىآيد.آن كسى كه كتمان مىكند،لعنتخدا بر او باد.بالاتر از اين را خود قرآن كريم فرموده است:
ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون (2)
آن دانايانى كه حقايقى را ما گفتهايم و آنها مىدانند،ولى كتمان مىكنند، مىپوشانند،اظهار نمىكنند،لعنتخدا بر آنها و لعنت هر لعنت كنندهاى بر آنها باد.
من در مقاله«ختم نبوت»نوشتم وظيفه علما در دوره ختم نبوت مبارزه با تحريف است و خوشبختانه ابزار اين كار هم در دست است و باز هم خوشبختانه هستند و بودهاند در ميان علما افرادى كه با اين نقاط ضعف مبارزه كردهاند.كتاب لؤلؤ و مرجان كه من در همين موضوع حادثه عاشورا در آن سه شب نام مىبردم از مرحوم حاجى نورى(رضوان الله عليه)،درستيك قيام به وظيفه بسيار مقدسى است كه اين مرد بزرگ كرده است،مصداق قسمت اول اين حديث است كه«اذا ظهرت البدع فليظهر العالم علمه».در اين طور موارد وظيفه علماست كه حقايق را بدون پرده به مردم بگويند ولو مردم خوششان نمىآيد.وظيفه علماست كه با اكاذيب مبارزه كنند و مشت دروغگويان را باز كنند.
پىنوشتها: 1) اصول كافى،ج 1/ص 54. 2) بقره/159.
مجموعه آثار ج 17 ص 128 - شهيد مطهرى
نوحهگرى بر مرده،رسم جاهليتبوده است و كارى مكروه است، (2) مگر براى معصومين«ع»كه نوحه و گريه بر آنان از شعائرمهم و از عوامل نشر فضيلتها و احياى ياد اسوههاى كمال است و خود امامان برسيد الشهدا«ع»مىگريستند و امر به نوحهخوانى مىكردند.
بر جعفر طيار و حمزهسيد الشهدا نوحهخوانى شد.آنچه كه از كراهت نوحه و ناپسند بودن شغل نوحهگرى وزشتبودن اجرت نوحهگر در روايات ياد شده، ناظر به نوحهگريهاى جاهلى است كهآميخته به باطل و گاهى حرام بود. (3)
در فرهنگ عزادارى براى امام حسين،نوحه به نوعى خاص از شعر مرثيه مىگويند كهدر مجالس به صورت جمعى اجرا مىشود.«اشعار نوحه را براى سينه زدن مىساختند،يكى نوحه مىخواند و ديگران به نوا و آهنگ و وزن اشعار نوحهخوان سينه مىزدند.ولىاشعار مرثيه را با آهنگ در مجالس سوگوارى براى به گريه افكندن و اظهار تاسفشنوندگان بر قتل شهداى كربلا مىخواندند و عنوان روضه نداشت.»، (4)
«...از معروفترينشعراى عصر قاجار كه مرثيه و نوحه ساختهاند،مىتوان يغماى جندقى و وصال شيرازىرا نام برد». (5)
اين شيوه در بين عربها هم متداول است و سبك مرثيه سرايى و نوحهخوانىبر سالار شهيدان مخصوص است.با توجه به گستردگى اين مراسم و رواج آن در طولسال،حتى در سوگ امامان ديگر،ضرورت دارد كه سرودههاى ناب و نوحههاى صحيح ودور از تحريفها و دروغها پديد آيد و فرهنگ عاشورا در قالب نوحه نيز ترويج گردد ونوحه خوانان نيز،بيش از هدف قرار دادن گريه،نشر فضيلتهاى اهل بيت را هدف قرار دهند. (6)
پىنوشتها
1-لغتنامه،دهخدا.
2-بحار الانوار،ج 79،ص 88.
3-به روايات مربوط به تعزيه و ماتم و نوحه در بحار الانوار،ج 79،ص 71 تا 113 مراجعه كنيد.
4-موسيقى مذهبى ايران،ص 7.
5-همان،ص 29.
6-نگرشى به مرثيه سرايى در ايران،عبد الرضا افسرى،بررسى گستردهاى از سابقه اين كار در ايران و انواع مرثيهسراييها دارد.
فرهنگ عاشورا صفحه 453. جواد محدثى
به دستور ابن زیاد پانصد سواره از سپاهیان ابن سعد به فرماندهی عمرو بن حجاج آب را چنان بر سیدالشهدا ارواحنا فداه و همراهانشان بستند که احدی نتواند حتی قطرهای از آب فرات بیاشامد.پس از آن که آنان بر فرات مسلط شدند عبدالله بن حصین تمام قوایش را در حنجرهاش جمع کرد و داد زد:«حسین، آب را میبینی که از شدت زلالی گویا وسط آسمان است. والله از آن نخواهید نوشید تا از تشنگی بمیرید.
ادامه مطلب...
معناى روضه در اصل،باغ و بوستان است،اما سبب اشتهار مرثيه خوانى به«روضه»آناست كه مرثيه خوانان در گذشته، حوادث كربلا را از روى كتابى به نام«روضة الشهداء» مىخواندند كه تاليف ملا حسين كاشفى است.«ملا حسين كاشفى(متوفاى 910 هجرى)
يكى از دانشمندان و خطباى با قريحه و خوش آواز سبزوار در قرن نهم هجرى بود،درزمان سلطنتسلطان حسين بايقرا(875-911 ه)به هرات،مركز حكمرانى اين پادشاهرفت و چون حافظهاى توانا و قريحهاى سرشار و آوازى گيرنده و مطبوع داشت و خطيبىدانشمند بود،بزودى شهرت يافت و مجالس وعظ و ذكر او بسيارى را به خود جلب كرد ومورد توجه پادشاه و شاهزادگان و اعيان و اكابر دولت و وزير فاضل و هنرمند هنر پرور او«امير على شيرنوايى»قرار گرفت.كاشفى دانشمندى فصيح و بليغ و شاعر پركار بود وبيش از چهل كتاب و رساله تاليف كرد.از جمله آنها«روضة الشهداء»بود.كاشفى كتابروضة الشهدا را در واقعه كربلا به فارسى نوشت و چون مطالب اين كتاب را در مجالسعزادارى از روى كتاب بر سر منبر مىخواندند،خوانندگان اين كتاب به«روضه خوان»
معروف شدند و بتدريجخواندن روضه از روى كتاب منسوخ شد و روضه خوانها مطالبكتاب را حفظ كرده و در مجالس عزادارى مىخواندند.در زمان صفويه اقامه عزادارىبسيار رواج گرفت.» (1) كتاب روضة الشهدا كه حاوى ذكر مقتل و حوادث كربلا بود،در قرن دهم توسطمحمد بن سليمان فضولى به تركى ترجمه شد،با نام«حديقة السعداء». (2) در اينجا نمونهاىاز متن روضة الشهداى واعظ كاشفى را جهت آشنايى مىآوريم،كه نثرى زيبا و ادبىاست:«...آخر نظرى كن به حسرت آدم صفى و نوحه نوح نجى و در آتش انداختنابراهيم خليل و قربانى كردن يعقوب در بيت الاحزان و بليتيوسف در چاه و زندان وشبانى و سرگردانى موسى كليم و بيمارى و بى تيمارى ايوب و اره شكافنده بر فرقزكرياى مظلوم و تيغ زهر آبداده بر حلق يحيى معصوم و الم لب و دندان سرور انبياء،وجگر پاره پاره حمزه سيد الشهدا و محنت اهل بيت رسالت و مصيبتخانواده عصمت وسرشك درد آلود بتول عذرا و فرق خون آلوده على مرتضى«ع»و لب زهر چشيده نورديده زهرا و رخ به خون آغشته شهيد كربلا و ديگر احوال بلاكشان اين امت و محنترسيدگان عالى همت همه با جان غم اندوخته در كانون غم و الم سر تا پاى سوخته.نظم:
ز اندوه اين ماتم جان گسل روان گردد از ديدهها خون دل» (3)
نثر شيوا و اديبانه«روضة الشهدا»ستودنى است،هر چند از نظر نقل،حاوى برخىمطالب ضعيف و بى ماخذ است.بعلاوه اين كتاب،در تحليل حادثه عاشورا ديدگاهىصوفيانه دارد و حوادث را بيشتر به منشا غيبى و مسائل آزمايش و ابتلاء اولياء نسبتمىدهد،تا بعد حماسى و اجتماعى و قابل اسوه گيرى در مبارزات ضد ظلم.
از آنجا كه مرثيه خوانى و ذكر مصيبت،سنت پسنديده دينى در احياء خاطره و نام وفضايل اهل بيت پيامبر است،بجاست كه اهل منبر و مداحان و ذاكران،با توجه به اهميت ونقش بسزاى روضه خوانى،در ارائه الگوهاى شايسته بكوشند و چهره خوبى از ائمه ومعصومين ارائه كنند.در اين زمينه،به درستى و صحت مطالب نقل شده،اعتبار منابع مورداستفاده، استوارى و زيبايى اشعار انتخابى و دورى كردن از هر حرف و روضه و شعرى كهبا مقام والاى اولياء خدا ناسازگار است توجه داشته باشند. (4) در فضيلت گريست و گرياندنافراد براى امام حسين«ع»به اين حديث توجه كنيد:امام صادق«ع»فرمود:«من انشد فىالحسين عليه السلام بيتشعر فبكى و ابكى عشرة فله و لهم الجنة» (5) هر كس در بارهحسين«ع»شعرى بگويد و گريه كند و ده نفر را بگرياند،براى او و آنان بهشت است.
پىنوشتها
1-موسيقى مذهبى ايران،ص 8.
2-فصلنامه هنر(وزارت ارشاد اسلامى)ج 2،ص 157.اين ماخذ،مقاله مبسوطى در باره تاريخچه تعزيه خوانىدارد،ص 156 تا 173.
3-در آمدى بر نمايش و نيايش در ايران،جابر عناصرى،ص 79.
4-در زمينه آداب اهل وعظ و منبر،از جمله ر.ك:«لؤلؤ و مرجان»،مرحوم ميرزا حسين نورى.
5-كامل الزيارات،ص 105.
فرهنگ عاشورا صفحه 189 جواد محدثى
در آن لحظات گفت و گوی عجیبی میان آن حضرت و او رد و بدل می شود. او در نهایت جسارت به امام علیه السلام عرضه می دارد که تو چنین حسب و نسبی داری و با این حال به امید جایزه یزید می خواهم چنان کنم. سیدالشهدا ارواحنا فداه او را مخیر میان شفاعت رسول الله صلی الله علیه و آله و جایزه یزید می کند او نیز در نهایت گستاخی می گوید:« دانگی از جایزه یزید را با آن عوض نمی کنم.»ادامه مطلب...
سیدالشهدا ارواحنا فداه هنگامی که به منطقه کربلا رسیدند رو به زهیر بن قین نموده و فرمودند:بدان ای زهیر اینجا محل شهادت من است. زحر بن قیس سرم را بدون تنم به امید عطایا برای یزید می برد اما پشیزی به او نمی دهد. |
ادامه مطلب...
اين،بسيار نظر بزرگ و عميقانهاى بوده است،يك دورانديشى فوق العاده عجيب و معصومانهاى بوده است كه گفتهاند براى هميشه اين چاشنى را از دست ندهيد،چاشنى عاطفه،ذكر صيبتحسين بن على عليه السلام يا امير المؤمنين يا امام حسن يا ائمه ديگر و يا حضرت زهرا(سلام الله عليها).اين چاشنى عاطفه را ما حفظ و نگهدارى كنيم.
مجموعه آثار جلد 16 صفحه 57 / استاد شهيد مرتضى مطهرى
ذكر مصيبت
سنتى در جهت احياى ياد و نام ائمه و مطرح نگه داشتن حادثه عاشورا.در اين برنامه،چه بصورت مقطع پايانى سخنرانى و موعظه و چه بصورت مستقل،حوادث كربلا وكيفيتشهادت امام حسين«ع»و ياران او و نيز امامان ديگر بصورتى سوزناك نقل مىشودكه سبب تحريك عواطف و گريستن بر سيد الشهدا مىگردد.نقل حوادث بر اساس مقتلهاانجام مىگيرد و شايسته است كه از منابع معتبر و شعرهاى خوب استفاده مىشود تاموجب وهن به مقام معصومين و خاندان عصمت نگردد.
امام سجاد«ع»كه بيستسال به ياد عاشورا مىگريست،مىفرمود ياد شهادت فرزندانفاطمه چشمانم را پر اشك مىكند: «انى لم اذكر مصرع بنى فاطمة الا خنقتنى لذلكعبرة» (1) با اين حساب،ياد حادثه و يادآورى آن مظلوميتها خودش كافى است تا مستمعانرا بگرياند و نيازى به آميختن دروغ يا نقل حرفهاى بىاساس در ذكر مصيبت و مرثيهخوانى نيست.
ذكر مصيبت،سبب تعميق نهضتحسينى و پيوند عاطفى و قلبى شيعه باسيد الشهداست و نقشه دشمنان اهل بيت را كه كوشش در محو جنايات خويش داشتند،نقش بر آب مىكند و جامعه را هوادار اهل بيت و خصم ظالمان مىپرورد. (2) البته بايد ذاكران و مرثيه خوانان،هم شايستگى اين منصب حساس را داشته باشند وهم در محتواى مرثيهخوانى خود دقت داشته باشند و نصايح بزرگان را در آداب آن به كاربندند.
پىنوشتها
1-بحار الانوار،ج 45،ص 109.
2-ر.ك:«نقش انقلابى ياد و يادآوران»،شريعتى.بحار الانوار،ج 44،ص 278،احاديث گريستن و عزادارى برسيد الشهداء را آورده است.
فرهنگ عاشورا صفحه 179 جواد محدثى
خولی دو زن داشت یکی ثعلبي و دیگری اسدی. ابتدا به نزد زن اسدیاش رفت. او از خولی پرسید:«این چیست؟»خولی گفت:«سر حسین بن علی(علیهما السلام) است. با آن ثروت دنیا را به دست میآورم.» همسرش گفت:«مهیا باش که فردا (قیامت) دشمنت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله است. از این به بعد دیگر نه تو شوهر منی و نه من همسر تو.» |
ادامه مطلب...
سينه زنى
از مراسم سنتى عزادارى براى سيد الشهدا«ع»و ديگر ائمه مظلوم،كه همراه نوحهخوانى و با آهنگى خاص بر سر و سينه مىزنند،گاهى هم سينه خود را لخت كرده،بر آنمىزنند.اصل اين سنت،بويژه در ميان عربها رواج داشته است.بعدها به صورت موجوددر آمده كه با انتخاب نوحههاى سنگين،حركات دستبر سينه مىخورد.به فردى هم كهبر سينه خود زده، عزادارى مىكند،«سينه زن»مىگويند.
اينگونه نوحهگرى،ابتدا بصورت فردى بوده،اما با مرور زمان به شكل گروهى ودستجات سوگوارى در آمده است.«دسته گردانى و سينه زنى و نوحه خوانى كه در زمانصفويه رايجشده و توسعه پيدا كرده بود،در عصر قاجاريه با توسعه و تجمل بيشتر درپايتخت رواج داشت...دسته گردانى در عصر قاجار،بويژه در زمان ناصر الدين شاه با آداب و تشريفات و تجمل بسيار برگزار مىشد.
دستههاى روز با نقاره و موزيك جديد وعلم و بيرق و كتل،و دستههاى شب با طبقهاى چراغ زنبورى و حجله و مشعل به راهمىافتاد و در فواصل دسته سينهزنها با آهنگ موزون سينه مىزدند.نوحه خوانى و سينهزنى حتى در اندرون شاهان قاجار،بين خانمهاى اندرون نيز متداول بود...» (1)
پىنوشت: 1-موسيقى مذهبى ايران،ص 26.
فرهنگ عاشورا صفحه 237 جواد محدثى
زنجير زنى
از سنتهاى عزادارى در ايران است،در پاكستان و هندوستان نيز اين شيوه از ديربازرواج داشته است.مجموعهاى از حلقههاى ريز متصل به هم كه به دستهاى چوبى يا فلزىوصل مىشود«زنجير»نام دارد و آن را در ايام عاشورا،بصورت دسته جمعى و درهياتهاى عزادارى،همراه با نوحه خوانى،بر پشت مىزنند و گاهى جاى آن كبود يامجروح مىشود.غالبا اين مراسم با سنج همراه است.
اين شيوه عزادارى كه اغلب همراه با خون آمدن از پشت زنجير زنان است،بويژه دربرخى مناطق و ملتها كه تيغهايى هم به زنجيرها مىبستند،در گذشته چون در ديد برخىغير مسلمانان تاثير سوء داشت،برخى علما به حرمت زنجير زدن و قمه زدن و خون ازسر و پشتخويش جارى كردن فتوا دادند.
در مقابل آنان نيز علماى ديگرى در پاسخ بهاستفتاهاى مردم، حكم به جواز دادند.اين مساله،بارها در گذشته منشا كشمكشهاىمذهبى گشته است.از جمله آية الله سيد ابو الحسن اصفهانى فتوا به حرمت داد و سيدمحسن امين از او انتقاد كرد و اين مساله به مطبوعات و مجلات آن روزگار كشيده شد (1) واز آن پس بازار استفتاء و افتاء داغ شد و مجموعههايى نيز كه حاوى اين نظرات فقهى بود،منتشر گرديد.نظير آن سبتبه قمه زنى هم در تاريخ معاصر وجود دارد.
پىنوشت: 1-موسوعة العتبات المقدسه،ج 8،ص 378(پاورقى).
فرهنگ عاشورا صفحه 198 جواد محدثى
نقل شده حصین بیدرنگ دچار چنان عطشی شد که از شدت تشنگی چشمانش نمیدید. تشنگی او هیچگاه پایان نیافت. هر چه آب و شیر مینوشید باز فریاد میزد :«به من آب بدهید. از تشنگی مردم.» او آنقدر نوشید تا شکمش همانند شکم گاو ترکید. |
ادامه مطلب...
سخنى پيرامون عزادارى و گريه بر سيدالشهدا (ع)
«گريه» مظهر شديدترين حالات احساسى انسان است، و علتها و انگيزههاى مختلفى دارد كه هر يك از آنها نشان دهنده حالتى خاص است . در روايات ، بعضى از انواع گريه تحسين شده و از صفات پسنديده بندگان پاكدل خداوند به حساب آمده است ، و بعضى از انواع گريه مذموم شمرده شده است .
گريه ، از حالات و انفعالات انسانى است كه با مقدمهاى از اندوه و ناراحتى روانى به طور طبيعى به ظهور مىرسد، و گاه ممكن است انگيزهاش هيجانات تند روانى باشد . مثل شوق و ذوقى كه از ديدار محبوب پس از زمانى طولانى ناشى مى شود. همچنين گاهى هم گريه كردن حاكى از عقايد مذهبى انسان است با اين توصيف، از آنجايى كه گريه عملى طبيعى و اى بسا غير ارادى است؛ لذا نمى شود مورد امر و نهى و حسن و قبح قرار گيرد، بلكه آنچه كه مورد حسن و قبح است، مقدمات و انگيزههاى گريه مىباشد . چنانكه گفتهاند: «تو آنى كه در بند آنى».
در اينجا براى اينكه بدانيم گريه بر سيدالشهدا (ع) چگونه گريهاى است و چه تأثيرات و بركاتى مىتواند داشته باشد، بهتر آن است كه اشارهاى به انواع گريه كنيم تا بعد از آن، نوع گريه بر آن حضرت برايمان معلوم گردد.
ادامه مطلب...
در طول مدتی كه ما حركت ميكرديم ديدم حضرت محمّد صلی الله علیه و آله كه آن ملك برایم توصيف كرده بود بر فراز صندلى بلند پايهاى كه ميدرخشيد و به گمانم از لؤلؤ بود نشسته بود.دو پيرمرد موجه و آبرومند طرف راست آن حضرت بودند. من از آن ملك جويا شدم: «اينان كيانند؟» گفت: «ايشان حضرت نوح و ابراهيم عليهما السلام هستند.»ادامه مطلب...
ما بچههايمان را دوست داريم.آيا حسين بن على عليه السلام بچههاى خود را دوست نداشت؟!مسلما او بيشتر دوست داشت.ابراهيم خليل اين طور نبود كه كمتر از ما اسماعيلش را دوست داشته باشد،خيلى بيشتر دوست داشتبه اين دليل كه از ما انسانتر بود و اين عواطف،عواطف انسانى است.
او انسانتر از ما بود و قهرا عواطف انسانى او هم بيشتر بود.حسين بن على عليه السلام هم بيشتر از ما فرزندان خود را دوست مىداشت اما در عين حال او خدا را از همه كس و همه چيز بيشتر دوست مىداشت،در مقابل خداوند و در راه خدا هيچ كس را به حساب نمىآورد.
نوشتهاند ايامى كه ابا عبد الله عليه السلام به طرف كربلا مىآمد،همه خانوادهاش همراهش بودند.واقعا براى ما قابل تصور نيست.وقتى انسان مسافرتى مىرود و بچه كوچكى همراه دارد،يك مسؤوليت طبيعى در مقابل او احساس مىكند و دائما نگران است كه چطور مىشود؟
نوشتهاند همين طور كه حركت مىكردند،ابا عبد الله عليه السلام خوابشان گرفت و همان طور سواره سر روى قاشه اسب(به اصطلاح خراسانيها)[يا]قربوس زين گذاشت.طولى نكشيد كه سر را بلند كرد و فرمود:«انا لله و انا اليه راجعون» (1) .تا اين جمله را گفت و به اصطلاح كلمه«استرجاع»را به زبان آورد،همه به يكديگر گفتند اين جمله براى چه بود؟آيا خبر تازهاى است؟فرزند عزيزش، همان كسى كه ابا عبد الله عليه السلام او را بسيار دوست مىداشت و اين را اظهار مىكرد،و علاوه بر همه مشخصاتى كه فرزند را براى پدر محبوب مىكند،خصوصيتى باعث محبوبيتبيشتر او مىشد و آن شباهت كاملى بود كه به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله داشت-حال چقدر انسان ناراحت مىشود كه چنين فرزندى در معرض خطر قرار گيرد!-يعنى على اكبر جلو مىآيد و عرض مىكند:«يا ابتا لم استرجعت؟»چرا«انا لله و انا اليه راجعون»گفتى؟
فرمود:در عالم خواب صداى هاتفى به گوشم رسيد كه گفت:«القوم يسيرون و الموت تسير بهم»اين قافله دارد حركت مىكند ولى مرگ است كه اين قافله را حركت مىدهد.اين طور از صداى هاتف فهميدم كه سرنوشت ما مرگ است،ما داريم به سوى سرنوشت قطعى مرگ مىرويم.[على اكبر سخنى مىگويد]درست نظير همان حرفى كه اسماعيل عليه السلام به ابراهيم عليه السلام مىگويد (2) .
گفت: پدرجان!«اولسنا على الحق؟»مگر نه اين است كه ما بر حقيم؟چرا فرزند عزيزم.وقتى مطلب از اين قرار است،ما به سوى هر سرنوشتى كه مىرويم برويم،به سوى سرنوشت مرگ يا حيات تفاوتى نمىكند.اساس اين است كه ما روى جاده حق قدم مىزنيم يا نمىزنيم.ابا عبد الله عليه السلام به وجد آمد،مسرور شد و شكفت.اين امر را انسان از اين دعايش مىفهمد كه فرمود:من قادر نيستم پاداشى را كه شايسته پسرى چون تو باشد بدهم.از خدا مىخواهم:خدايا!تو آن پاداشى را كه شايسته اين فرزند ستبه جاى من بده(جزاك الله عنى خير الجزاء).
به چنين فرزندى،چقدر پدر مىخواهد در موقع مناسبى خدمتى بكند،پاداشى بدهد؟حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشوراست.همين جوان در جلوى همين پدر به ميدان رفته است و شهامتها و شجاعتها كرده است،مردها افكنده است،ضربتها زده و ضربتها خورده است.
در حالى كه دهانش خشك و زبانش مثل چوب خشك شده است،از ميدان بر مىگردد.در چنين شرايطى-و من نمىدانم،شايد آن جملهاى كه آن روز پدر به او گفتيادش بود-مىآيد از پدر تمنايى مىكند:«يا ابه!العطش قد قتلنى و ثقل الحديد اجهدنى فهل الى شربة من الماء سبيل؟»پدرجان!عطش و تشنگى دارد مرا مىكشد،سنگينى اين اسلحه مرا سختبه زحمت انداخته است،آيا ممكن استشربت آبى به حلق من برسد تا نيرو بگيرم و برگردم و جهاد كنم؟جوابى كه حسين عليه السلام به چنين فرزند رشيدى مىدهد اين است:فرزند عزيزم!اميدوارم هر چه!227 زودتر به فيض شهادت نايل شوى و از دست جدت سيراب گردى.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
پىنوشتها:
1) بقره/156.
2) وقتى ابراهيم عليه السلام به اسماعيل عليه السلام مىگويد:فرزندم!مكرر در عالم رؤيا مىبينم و اين طور مىفهمم كه ديگر رؤياى عادى نيستبلكه يك وحى است و من از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم(ابراهيم به فلسفه اين مطلب آگاه نيست ولى يقين كرده است كه امر خداست)،اين فرزند چه مىگويد؟آيا مثلا گفت:بابا!خواب است،اگر خواب مردن كسى را ببينيد عمرش زياد مىشود،ان شاء الله عمر من زياد مىشود؟نه،گفت: يا ابت افعل ما تؤمر ستجدنى ان شاء الله من الصابرين (صافات/102)پدر!همينكه اين مطلب از ناحيه خدا رسيده و وحى و امر خداست كافى است، ديگر سؤال ندارد.
وقتى ابراهيم مىخواهد سر اسماعيل را ببرد،به او وحى مىشود. فلما اسلما و تله للجبين.و ناديناه ان يا ابراهيم.قد صدقت الرؤيا (صافات/103-105)ابراهيم!ما نمىخواستيم كه سر فرزندت را ببرى.
هدف ما آن نبود.در آن كار فايدهاى نبود.هدف اين بود كه معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل امر خدا چقدر تسليم هستيد،تا كجا حاضريد امر خدا را اطاعت كنيد.اين تسليم و اطاعت را هر دو نشان داديد:پدر تا سر حد قربانى دادن،و پسر تا سر حد قربانى شدن.ما بيشتر از اين نمىخواستيم.سر فرزندت را نبر.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 225 / نويسنده: شهيد مطهرى
نوشتهاند تا اصحاب زنده بودند،تا يك نفرشان هم زنده بود،خود آنها اجازه ندادند يك نفر از اهل بيت پيغمبر،از خاندان امام حسين،از فرزندان،برادر زادگان، برادران،عموزادگان به ميدان برود.مىگفتند آقا اجازه بدهيد ما وظيفهمان را انجام بدهيم،وقتى ما كشته شديم خودتان مىدانيد.اهل بيت پيغمبر منتظر بودند كه نوبت آنها برسد.
آخرين فرد از اصحاب ابا عبد الله كه شهيد شد،يكمرتبه ولولهاى در ميان جوانان خاندان پيغمبر افتاد.همه از جا حركت كردند.نوشتهاند:«فجعل يودع بعضهم بعضا»شروع كردند با يكديگر وداع كردن و خدا حافظى كردن،دستبه گردن يكديگر انداختن،صورت يكديگر را بوسيدن.
از جوانان اهل بيت پيغمبر اول كسى كه موفق شد از ابا عبد الله كسب اجازه كند، فرزند جوان و رشيدش على اكبر بود كه خود ابا عبد الله در بارهاش شهادت داده است كه از نظر اندام و شمايل،اخلاق،منطق و سخن گفتن،شبيهترين فرد به پيغمبر بوده است.سخن كه مىگفت گويى پيغمبر است كه سخن مىگويد.آنقدر شبيه بود كه خود ابا عبد الله فرمود:خدايا خودت مىدانى كه وقتى ما مشتاق ديدار پيغمبر مىشديم،به اين جوان نگاه مىكرديم.
ادامه مطلب...
دو كودك روزه ميگرفتند و شب دو قرص نان جو و يك كوزه آب براى آنها مىآوردند تا يك سالى گذشت و يكى از آنها به ديگرى گفت: «اى برادر مدتى است ما در زندانيم عمر ما تباه مىشود و از تن ما ميكاهد. اين شيخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را به او بگوییم شايد به ما ارفاقى كند. شب که شيخ همان نان و آب را آورد برادر كوچكتر گفت: «اى شيخ تو محمد صلی الله علیه و آله را ميشناسى؟ |
ادامه مطلب...
سپس امام حسين (عليه السلام) فرمود:«هوّن بي، ما نزل بي انّه بعين الله(13)؛ پروردگارا هر چه بر سر من ميآيد، در برابر چشمان توست؛ از اين رو (همگي) بر من آسان است.»
سپس ادامه دادند:«پروردگارا اگر ياريات از آسمان را از ما دريغ داشتي پس آن (نصر و ياري) را براي کسي (مهدي) که از ما بهتر است قرار ده، و انتقام ما را از اين ستمکاران بگير. و آنچه بر ما ميگذرد ذخيره آخرتمان قرار ده.»(14)
و نيز گزارش شده که امام(عليه السلام) به درگاه خداوند چنين عرض کرد:
«پروردگارا! تو شاهد بر قومي هستي که آنها شبيهترين مردم به رسول تو محمد(صلي الله عليه و آله) را کشتهاند»(15)
به دنبال اين سخنان امام بود، كه ندايي شنيده شد: «دعه يا حسين فانّ له مرضعاً في الجنه(16)؛ اي حسين! علي را واگذار، او در بهشت دايهاي خواهد داشت» پس از آن امام، علي را از اسب پايين آورد و براي او با شمشير، قبري حفر فرمود و بدن کوچکش را دفن کرد. بدن کودک، غرق در خون شده بود. امام بر او نماز گزارد.(17) و نيز گفته شده که او را در کنار ساير شهيدان اهل بيت نهاد.(18)
درسي که ميتوان گرفت:
امام حسين(عليه السلام) علي اصغر را چون علي اکبر شبيهترين مردم به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) معرفي کرد؛ از اين رو اگر علي در اين معرکه شهيد نميشد، به مقام عصمت گام مينهاد؛ گو اين که در آن لحظه هم آنگونه بود.
نوزادي شهيد در كربلا
يعقوبي ميگويد: امام (عليه السلام) بر اسب خود سوار و عازم ميدان بود، کودکي که در همان ساعت متولد شده بود نزد آن حضرت آوردند. امام (عليه السلام) در گوش فرزند خود اذان گفت و کام او را برداشت. در آن هنگام تيري به حلق آن طفل اصابت کرد و او را به شهادت رسانيد. امام آن تير را از حلق طفل بيرون کشيد و کودک را به خونش آغشته ساخت و گفت:
«به خدا سوگند، تو گراميتر از ناقه (ناقه صالح) در پيشگاه خداي تعالي هستي و جد تو رسول خدا، نزد خداوند گراميتر از صالح پيامبر است» آنگاه بدن خون آلود کودک را نزد ساير فرزندان و برادرزادگان خود نهاد. (19)
سماوي ميگويد: اين که برخي گفتهاند حضرت علي اصغر در کربلا ولادت يافته چندان درست نيست.(20) شايد هم عبدالله رضيع در کربلا به دنيا آمده و غير از حضرت علي اصغر(عليه السلام) باشد.
پينوشتها:
13- انه بعينک يا ارحم الرّاحمين. اللهوف، ص 50؛ الملهوف علي قتلي الطفوف، ص 169 .
14- مثيرالاحزان، ص 70؛ مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص 32، تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص448 .
15- المنتخب للطريحي، ص 431 .
16- تذکره الخواص، ص 252 .
17- مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص 32 .
18- الارشاد، ج 2، ص 108؛ مثيرالاحزان، ص 70.
19- تاريخ اليعقوبي، ج2، ص 245.
20- ابصارالعين، ص 54 .
برگرفته از كتاب ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني
يكى از فرزندان امام حسين (ع) كه شير خوار بود و از تشنگى، روز عاشورا بى تاب شده بود. امام، خطاب به دشمن فرمود: از ياران و فرزندانم، كسى جز اين كودك نمانده است. نمی ببينيد كه چگونه از تشنگى بى تاب است؟
در"نفس المهموم" آمده است كه فرمود: " ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل"در حال گفتگو بود كه تيرى از كمان حرمله آمد و گوش تا گوش حلقوم على اصغر (ع) را دريد. امام حسين(ع) خون گلوى او را گرفت و به آسمان پاشيد.(1)
در كتابهاى مقتل، هم از"على اصغر"(ع) ياد شده،هم از طفل رضيع (كودك شيرخوار)و در اينكه دو كودك بوده يا هر دو يكى است، اختلاف است.
در زيارت ناحيه مقدسه، درباره اين كودك شهيد، آمده است: "السلام على عبد الله بن الحسين، الطفل الرضيع، المرمى الصريع، المشحط دما، المصعد دمه فى السماء، المذبوح بالسهم فى حجر ابيه، لعن الله راميه حرملة بن كاهل الاسدى".(2) و در يكى از زيارتنامه هاى عاشورا آمده است:" و على ولدك على الاصغر الذى فجعت به" ز اين كودك،با عنوانهاى شيرخواره، شش ماهه، باب الحوايج، طفل رضيع و...ياد می شود و قنداقه و گهواره از مفاهيمى است كه در ارتباط با او آورده می شود.
طفل شش ماهه تبسم نكند پس چه كند آنكه بر مرگ زند خنده، على اصغر توست
"على اصغر، يعنى درخشانترين چهره كربلا، بزرگترين سند مظلوميت و معتبرترين زاويه شهادت... . چشم تاريخ، هيچ وزنه اى را در تاريخ شهادت، به چنين سنگينى نديده است."(3) على اصغر را باب الحوائج می دانند،گر چه طفل رضيع و كودك كوچك است، امّا مقامش نزد خدا والاست. (4)
در گلخانه شهادت را می گشايد كليد كوچك ما
پىنوشتها
1ـمعالى السبطين،ج 1،ص .423
2ـبحار الأنوار،ج 45،ص .66
3ـاولين دانشگاه و آخرين پيامبر،شهيد پاك نژاد،ج 2،ص .42
فرهنگ عاشورا صفحه 321 / جواد محدثى
در بيان شهادت حضرت علی اصغر (ع)
پس حضرت بر در خيمه آمد و به جناب زينب سلام الله عليه فرمود كودك صغيرم را به من سپاريد تا او را وداع كنم، پس آن كودك معصوم را گرفت و صورت به نزد او برد تا او را ببوسد كه حرمله بن كامل اسدی لعين تيری انداخت و بر گلوی آن طفل رسيد و او را شهيد كرد. و باين مصيبت اشاره كرده شاعر در اين شعر:
|
فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلهُ السَّهْمُ مَنْحَراً |
|
وَ مُنْعَطِفِ اَهْوي لِتَقْبيلِ طِفْلِهِ |
پس آن كودك را به خواهر داد، زينب سلام الله عليه او را گرفت و حضرت امام حسين عليه السلام كفهاي خود را زير خون گرفت همينكه پر شد به جانب آسمان افكند و فرمود سهل است بر من هر مصيبتي كه بر من نازل شود زيرا كه خدا نگران است.
سبط ابن جوزي در تذكره از هشام بن محمد كلبي نقل كرده كه چون حضرت امام حسين عليه السلام ديد كه لشكر در كشتن او اصرار دارند قرآن مجيد را برداشت و آنرا از هم گشود و بر سر گذاشت و در ميان لشكر ندا كرد:
بَيْني وَ بَيْنَكُمْ كِتابُ الله وَجَدّدي مُحَمّّدٌ رَسُولُ اللهِ صَلّي الله عَلَيْه و الِهِ.
اي قوم براي چه خون مرا حلال ميدانيد آيا من پسر دختر پيغمبر شما نيستم؟ آيا به شما نرسيد قول جدم در حق من و برادرم حسن عليه السلام.
هذانِ سَيّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّهِ.
در اين هنگام كه با آن قوم احتجاج مينمود ناگاه نظرش افتاد به طفلي از اولاد خود كه از شدت تشنگي ميگريست حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود:
يا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُوني فَارْحَمُوا هذا الطّفْلَ.
اي لشكر اگر بر من رحم نميكنيد پس بر اين طفل رحم كنيد، پس مردي از ايشان تيري به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسين عليه السلام شروع كرد به گريستن و گفت اي خدا حكم كن بين ما و بين قومي كه خواندند ما را كه ياري كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائي از هوا آمد كه بگذار او را يا حسين كه از براي او مرضع يعني دايهايست در بهشت.
در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود.
طبري از حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام روايت كرده كه تيري آمد رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت مسح ميكرد خون را بر او و ميگفت: اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا.
من رفتم و مشغول اعمال حج شدم. در طول مدتى كه مشغول طواف كعبه بودم ناگاه با مردى مواجه شدم كه دستهايش قطع شده و صورتش نظير شب تار بود. وى به پردههاى كعبه آويزان شده بود و ميگفت:«اى خدایى كه پروردگار كعبهاى، مرا بيامرز؛ گرچه ميدانم مرا نمىآمرزى حتی اگر ساكنان آسمانها و زمين تو و آنچه را كه آفريدهاى براى من شفاعت نمايند؛ زيرا جرم من خيلى بزرگ است». |
ادامه مطلب...
وی پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه در کوفه بانگ میزد:«آیا او را نمیبینید که خداوند او را به سبب بیعت نکردن با یزید کشت؟» به ناگاه دو شیء از آسمان افتاد و به چشمانش خورد. او تا پایان عمرش کور ماند. |
ادامه مطلب...
سدی نقل میکند مدتی کوتاه پس از واقعه عاشورا شبی را با مهمانی مشغول به صحبت بودم. صحبت با او را بسیار دوست میداشتم و او را بسیار احترام و اکرام مینمودم. آن شب صحبت به درازا کشید. لابه لای مطالب از کربلا سخن به میان آمد. از اعماق وجود آهی کشیده و اظهار تأسف |
ادامه مطلب...
1
مرحوم آية الله حاج ميرزا هاشم خراسانى (متوفّاى سال 1352 هجرى قمرى ) در منتخب التواريخ مى نويسد:
عالم جليل ، شيخ محمّد على شامى كه از جملة علما و محصّلين نجف اشرف است به حقير فرمود: جدّ امّى بلاواسطه من ، جناب آقا سيّد ابراهيم دمشقى ، كه نسبش منتهى مى شود به سيّد مرتضى علم الهدى و سن شريفش از نود افزون بوده و بسيار شريف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذكور نداشتند.
شبى دختر بزرگ ايشان جناب رقيّه بنت الحسين عليهماالسلام را در خواب ديد كه فرمود به پدرت بگو به والى بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده ، و بدن من در اذيّت است ؛ بيايد و قبر و لحد مرا تعمير كند.
دخترش به سيّد عرض كرد، و سيّد از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب ترتيب اثرى نداد. شب دوّم ، دختر وسطى سيّد باز همين خواب را ديد. به پدر گفت ، و او همچنان ترتيب اثرى نداد. شب سوم ، دختر كوچكتر سيّد همين خواب را ديد و به پدر گفت ، ايضا ترتيب اثرى نداد. شب چهارم ، خود سيّد، مخدّره را در خواب ديد كه به طريق عتاب فرمودند: ((چرا والى را خبردار نكردى ؟!)).
صبح سيّد نزد والى شام رفت و خوابش را براى والى شام نقل كرد. والى امر كرد علما و صلحاى شام ، از سنّى و شيعه ، بروند و غسل كنند و لباسهاى نظيف در بر كنند، آنگاه به دست هر كس قفل درب حرم مقدّس باز شد (7) همان كس برود و قبر مقدّس او را نبش كند و جسد مطهّرش را بيرون بياورد تا قبر مطهّر را تعمير كنند.
بزرگان و صلحاى شيعه و سنّى ، در كمال آداب غسل نموده و لباس نظيف در بركردند. قفل به دست هيچ يك باز نشد مگر به دست مرحوم سيّد ابراهيم . بعد هم كه به حرم مشرّف شدند، هر كس كلنگ بر قبر مى زد كارگر نمى شد تا آنكه سيّد مزبور كلنگ را گرفت و بر زمين زد و قبر كنده شد. بعد حرم را خلوت كردند و لحد را شكافتند، ديدند بدن نازنين مخدّره ميان لحد قرار دارد، و كفن آن مخدّرة مكرّمه صحيح و سالم مى باشد، لكن آب زيادى ميان لحد جمع شده است .
سيّد بدن شريف مخدّره را از ميان لحد بيرون آورده بر روى زانوى خود نهاد و سه روز همين قسم بالاى زانوى خود نگه داشت و متّصل گريه مى كرد تا آنكه لحد مخدّره را از بنياد تعمير كردند. اوقات نماز كه مى شد سيّد بدن مخدّره را بر بالاى شى ء نظيفى مى گذاشت و نماز مى گزارد. بعد از فراغ باز بر مى داشت و بر زانو مى نهاد تا آنكه از تعمير قبر و لحد فارغ شدند. سيّد بدن مخدّره را دفن كرد و از كرامت اين مخدّره در اين سه روز سيّد نه محتاج به غذا شد و نه محتاج آب و نه محتاج به تجديد وضو. بعد كه خواست مخدّره را دفن كند سيّد دعا كرد خداوند پسرى به او مرحمت فرمود مسمّى به سيّد مصطفى .
در پايان ، والى تفصيل ماجرا را به سلطان عبدالحميد عثمانى نوشت ، و او هم توليت زينبيّه و مرقد شريف رقيّه و مرقد شريف امّ كلثوم و سكينه عليهماالسلام را به سيّد واگذار نمود و فعلا هم آقاى حاج سيّد عبّاس پسر آقا سيّد مصطفى پسر سيّد ابراهيم سابق الذكر متصدّى توليت اين اماكن شريفه است .
آية الله حاج ميرزا هاشم خراسانى سپس مى گويد: گويا اين قضيّه در حدود سنة هزار و دويست و هشتاد اتّفاق افتاده است . (8)
مرحوم آيت الله سيّد هادى خراسانى نيز در كتاب معجزات و كرامات ماجرايى را نقل مى كند كه مؤ يد قضيّة فوق است . وى مى نويسد:
روى پشت بام خوابيده بوديم كه ناگهان مار دست يكى از خويشان ما را گزيد. وى مدّتى مداوا كرد ولى سود نبخشيد. آخر الا مر جوانى به نام سيّد عبدالامير نزد ما آمد و گفت : كجاى دست او را مار گزيده است ؟ چون محل مار زدگى را به او نشان داد، بلافاصله دستى به آن موضع زد و بكلّى محل درد خوب شد. سپس گفت من نه دعايى دارم و نه دوايى ؛ فقط كرامتى است كه از اجداد ما به ما رسيده است : هر سمّى كه از زنبور يا عقرب يا مار باشد اگر آب دهان يا انگشت به آن بگذاريم خوب مى شود. جهتش نيز اين است كه جدّ ما، در شام موقعى كه آب به قبر شريف حضرت رقيّه افتاد جسد حضرت رقيّه عليهاالسلام را سه روز روى دست گرفت تا قبر شريف را تعمير كردند، و از آنجا اين اثر در خود و اولادش نسلا بعد نسل مانده است . (9)
ادامه مطلب...
![]() بنا بر نقل منابع متعدد، پس از ماجرای کربلا دستان ابن کعب در تابستان چنان خشک میشد گویا که چوب خشکی بیش نیست. در زمستان نیز آنقدر عفونت میکرد که به طور مرتب از آن خون و چرک میآمد. او تا آخر عمر به این مرض مبتلا بود. |
ادامه مطلب...
در حديث صحيحي آمده است: پيامبري نيست مگر اين که سرزمين کربلا را زيارت کرده و به آن سرزمين خطاب کرده که ماه درخشندهاي را در تو دفن مينمايند.
حضرت نوح در کربلا
وقتي کشتي نوح بر روي آب سير ميکرد به سرزميني رسيد که نوح از تلاطم شديد آن ترسيد که کشتي غرق شود. گفت:"طفت الدنيا و ما اصابني فرع مثل هذه الارض"؛ همه دنيا را دور زدم و مثل اين سرزمين، دلهره و نگراني به من دست نداد، جبرئيل نازل شد و گفت: "اينجا سرزمين کربلا و قتلگاه حسين عليه السلام فرزند آخرين پيغمبر خدا است." حضرت نوح و اصحابش براي مظلوميت آن حضرت گريه کردند و بر قاتلش لعن نمودند.
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
يكي از چيزهاي برجسته در فرهنگ اسلامي كه مصداق بارزي هم در تاريخ صدر اسلام و در طول زمان (البته كمتر، در صدر اسلام بيشتر دارد) عبارت است از فرهنگ رزمندگي و جهاد. جهاد هم فقط در ميدان جنگ نيست. هر چيزي كه هم تلاش باشد، هم در مقابله با دشمن باشد، اين جهاد است، درست توجه فرمائيد. بعضي ممكن است يك كاري را انجام دهند. زحمت بكشند بگويند ما داريم جهاد ميكنيم، نه، جهاد يك شقش اين است كه در مقابله با دشمن باشد. البته يك وقت در ميدان جنگ مسلحانه است، اين جهاد رزمي است، يك وقت در ميدان سياست است. اين جهاد سياسي است، يك وقت در ميدان مسائل فرهنگي است، اين جهاد فرهنگي است. يك وقت در ميدان سازندگي است، اين جهاد سازندگي است و ميدانهاي ديگري هم البته هست. شرط اول اين است كه در آن تلاش باشد، كوشش باشد، شرط دوم اين كه در مقابل دشمن باشد. در فرهنگ اسلامي اين چيز برجستهاي است كه عرض كرديم. نمونههايي هم در ميدانهاي مختلف دارد. امروز هم از وقتي كه نداي مقابله با رژيم منحوس پهلوي از حلقوم امام(ره) و همكاران ايشان در آن روز بيرون آمد در سال 1341 اين جهاد شروع شد. قبل از آن هم شروع شد. اما پراكنده بود، كم بود، كم اهميت بود. از وقتي اين مبارزه شروع شد اهميت پيدا كرد تا رسيد به پيروزي اين جهاد، پيروزي انقلاب، بعد از آن هم دائماً در اين كشور جهاد بوده است تا امروز چون ما دشمن داريم، چون دشمنان ما از لحاظ نيروي مادي قوي هستند، چون اطراف و جوانب ما را از همه جهت دشمنان گرفتهاند و جداً درصدد دشمني هستند، در قضيه دشمني با ايران اسلامي هم شوخي نميكنند، چون ميخواهند از هر راهي كه شد ضربه بزنند. پس در ايران هر كسي به نحوي در مقابل اين دشمن كه از اطراف تيرهاي زهرآگين را به پيكر اين انقلاب و اين كشور اسلامي نشانه رفته است تلاشي كند اين جهاد في سبيل الله كرده است و بحمد الله شعله جهاد بوده است و هست و خواهد بود.
از بيانات مقام معظم رهبري (مد ظله)20/3/75 ـــ تبيان
ازدياد محبوبيت سيدالشهدا (ع) و خاندان وحي
سومين اثر مهم تربيتى قيام و شهادت سيدالشهداء عليه السلام، بالا بردن محبوبيت خاندان حضرت على عليه السلام در اجتماع اسلامى و شناساندن بيشتر و بهتر آنان به مردم بوده است .
مسئله داشتن محبوبيت و قبضه كردن افكار اجتماع از مسائل حياتى و مهمى است كه همواره مورد نظر حكومتها بوده و هست. حكومتها هر چند به طور اكثر، تكيهگاه بزرگى جز قدرت ندارند، اما به خوبى مىدانند كه نيرومندتر از قدرت نظامى، جايگاهى است كه در دلهاى مردم مىباشد، و سعى دارند آن را براى خويش به دست آورند. معاويه نيز با همه تلاشهاى شيطانى خود به طور كلى مىخواست دو چيز را به دست آورد: يكى محبوبيت بخشيدن به خاندان و شجره خبيثه بنىاميه، و ديگرى سقوط خاندان و شجره طيبه حضرت على عليه السلام از محبوبيت. متاسفانه معاويه در اين تلاش خود موفقيت بسيارى هم كسب كرد. اما با ظهور حماسه حسينى و جانبازيهاى مردان راستين خدا، نفوذ معنوى و اعتبار روحانى عميقى براى سيدالشهدا و اهلبيت عليهم السلام ايجاد نمود. به طورى كه هر چه از آن واقعه مىگذشت مردم بيشترى به خاندان حضرت على عليه السلام جذب مىشدند اين محبوبيت رفته رفته چنان بالا گرفت كه عدهاى براى خونخواهى و به نام هواداران از خاندان رسول خدا صلي الله عليه و آله دست به قيام زدند.
آرى، اگر حسين بن على عليه السلام پيش از نهضت مردانهاش به عنوان امام وقت و سبط پيغمبر و فرزند على و فاطمه، و بزرگترين شخصيت از خاندان وحى شناخته مىشد، پس از قيام با حفظ مقامات سابق، به نام عاليترين و كاملترين نمونه مردانگى و مجاهدت و فداكارى در راه خدا و حقيقت شناخته شد.
«مسيو ماربين آلمانى» در اين خصوص مىنويسد: «مهمترين اثر اين نهضت اين بود كه رياست روحانى كه در عوالم سياست اهميت شايانى داشت، مجدداً به دست بنىهاشم افتاد، و به ويژه در بازماندگان حسين عليه السلام مسلم گرديد، و چندى طول نكشيد كه (حكومت) ظلم و جور معاويه و جانشيان او منهدم شد و در كمتر از يك قرن قدرت از بنىاميه سلب گرديد. منهدم شدن (قدرت) بنىاميه به قسمى شد كه امروز نام و نشانى از آنها نمودار نيست و اگر در متن كتب تاريخى نامى از اين قوم ذكر شده در تعقيب آن هزاران نفرين و ناسزا هم نوشته شده است، و اين نيست مگر به واسطه قيام امام حسين عليه السلام و ياران با وفاى او.»(4)
پينوشتها:
1- سيره امامان، سيد محسن امين، ص 188.
2- زندگانى تحليلى پيشوايان ما، عادل اديب، ص 149.
3- سوره فرقان، آيه 27.
4- نقل از كتاب درسى كه حسين به انسانها آموخت، شهيد هاشمى نژاد، ص 445.
منبع: كتاب آثار و بركات سيدالشهدا، عليرضا رجالى تهرانى./تبيان

يكى ديگر از آثار نهضت و شهادت سيدالشهدا عليه السلام اين بود كه مردم پس از مدت كوتاهى متوجه عدم توانايى و ضعف نفس خود شدند، لذا احساس عميق ندامت و گناه كرده و چنين انديشيدند كه براى جبران اين اهمال كارى و غفلت، و نيز براى طلب بخشايش الهى، بايد جانبازيهاى مشابهى را انجام دهند. و از جمله كارهاى امام زينالعابدين عليه السلام اين بود كه كوشيد اين احساس گناه را شعلهور سازد. از اين رو به گروه انبوهى از مردم كوفه نهيب زده و فرمود:
ادامه مطلب...
يكى از آثار و بركات سيدالشهدا عليه السلام در بعد اخلاقى - تربيتى اين است كه قيام او باعث گرديد در جامعه مسلمانان نوعى اخلاق جديد بلند نظرانه پديد آيد و نظر انسان را به زندگى خود و ديگران، دگرگون سازد تا بتواند بدينوسيله جامعه را اصلاح نمايد. و به عبارت ديگر، با خودسازى به ديگر سازى نيز بپردازد.
ادامه مطلب...
علت اهميت زيارت عاشورا و فوايد آن چيست؟
درباره زيارت حضرت سيدالشهدا روايات فراوانى وجود دارد(1) و در خصوص زيارت عاشوراى معروف، احاديث متعددى از امام باقر و امام صادق عليهماالسلام نقل شده است.(2) امام باقر عليهالسلام اين زيارت را به يكى از اصحابش به نام «علقمة بن محمد حضرى» آموزش داده است.
ادامه مطلب...
در کتاب شریف کامل الزیارات که نوشته مرحوم ابن قولویه استاد شیخ مفید می باشد آمده است:
زمانی قبر سیدالشهدا علیه السلام نه ضریح و حرمی داشت و نه قبه و بارگاهی، و حتی به قدر چهار انگشت از زمین بالاتر نبود و هیچ نشان و نشانه ای نداشت. بلکه قبر مطهر ایشان در دل صحرا بود و کسی که قصد زیارت داشت باید نشان دقیق آن را از دیگران می پرسید.
در چنین اوضاعی معمولا اشخاص به صورت تنها یا در مجموعه های دو سه نفری به زیارت می آمدند تا به دست مأموران گرفتار نشوند.
در این زمان شخصی تنها به زیارت امام حسین علیه السلام آمد و به چند صدمتری قبر مطهر که رسید در روستایی که در آن نزدیکی بود درنگ کرد تا هوا تاریک شود. [از گفتار امام که فرمودند: «بین النووایس وکربلا» استفاده می شود که این روستا همان کربلای قدیم بوده و ظاهرا پشت بارگاه فعلی حضرت اباالفضل العباس قرار داشته است]
این اقدام از ترس افراد مسلحی بود که پیرامون قبر مطهر نگهبانی می دادند تا مبادا کسی به زیارت امام حسین بیاید.
این شخص خودش می گوید: در تاریکی هوا آرام آرام به سمت قبر مطهر آمدم. ناگهان شخصی در دل تاریکی به سمت من آمد و گفت: برگرد. اکنون نمی توانی زیارت کنی. از برخورد او فهمیدم جزو نگهبانان نیست.
به روستا برگشتم و قدری که گذشت دوباره به سمت قبر مطهر آمدم و دوباره همان شخص مانع من شد. گفتم چرا؟ گفت: چون حضرت موسی بن عمران علی نبینا وآله وعلیه السلام به همراه هفتاد هزار ملک به زیارت امام حسین علیه السلام آمده است.
گفتم تو کیستی؟ گفت: من از ملائکه ای هستم که خدا مرا به نگاهبانی از قبر امام حسین و استغفار برای زائرانش گماشته است. دوباره بازگشتم و این بار نزدیک فجر برای زیارت آمدم و کسی جلوی مرا نگرفت. زیارت کردم و نماز صبح خود را همان جا خواندم و پیش از روشن شدن هوا برگشتم. (1)
این ماجرا مربوط به یکی از زوار امام حسین علیه السلام در حدود هزار و دویست سال پیش است. در گذشته افرادی که قصد زیارت داشتند این مسئله را حتی از نزدیکان خود نیز مخفی می کردند و اگر به کسی اعتماد داشتند با او وداع می کردند؛ چرا که بسیار بودند کسانی که به زیارت اباعبدالله الحسین(ع) رفتند ولی باز نگشتند.
پی نوشت:
1. کامل الزیارات، ص 112 (باب 38، زیارة الأنبیاء للحسین...، حدیث 22).
(بخشی از سخنرانی آیت الله سید صادق شیرازی در جمع کاروان پیاده روی به سوی کربلا)
منبع : پایگاه اطلاع رسانی آیت الله شیرازی
قول اول: سر به بدن ملحق شده است. این قول مشترک میان شیعه و سنی است. علمای شیعه، از جمله شیخ صدوق (متوفای 381 ق)، سید مرتضی (متوفای 436 ق)، فتال نیشابوری (متوفای 508 ق)، ابن نما حلی، سید ابن طاووس (متوفای 664 ق) شیخ بهایی و مجلسی این قول را بیان کردهاند.
شیخ صدوق و پس از او، فتال نیشابوری در این باره مینویسند: علی بن حسین علیه السلام همراه زنان (از شام) خارج شد و سر حسین علیهالسلام را به کربلا باز گرداند. (1)
سید مرتضی در این باره میگوید: روایت کردهاند که سر امام حسین علیهالسلام با جسد در کربلا دفن شد. (2)
ابن شهر آشوب بعد از نقل سخن فوق از سید مرتضی، از قول شیخ طوسی نقل کرده است که به همین سبب (ملحق کردن سر امام به بدن و دفن آن) زیارت اربعین (از جانب امامان علهیمالسلام) توصیه شده است. (3)
ابن نمای حلی نیز نگاشته است: آنچه از اقوال بر آن میتوان اعتماد کرد، آن است که بعد از آن که سر امام در شهرها گردانده شد، به بدن بازگردانده شد و با جسد دفن شد. (4)
سید ابن طاووس نوشته است: اما سر حسین علیهالسلام، روایت شده که سر برگردانده شد و در کربلا با جسد شریفش دفن شد و عمل اصحاب بر این معنا بوده است. (5)
مجلسی، یکی از وجههای استحباب زیارت امام حسین علیهالسلام را در روز اربعین، الحاق سرهای مقدس را به اجساد توسط علی بن حسین علیهماالسلام بیان کرده است. (6) وی در جای دیگر بعد از نقل اقوال دیگر در این باره مینویسد: مشهور بین علمای امامیه آن است که سر امام همراه بدن دفن شده است. (7)
برخی اندیشمندان اهل تسنن نیز این قول را بیان کردهاند:
ابوریحان بیرونی (متوفای 440 ق) در این باره مینویسد: و فی العشرین ردّ راس الحسین علیهالسلام الی مجثمه حتی دفن مع جثته...؛ در روز بیستم (صفر)، سر حسین علیهالسلام به بدنش ملحق و با آن دفن گردید. (8)
قرطبی (متوفای 671 ق) مینویسد: امامیه میگویند که سر حسین علیهالسلام پس از چهل روز به کربلا بازگردانده و به بدن ملحق شد و این روز نزد آنان معروف است و زیارت در آن روز را زیارت اربعین مینامند. (9)
قزوینی نیز نگاشته است: روز اول ماه صفر، عید بنیامیه است، چون در آن روز، سر حسین علیهالسلام را به دمشق وارد ساختند و در روز بیستم آن ماه، سر ایشان به بدن، باز گردانده شد. (10)
مناوی (متوفای 1031 ق) نوشته است: امامیه میگویند: پس از چهل روز از شهادت، سر به بدن بازگردانده شد و در کربلا دفن شد. (11)
قول دوم: در کنار قبر امیرالمومنین علیهالسلام؛ (12)
قول سوم: مسجد رقه در کنار فرات؛
قول چهارم: بقیع نزد قبر مادرش فاطمه علیهاالسلام؛
قول پنجم: دمشق؛
قول ششم: قاهره. (13)
بررسی و تامل در این اقوال، این نتیجه را در بردارد که دیدگاه اول، یعنی الحاق سر به بدن، مشهور و مورد اعتماد و عمل علمای شیعه است، از این رو این قول قابل اعتنا و پذیرش است و بنا بر گزارشهای تاریخی این الحاق در روز بیستم صفر سال 61 بوده است. بنا بر قول مشهور، این کار توسط امام زینالعابدین علیهالسلام صورت گرفته است. (14)
پینوشتها:
1- شیخ صدوق، الامالی، مجلس سی و یکم، ص 232؛ فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص192و مجلسی، بحارالانوار، ج 45، ص 140.
2- رسائل المرتضی، ج 3، ص 130.
3- مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 85 و مجلسی، بحارالانوار، ج 44، ص 199: «قال الطوسی رحمة الله: و منه زیارة الاربعین».
4- نجم الدین محمد بن جعفر بن نما حلی، مثیرالاحزان، ص 85.
5- سید ابن طاووس، اللهوف فی قتلی الطفوف، ص 114.
6- مجلس، بحارالانوار، ج 98، ص 334.
7- همان، ج 45، ص 145.
8- بیرونی، الاثار الباقیه عن القرون الخالیه، ص 331.
9- محمد بن احمد قرطبی، التذکرة فی امور الموتی و امور الاخره، ج 2، ص 668.
10- زکریا محمد بن محمود قزوینی، عجائب المخلوقات و الحیوانات و غرائب الموجودات، ص 45.
11- عبدالرووف مناوی، فیض القدیر، ج 1، ص 205.
12- ابن قولویه قمی، کامل الزیارات، ص 84؛ کلینی، الکافی، ج 4، ص 571- 572؛ ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، تهذیب الاحکام، ج 6، ص 35- 36 و ابن شهر آشوب، همان، ج 4، ص 85.
13- سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص 265- 266؛ سید محسن امین عاملی، اعیان الشیعه، ج 1، ص 626- 627 و همو، لواعج الاشجان، ص 247- 250؛ محمدامین امینی، همان، ج 6، ص321- 337.
قاضی طباطبائی ضمن اشاره به اقوال در این موضوع و دفاع از قول به الحاق سر به بدن، اقوال دیگر را در این باره نقد و بررسی کرده است. ر. ک: تحقیق درباره اول اربعین حضرت سیدالشهدا علیهالسلام، ص 303 به بعد.
14- مجلسی، بحارالانوار، ج 45، ص 145 و همو، جلاء العیون، ص 407.
منبع : مجله تاریخ در آینه پژوهش، ش 5، 1384
| هر که در مرثیه حسین (علیه السّلام) شعری بگوید و بگرید و بگریاند، حق تعالی او را بیامرزد و بهشت را برای او واجب میگرداند. |
|
همیشه زبان، مترجم عقل بوده ولی ترجمان عشق، چشم است. آنجا که اشکی از روی احساس و درد و سوز میریزد، عشق حضور دارد ولی آنجا که زبان با گردش منظم خود جملههای منطقی میسازد عقل حاضر است. |
ادامه مطلب...
| دوست بدار دوستدار آل محمد(ص) را تا هنگامی که دوستشان میدارد و دشمن بدار دشمن آل محمد(ص) تا هنگامی که دشمنشان میدارد؛ هر چند روزهدار و نمازگزار باشد. |
|
|
|
عنوان نخستین زائر تنها بر مردی شریف و عارفی کامل یعنی صحابی بزرگ و برجسته، جابر بن عبد الله انصاری-رضوان الله علیه- منطبق است که به منظور زیارت قبر سید الشهدا(ع) از مدینه به کربلا رفت. بسیاری از علما تصریح کردهاند که او نخستین کسی است که عنوان زائر قبر حسین(ع) را کسب کرد؛ این شرافت و افتخار و ذخیره او را بس است. |
ادامه مطلب...

در لوح نقرهای كه با حاشیه جواهرات گرانبها، مرصع در وسطش خطوطی به حروف طلایی نگارش یافته بود، در جنگ جهانی اول (1916 میلادی) به وسیله سربازان انگلیسی در چند كیلومتری بیت المقدس ـ كه مشغول سنگرگیری و حمله بودند ـ در دهكده كوچكی به نام «اونتره» كشف گردید كه بعد از ترجمه و بررسی در سوم ژانویه(1920) معلوم شد كه این لوح مقدسی است به نام «لوح سلیمانی» و ...
تاسیس تاریخ برای مسلمانان در زمان خلافت خلیفه دوم مسلمین و با مشورت حضرت علی (علیهالسلام) در سال شانزدهم هجری صورت گرفته است. مبدا تاریخ را هجرت پیامبر و ماه نخست آن را محرم، سالی كه هجرت روی داده بود گرفتند.(1) علت نامگذاری این ماه آن بود كه در ایام جاهلیت، جنگ در این ماه را حرام میدانستند.
در قوس صعود نیز معصومين(ع) تنها مجرای جریان عبودیت و بندگی خدای متعال هستند. تنها راه بندگی و عبودیّت خداوند، تولی و تسلیم در مقابل ولایت ایشان است. با تولی به این انوار مقدس است که خداوند پرستیده میشود و این نیز به نوبۀ خود اراده و مشیت الهی است. لذا در روایات داریم که: «بِنا عُبِدَ اللهُ و بِنا عُرِفَ اللهُ»
من رفتم و مشغول اعمال حج شدم. در طول مدتى كه مشغول طواف كعبه بودم ناگاه با مردى مواجه شدم كه دستهايش قطع شده و صورتش نظير شب تار بود. وى به پردههاى كعبه آويزان شده بود و ميگفت:«اى خدایى كه پروردگار كعبهاى، مرا بيامرز؛ گرچه ميدانم مرا نمىآمرزى حتی اگر ساكنان آسمانها و زمين تو و آنچه را كه آفريدهاى براى من شفاعت نمايند؛ زيرا جرم من خيلى بزرگ است».