در اواخر شهریور 1359، همت از منطقه به شهرضا آمده بود تا وسایل و امكانات برای كارهای فرهنگی جمعآوری كند. موقع بازگشت، از من خواست كه همراهش به پاوه بروم و مقداری اسلحه و مهمات را كه به تازگی از گروهكهای ضدانقلاب غنیمت گرفته بودند، با خود به شهرضا بیاورم. این اسلحه و مهمات، اهدایی رژیم بعثی عراق به ضدانقلابیون ایران بود كه با لطف خدا و تلاش رزمندگان اسلام به دست نیروهای خودی افتاده بود. همت میخواست با استفاده از این وسایل، برای افشاگری ماهیت و چهره واقعی ضدانقلاب، نمایشگاهی در شهر برپا كند.
عصر روز سیام شهریور 1359، از شهرضا به مقصد تهران حركت كردیم. صبح روز سیویكم كه به تهران رسیدیم، یكراست به ستاد مركزی سپاه رفتیم تا مقداری وسایل و امكانات تبلیغاتی هم از آنجا بگیریم.
كارمان تا ظهر طول كشید. ظهر، پس از صرف ناهار، همت گفت كه بهتر است به نمازخانه برویم، استراحت كنیم و بعد به طرف پاوه حركت كنیم. پیشنهاد خوبی بود، چون شب قبل، در راه نتوانسته بودیم بخوابیم. وقتی به مسجد ستاد مركزی سپاه رفتیم، دیدیم كه یك آقای روحانی مشغول سخنرانی است. جای دیگری برای استراحت سراغ نداشتیم. تنها راه این بود كه صبر كنیم تا سخنرانی تمام شود و بعد در همان محل بخوابیم.
سخنرانی طولانی شد، به طوری كه ساعت دو بعداز ظهر بود كه آن بنده خدا هنوز مشغول صحبت بود و ما متعجب به اطراف نگاه میكردیم. یك ربع بعد، برادر منصوری كه در آن زمان فرمانده سپاه بود، نیروها را جمع كرد و طی یك سخنرانی اعلام كرد كه عراق به ایران حمله كرده است.
همت با شنیدن این خبر، رو به من كرد و گفت: «باید هر چه سریعتر به طرف پاوه حركت كنیم.»
پذیرفتم و بدون اینكه استراحت كنیم، با عجله راهی شدیم تا از طریق قزوین، همدان و كرمانشاه خود را به منطقه برسانیم.
نیمههای شب بود كه به همدان رسیدیم. بیخوابی و خستگی زیاد اذیتمان میكرد ولی هر چه گشتیم، جایی برای استراحت پیدا نكردیم. مجبور شدیم دوباره حركت كنیم. با رسیدن به كرمانشاه، همت پیشنهاد كرد برای استراحت به ستاد مشترك عملیات غرب برویم كه دوباره سر و كله هواپیماهای عراقی پیدا شد. شلیك بیوقفه توپهای ضدهوایی و همچنین بمباران هوایی دشمن آغاز شد. همت گفت كه بهتر است به طاق بستان برویم. در طاق بستان نیز همین برنامه بود.
وقتی نگاه به چهره همت انداختم، دیدم از خستگی و بیخوابی دارد از پا درمیآید. خودم هم چنین وضعیتی داشتم. در این هنگام، همت كه وضعیت كرمانشاه و طاق بستان را دیده بود، به رغم خستگی زیاد، تصمیم گرفت كه توقف نكنیم و یكسره به پاوه برویم. و ما از شهرضا تا پاوه -كه مسیری طولانی است- مجبور شدیم بیوقفه و بدون استراحت طی كنیم.
آن روز، روز آغاز جنگ بود.
* عبدالرسول امیری
ادامه مطلب...
عمليات كربلاى ۵ كه در شلمچه انجام گرفت و منجر به پشت سر گذاشتن استحكامات و موانع و كانال ها
و ميادين مين پيچيده و چندين لايه دشمن گرديد و رزمندگان اسلام در آستانه فتح بصره قرار گرفتند.
يكى از مهم ترين و سخت ترين و به لحاظ سياسى- نظامى با ارزش ترين عمليات هاى جمهورى اسلامى ايران بود و از نتايج آن همين بس كه شوراى امنيت سازمان ملل متحد سراسيمه تشكيل جلسه داد و با صدور قطعنامه ۵۹۸ به بخش اعظم شرايط و خواسته هاى جمهورى اسلامى ايران گردن نهاد. از ويژگى هاى مهم اين عمليات كاربرد وسيع آتش توپخانه توسط دو طرف بود و مى توان گفت كه جنگ، جنگ آتش بود. استعداد توپخانه اى كه در اين عمليات توسط توپخانه سپاه به كارگيرى شد بيش از چهل گردان توپخانه كه متجاوز از ۷۰۰ قبضه انواع توپ و كاتيوشا بود و اين بالاترين آمار كاربرد توپخانه در طول تاريخ جنگ هشت ساله بود.
ادامه مطلب...
گفتم شما فرمانده ی لشکرید، اختیار همه ی امور را دارید. چند کپی که در راستای کارهای لشکر هم هست که
به نقل از غلامرضا شفیعی
خیلی کم پیش می آید که بچه هایش را همراه خود لشکر بیاورد آن روز ظاهراً خانواده حاجی جای رفته بود و حاجی
به نقل از محمد حسن سالمی
ادامه مطلب...
يكي از دردهاي بزرگ سپاه در آن روز نداشتن تجهيزات بود، ولي هر بار كه اينها براي دريافت امكان كوچكي مراجعه ميكردند، با ترشرويي مواجه ميشدند. فراموش نميكنم كه گاهي براي تهيه پنجاه قبضه آر.پي.جي، يك غصه بزرگ درست ميشد.
حوادثي كه در دوران جنگ ايران و عراق رخ داد ناگفتههاي فراواني دارد كه بخشي از آن در سينه مسئولان بلندپايه كشور و فرماندهان جنگ نهان است و اين خطر وجود دارد كه همواره ناگفته بماند، همچنان كه با رحلت امام خميني و فرزندش مرحوم حاج سيداحمد خميني بسياري از حوادث انقلاب و جنگ براي هميشه ناگفته ماند. در اين حال بزرگان ديگري هستند كه هنوز امكان بهرهگيري از فيض وجودشان ميسر است. مسلماً آنچه كه در سينه اين بزرگان نهان است در دو سطح خاص و عام قابل انتشار است. شايد هنوز وقت آن نرسيده كه پارهاي از نكات تأثيرگذار در روند جنگ، بيان گردد، در عين حال حتي خاطرات عادي آنان براي ثبت در تاريخ ارزشمند خواهد بود. در همين زمينه مصاحبهاي از رهبر معظم انقلاب حضرت آيتالله خامنهاي در كتاب «حماسه مقاومت (2)» توسط معاونت فرهنگي و تبليغات جنگ ستاد فرماندهي كل قوا منتشر شده است كه بخشي از آن مربوط به شرق كارون و جبهه آبادان است و به عنوان زينتبخش ويژه نامه دفاع مقدس خبرگزاري فارس عرضه ميگردد. ايشان كه به اتفاق شهيد مصطفي چمران نمايندگي امام در شوراي عالي دفاع را به عهده داشتند از همان آغاز جنگ به جنوب رفته و در استانداري خوزستان استقرار يافتند و با راهاندازي ستاد جنگهاي نامنظم - كه مسئوليت آن را شهيد مصطفي چمران عهدهدار بود - و به رتق و فتق امور ميپرداختند.
ادامه مطلب...
محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نبپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط صدای حاج همت بود و گاهی صدای صلوات بچه ها.
تو همین اوضاع صدای پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می کرد. فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک برخورد ی با این بسیجی کرد.
سرو صداها کار خودش را کرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم». کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.»
بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.
حاجی صدایش را بلند تر کرد: «بدو برادر! بجنب»
بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.
بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.
حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات».
بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!»
بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگ پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟
حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!»
بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زد بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره، ابراهیم همت از همه شما التماس دعا داره»
جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات.
و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند.
پشت پیراهناش نوشته شده بود:«بیمه حضرت ابوالفضل (ع). ورود هرگونه تیرو ترکش ممنوع» بچهی
ساوه بود و هنوز موهای صورتش خوب سبز نشده بودند.
بیشتر از 5 کلاس نتوانسته بود درس بخواند. آخر پدر نداشت و مجبور بود در یک مغازه مکانیکی شاگردی کند تا خرجی زندگی خانوادهاش را تامین کند.
شب هجدهم بهمن 1361، عملیات والفجر مقدماتی. گروهان ما وظیفهاش از کار انداختن چند سنگر دوشکای دشمن و رسیدن به بالای «تپه دوقلو» بود. یک قبضه دوشکاری عراقی، کل گروهان را زمینگیر کرده بود. برادر «صمد» معاون گردان فریاد زد:«یه آرپیجیزن داوطلب میخواهم بره اون سنگر دوشکا رو خاموش کنه». نفس در سینهی همه گیر کرد. دل شیر میخواست تا کسی بتواند حتی یک لحظه سرش را از روی زمین بلند کند، اما «حسین»؛ همان بچه بسیجی نوجوان و نحیف ساوهای، قد علم کرد قبضه آرپیجی را برداشت و راه افتاد.
قبضه از قدش بلندتر بود. از خط آتش دشمن گذشت و رفت بالای یک تل خاک. همه زیر لب دعایش میکردیم درست رو به روی سنگر دوشکای دشمن زانو زد و و صدای خارج شدن قبضه از ضامن و بعد، صدای شلیک موشک را شنیدیم. همزمان با شلیک موشک، بچهها یکصدا تکبیر گفتند، گلوله درست خورد وسط سنگر دوشکا، عراقیها حالا داشتند کمی دورتر از سنگر دوشکا به سمت ما شلیک میکردند. یکی از تیرهایشان به حسین اصابت کرد. رفتیم و او را از تل خاک بیرون آوردیم پایین. خون از دستش فواره میزد. شکر خدا آسیب جدی ندیده بود. تیر خورده بود کف دستش. دیگر جنگ تن به تن شده بود.
گفتم :«حسین! برگرد عقب تا بچهها تو را به آمبولانس برسانند». سگرمههایش رفت توی هم وگفت:«کجا برم؟»گفتم:«آخه از تو که دیگه کاری برنمیآد» با دست سالماش نخی از جیب شلوارش بیرون کشید و گفت:«زود این نخ را ببند به ماشهی این تفنگ بعد هم مسلحاش کن و بده دست من» از آن همه عظمتاش احساس حقارت کردم.
|
منطقه عمومي اين عمليات در محور بانه- سردشت از شمال به رودخانه مرزي «گلاس»، از جنوب به رودخانه «آوسيويل»، از شرق به «سوركوه» و از غرب به ارتفاعات «گردهرش» و سپس ارتفاعات عمومي «آسوس» منتهي ميشد. اين منطقه داراي عوارض حساس و ارتفاعات نسبتاً بلند و صعبالعبور است. |
ايمان، درس عشقى است که شهيدان آن را از دفتر توحيد خواندهاند.
ايمان، بالاترين نمره قبولى در کلاس مقاومت و ايثار است.
ايمان، برترين و بالاترين مدالى است که شاگردان اول دانشگاه جبهه به گردن مىآويزند.
ايمان، موشک فضاپيمايى است که شهيدان با آن از خاک تا به افلاک سفر کردند.
ايمان، چشمه زلالى است که شهيدان را در آن غسل شهادت دادند و جاودانه شدند.
ايمان، مهر تائيدى است بر تلاش خستگىناپذير سينه سرخان مهاجر.
ايمان، شمع فروزان محفل عشق است که شهيدان عاشقانه بر گرد آن چرخيدند، تا جسم ملکى را بسوزانند و جان ملکوتى بيابند.
ايمان، ثمره و حاصل انقلاب اسلامى است که با جانفشانى شهيدان شکل گرفت.
ايمان، خونبهاى عظيم و شايسته شهيدان شاهد ماست.
ايمان، نوشداروى دلهاى ترک خورده خاندان عشق است.
ايمان، ترميم کننده قلبهاى شکسته فرزندان شاهد است.
ايمان، موج توفنده و کفرشکنى است که به سوى دشمنان حقيقت فرستاده مىشود.
ايمان، عطر حياتبخش و جانفزايى است که از پهندشت شقايق خيز انقلاب اسلامى به مشام مىرسد.
ايمان، اکسيرى است که، غصه فراقت شهيدان و شهيد دادگان را به قصه پايدارى و مقاومت تبديل مىکند.
ايمان، شهد شرف و شعف و شعور و شهودى است که کام تشنه شهيد دادگان و شهيدزادگان را سيراب مىکند.
ايمان، مشعل فروزانى است که شهيدان آن در شب ديجور جهل و نادانى و ظلم و ستم و تجاوز به دست مىگيرند و صبح قريب را به بشريت بشارت مىدهند.
ايمان، دعوتنامهاى است که شهيدان با خون خود آن را امضا و براى آزادگان و احرار عالم مىفرستند.
ايمان، آن نور خدايى است که به نام شهيدان قداست و به جسم و جانشان نورانيت و روشنى مىبخشد.
ايمان، بوى خوش ايثار است که در پهندشت مقاومت و شهادت از گلبرگهاى پرپر شده شقايقها به مشام مىرسد.
ايمان، پهندشتى است که شهيدان در آن بذر گل شجاعت و مقاومت کاشتند و عطر آزادگى و سربلندى و شرف برگرفتند.
ايمان، شعله ستمسوزى است که شهيدان به دست گرفتند و خاکستر اهريمنان زشت سيرت را در زبالهدان تاريخ مدفون ساختند.
ايمان، خورشيد تابناکى است که در شب ديجور بحرانهاى اجتماعى و اعتقادى و اخلاقى از خون سرخ شهيدان طلوع، و راه صلاح و فلاح بشريت را روشن مىسازد.
ايمان، بانگ جرسى است که شهيدان براى راهنمايى و هدايت کاروانهاى بشريت به صدا درمىآورند. ايمان، زمزمه محبتى است که شهيدان، اين معلمان ايثار و گذشت براى جذب اطفال گريزپاى به کلاس انسانيت و معنويت به کار مىبندند.
ايمان، شب چراغ تابانى است که شهيدان براى اصلاح جامعه و تربيت و انسانسازى به دست مىگيرند.
ايمان، عطر گل بوستان شهادت است.

ايمان، کليد طلايى بهشت است ک شهيدان براى ورود به آن، بدان چنگ مىزدند.
ايمان، سلاحى است که شهيدان براى پيشبرد اهداف خويش به آن تمسک جستند.
ايمان، آرمان ديرين و هميشگى مجاهدين فىسبيلالله است.
ايمان، گوهر ارزشمند درياى دين و مذهب است.
ايمان، کلاسى است که در آن دانشجويان دروس را به صورت فشرده و با نمره عالى گذراندهاند.
ايمان، کيميا و اکسير بىنظيرى است که شهيدان، به وسيله آن جسم را به جان و ملک را به ملکوت تبديل کردند.
ايمان، گلشن رازى است که شهيدان در آن رمز و راز شهادت و ايثار را آموختند.
ايمان، حوضى است که سپيدرويان در آن وضو ساختند و تا رسيدن به سپيده اسب خويش را تاختند.
ايمان، خرمنى است که پرستوهاى عاشق دانهاى چند از آن گرفتند و تا ستيغ رفيعترين قلههاى شرف شتافتند.
ايمان، قله شرفى است که کبوتران سپيدبال و سبکبار بىصبرانه و عاشقانه به سوى آن پرکشيدند.
ايمان، بارهاى که مسافران سفر عشق، عاشقانه بر آن نشستند و عطر و گلاب معنويت را در فضا پراکندند.
ايمان، باغى است که بهشت و روضه رضوان الهى در آن جارى است، و شهيدان حکيمانه اين نکته را يافتند و عاشقانه به سوى آن شتافتند.
ايمان، خطبه شورانگيز شقشقيهاى است که شهيدان - همان مدرسين مبارزه و مقاومت - آن را بر فراز منبرى از نور، با شور و شعور سرودند.

ايمان، حديث پايدارى و مقاومت عاشقان صادق، و راست قامتان جاودانه تاريخ است.
ايمان، شمشير قدرت و قوت ظلمت شکافان راست قامت، و حماسهسازان پر صلابت است.
ايمان، شجره طيبهاى است که شهيدان از آن ميوه پاکى و عفت، شهامت و شجاعت، اميد و عشق چيدند.
ايمان، چشمهاى است که شهيدان از زلال آن نوشيدند و در انجام وظيفه و رسالت خويش دست از پاى نشناختند.
ايمان و عمل صالح دو بال است که شهيدان به وسيله آن تا ابديت پرواز مىکنند.
ايمان و علم، دو مشخصه بارز راهيان ديار شهادت است.
ايمان و ايثار، دو سکوى پرتاب شهيدان به سوى جاودانگى است.
ايمان و عزم، دو عنصر برجسته و شاخص در حرکت عاشقانه راهيان راه رهايى انسانهاست.
ايمان و عشق، بود که شهيدان را به پرواز درآورد و به آنها اوج و عروج را آموخت.
ايمان، قلعه مستحکمى است که شهيدان پاسداران حريم آن هستند.
ايمان، جوشنى است که شهيدان براى محفوظ ماندن از خطرات اهريمنان و شياطين آن را به تن مىکردند.
ايمان، باده غيبى بود که در جام دلهاى شهيدان ريخته شد، و جسم و جانشان را بىقرار کرد.
ايمان، رمز و راز شهادت و جاودانگى شهيدان است.
راستى که همه مظاهر و مصاديق ايمان، چه زيبا و شکوهمندند.
شهید بهشتی
شهادت در راه آرمان الهی «معشوق» ماست، آیا شنیدهای عاشقی را از معشوق بترسانند.
انقلاب اسلامی ما در تداوم پیروزیش حالا حالاها خون و شهادت میطلبد.
شهید سید کاظم ربطی
شهادت سرآغاز هر زندگیست نترسم ز مرگی كه خود زندگیست
شهید جلال عباسی
شهادت حد نهایی تکامل انسان و قله رفیع انسانیت است، شهادت، مرگ سعادتآمیزی است که آغاز دیدن و زندگی پر ثمر نوین را بشارت میدهد، شهادت یک تولدی است برای زندگی جاوید.
شهید غلامعلی فتحی
شهادت بهترین معراج عشق است.
شهید سید محمد سیامی
شهادت آیت است، شهادت نعمت است، شهادت مقدمه فتح در این دنیا و خود فتحی بزرگتر در آخرت است، شهادت خشنودکننده خداست.
شهید عباس قدوسیان
شهادت فانی شدن نیست بلکه به خدا رسیدن است، و زندگی جاوید است، شهادت موت نیست بلکه حیات است.
شهید عبدالله زارعکار
شهادت نعمتی بزرگ و دری است از درهای بهشت، شهادت نعمتی است، که مردان الهی به آن دست مییابند. شهادت به خدا رسیدن است و فانی شدن نیست، بلکه زندگانی جاوید است.
شهید عباس کریمی
شهادت در اسلام، مرگی نیست که دشمن بر مجاهد تحمیل کند، بلکه انتخابی است که وی با تمام آگاهی و شعور و شناختنش به آن میرسد.
شهید ناصر شاهمحمدی
کمال انسان شهادت است.
شهید علی اکبر محمود زاده
شهادت یک انتخاب است، انتخابی آگاهانه و مشتاقانه حرکت عاشق به سوی معشوق که نصیب هرکسی نمیشود.
شهید علی احمد زاده
احساس میکنم انشاالله شاهد زیبایی شهادت باشم و آن را تنگ در آغوش بکشم، و این بزرگترین آرزوی من است این راه انتخابی آگاهانه است و انسان را به سوی معشوق ازلی راهنمایی میکند.
ماهيت و مصاديق ايثار و شهادت
«شهادت» در تفکر اسلامي به معناي گذشتن از سرمايه جان و هستي خود در راه يک هدف و آرمان الهي است.
در تعريف « شهادت» در انديشه اسلامي، آن چه که اصلالت و اهميت دارد و در واقع محقق کننده ي حقيقت مقام شهادت مي باشد، همانا انگيزه و نيت و غايت آن و وجه آگاهانه و اختياري اش مي باشد.
متفکر شهيد، استاد مطهري در تعريف مفهوم شهادت و شهيد چنين مي فرمايد:
ادامه مطلب...
بسم الله الرحمن الرحيم
«من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا »
امير سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداكار دين و قرآن، نظامي مؤمن و پارسا و پرهيزكار، سپهبد علي صيادشيرازي امروز به دست منافقين مجرم و خونخوار و روسياه به شهادت رسيد.
اين نه اولين و نه آخرين باري است كه دلي نوراني و سرشار از عشق و ايمان و وفاداري به آرمانهاي بلند الهي، هدف تير خشم و عناد و عصبيت از سوي زمره جنايتكار و فاسدي كه ادامه حيات خود را در خدمتگزاري به دشمنان اسلام دانستهاست، قرار ميگيرد و دستخائن خودفروختهاي، نهال ثمربخش انسان والايي را قطع ميكند. او مانند ديگر مردان حق از روزي كه قدم در راه انقلاب نهادند، همواره سر و جان خود را براي نثار در راه خدا بر روي دست داشتند.

سرزمينهاي داغ خوزستان و گردنههاي برافراشته كردستان سالها شاهد آمادگي و فداكاري اين انسان پاك نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهههاي دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خود گذشتگي او حفظ كرده است. خطر مرگ كوچكتر از آن است كه بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنيوي حقيرتر از آن است كه در دل نوراني شايستگان جايي بيابد، كوردلان منافق بدانند كه با اين جنايتها روز به روز نفرت ملت ايران از آنان بيشتر خواهد شد و خون مردان پاكدامن و پارسا هم چون صياد شيرازي و شهيد لاجوردي بدنامي و سياهرويي آنان را در تاريخ و در دل اين ملت هميشگي خواهد كرد.
و سردمداران استكبار كه با وجود لاف زنيهاي ضدتروريستي خود، به اميد آن نشسته اند كه تروريستهاي مزدورشان در ايران اسلامي با شهيدكردن مردان استوار و مقاوم انقلاب، راه تسلط بر ايران اسلامي را هموار كنند. بدانند كه خون شهيدان راه حق، ملت مؤمن ما را راسختر و آشتي ناپذيرتر و مقاوم تر ميسازد. رحمت و فضل بيكران الهي بر روح شهيد عزيزمان علي صيادشيرازي و لعنت و نفرين خدا و فرشتگان و بندگان صالحش بر ايادي منفور و مطرود استكبار.
اينجانب شهادت اين بنده برگزيده خدا را به ملت ايران به خصوص به ياران دفاع مقدس و ايثارگران جبهه هاي نور و حقيقت و به خانواده گرامي و فداكار و بازماندگان محترمش تبريك و تسليت ميگويم و صميميترين درود خود را بر روح پاك او و خون بناحق ريخته او نثار ميكنم.
و السلام علي عباد الله الصالحين سيد علي خامنه اي
داستان «علی صیاد شیرازی»، می دانی که از نوع اول نیست. علی، متولد 1323، در کبود گنبد(درگز)، جانشین ستاد کل نیروهای مسلح، کاری کرد که من و تو بعد از سال ها باور کنیم که «درِ باغ شهادت باز، باز است».*
می رفت آن طرف خط، وسط عراقی ها، هر چی بهش می گفتند که آخر مرد حسابی! کجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی می رود وسط دشمن؟ می خندید و می گفت که من باید خودم به یقین برسم که آن طرف چه خبر است، بعد نیروهایم را بفرستم.
وقتی پشت بی سیم می گویند که فلان کار باید بشود، باید بدانم که شدنی است. پنج کیلومتری دشمن، صدای همه درآمده بود که چرا صیاد آمده اینجا که احتمال هر خطری هست. او را بغل می کنند و به زور می اندازند توی قایق. با همان لباس نظامی و تجهیزات، می پرد بیرون و شناکنان برمی گردد پیش بچه ها.*
مراقب تک تک هزینه هایی که در ارتش خرج می شد، بود. یک وقت می آمد و می گفت که فلان جلسه، همه اش اداری نبود، حرف شخصی هم مطرح شد؛ هزینه جلسه را بنویسید به حساب من. لیست تمام تلفن های شخصی خودش را هم داشت.*
نماز شبش را که می خواند، تا صبح بیدار می ماند، ما را هم برای نماز بیدار می کرد. بعد از نماز با بچه ها ورزش می کردیم و نهایتاً می رفت سراغ کار. هر روز صبح نیم ساعت تا سه ربع، وقت می گذاشت تا بچه ها درباره هر چه که دوست دارند، حرف بزنند. روزهای جمعه هم می آمد و می گفت که امروز می خواهم یک کار خیر انجام بدهم. بعد وضو می گرفت می رفت داخل آشپزخانه، در را می بست و شروع می کرد به شستن.*
به ما می گفت: «خجالت می کشم. خیلی در حق شما کوتاهی کرده ام. کمتر پدری کرده ام. فرصتم کم بوده و گرنه خیلی دلم می خواست.» یک روز در زدند، پیک نامه آورده بود. قلبم ریخت که نکند شهید شده باشد. پاکت را باز کردم دیدم یک انگشتر عقیق برای من فرستاده و نوشته: «به پاس صبرها و تحمل های تو.»*
یک شب خواب دیده بود که اما به او می گوید: «شما کارتان درست می شود، نگران نباشید.» 21 فروردین 78 بود، کارش درست شد.*
فردای روزی که به خاک سپرده بودندش، می روند سر خاک، «آقا» هم آنجا بود. زودتر از بقیه آمده بود. می گفت: «دلم برای صیادم تنگ شده!

شهيد علي صيادشيرازي روز شنبه 21 فروردين ماه 1378 در حوالي خانه اش مورد سوء قصد عوامل تروريست قرار گرفت و به شهادت رسيد.
ساعت 6 و 45 دقيقه صبح اين روز كه تيمسار صيادشيرازي با اتومبيل خود به قصد عزيمت به محل كارش از خانه خارج شده بود، مورد هجوم مرد ناشناسي قرار گرفت و به شدت مجروح شد.
اهالي محل كه از اين حادثه مطلع شده بودند بلافاصله او را به بيمارستان فرهنگ انتقال دادند كه متأسفانه بر اثر شدت جراحات وارده، تلاش پزشكان براي نجات وي بي نتيجه بود و او در بيمارستان به شهادت رسيد.
به گفته شاهدان مرد تروريست با پوشش لباس رفتگر در حوالي خانه شهيد به كمين نشست و تيمسار را هنگام خروج از خانه به رگبار بست. در اينحال شهيد صياد كه سوار بر خودرو تويوتاي سفيد رنگ خود بود مورد اصابت سه گلوله تروريست واقع شد.
در پي اين حادثه يك سخنگوي گروهك تروريستي منافقين در تماس با خبرگزاري فرانسه در نيكوزيا مسؤوليت اين جنايت را بر عهده گرفت.
قسمت هایی از وصیت نامه ی شهید سپهبد صیاد شیرازی
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و سلم.
انالله و انا الیه راجعون
هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله. اللهم زدنا ایماناً و ارحمنا. اشهد ان لااله الا الله وحده لا شریك له و أن محمّداً عبده و رسوله ارسله بالهدی و دین الحق و ان الصدیقة الطاهرة فاطمة الزهرا، سیدة نساء العالمین و أن علیاً أمیرالمؤمنین و الحسن و الحسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمّد بن علی و علی بن محمّد و الحسن بن علی و الحجة القائم المنتظر صلواة الله و سلامه علیهم ائمتی و سادتی و موالی بهم اتولی و من اعدائهم اتبرء و أن الموت و النشور حق و الساعة آتیة لا ریب فیها و أن الجنة و النار حق.
اللهم أدخلنا جنتك برحمتك و جنّبنا و احفظنا من عذابك بلطفك و احسانك یا لطیفاً بعباده یا أرحم الراحمین.
خداوندا! این تو هستی كه قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایت قرار دادی؛
خدایا! تو خود می دانی كه همواره آماده بوده ام آن چه را كه تو خود به من دادی در راه عشقی كه به راهت دارم نثار كنم. اگر جز این نبودم آن هم خواست تو بود.
پروردگارا رفتن در دست توست، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت ولی می دانم كه از تو باید بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم.
خداوندا ولی امرت حضرت آیت الله خامنه ای را تا ظهور حضرت مهدی(عج)، زنده، پاینده و موفق بدار. آمین یا رب العالمین – من الله التوفیق
علی صیاد شیرازی، 19 دی ماه 1371 – 15 رجب 1413

سينه ستبر تاريخ مالامال از خاطرات حيات و ممات مردان مردي است كه روحشان فراتر از زمان و عرصه فراخ زمين تنگتر از قلب سرشار از عشقشان بوده است. عشق به يگانه هستيبخش كه اشتياق لقائش آرام از جسم و جان آنها گرفته و سر سوداييشان را همواره بر آستان داشته است.
امير كمنظير ارتش اسلام سپهبد علي صيادشيرازي يكي از اين پر و بالسوختگان وصال نور است كه لباس زيباي شهادت زيبنده قامتش و كمترين مزد اخلاص، فداكاري و ايثار و پروانگي اوست. سردار سرافراز جبهه توحيد و بسيجي آشناي جبهههاي افتخار و شرف و نور، اين سربردار هم بيدار و جهادگر عرصههاي پيكار و شير بيشه شجاعت و ايثار و عاشق بيقرار و اسوه اخلاص و استقامت با صدق و صفا، پس از عمري جهاد خالصانه و جانبازي در خطوط مقدم دفاع از اسلام و ولايت ، با پيكر خونين و چهره رنگين و مخضوب به ديار معشوق شتافت و شهيد شاهد جوار قربضرت حق گرديد و اجر و پاداش آن همه اخلاص و ايثار را در همين دنياي فاني نيز گرفت.
تجليل و گراميداشت تمام برجستگان ملت و تقدير امت اسلام در تشييع با شكوه و كمنظير اين سرباز فداكار اسلام گواه اين مدعا است.او عاشق دلسوختهاي بود كه در گستره خونين جبهههاي نبرد از كوههاي سر به فلك كشيده كردستان تا دشتهاي تفتيده خوزستان به جهاد و نماز و نيايش ميپرداخت و در جهاد اكبرش اوج بندگي خويش را به نمايش ميگذاشت. او صدف خود را شكسته بود تا دُرّ ناب وجودش با ذوبيقت اسلام و ولايت ظهور يابد. ادوار زندگي سرشار از خدمتش، به حق نمونهاي مجسم در خدمتگزاري بر اين طريق بود و براي نيل به مقصود دمي آرام نداشت.
ادامه مطلب...
من فردي بودم كه هميشه كارم در معادن بود و ايشان هميشه دنبال من بودند، سال 1326 كه ايشان به دنيا آمدند در شهر ري من منزل پدرم بودم، جايي نداشتم، كاري هم نداشتم و در آن دوره نظام وظيفهام را ميگذراندم.
سابقاً در چنين خانههايي همه اهل فاميل جمع ميشدند. منتقل شدم به سازمان برنامه و به آنجا رفتم به شركت سهامي كل معادن، در اين شركت كمكم كارهاي معادن، كه باعث ميشد من به شهرستانها بروم شروع شد و من در آن سالها با مرتضي در معادن بودم.
ايشان از سال 1333 كه به معادن خمين رفتم، معادن سرب و روي خمين كلاس اول دبستان در آن جا مرتضي را نامنويسي كرديم، در خمين شاگرد اول بود و شاگرد خوبي هم بود؛ حتي يك روزي آمد و ديديم گريه ميكند پرسيديم چرا گريه ميكني؟ گفت براي اينكه به من 20 دادهاند و به يكي ديگر هم 20 دادهاند، رفته بود و به معلم گفته بود و او هم جواب داده بود كه من به تو 25 كه نميتوانم بدهم. البته مرتضي قبل از اينكه به مدرسه برود در منزل خواندن و نوشتن را ياد گرفته بود حتي وقتي كلاس اول بود روزنامه ميخواند. ما تا دو سال خمين بوديم ولي سال 35 به يك معدن ديگري رفتيم معدن مسي بود كه نزديك شهرستان ميانه بود، كوه بود و مدرسهاي نبود كه من مرتضي را در آن نامنويسي كنم من رفتم و از آموزش و پرورش زنجان اجازه گرفتم تا بتونم اين را و آن فرزند دوّمم كه در حال حاضر در آمريكا استاد دانشگاه است اينها را بگذارم درس بخوانند. يك مدرسه داير كردم كه خودم در آن تدريس ميكردم و رئيس حسابداري آنجا درس ميداد. اين مدرسه چهار كلاسه بود كه در آخر 6 كلاسه شد، وقتي مرتضي به كلاس چهارم رفت از وجود خود او هم براي تدريس كلاس اوّليها استفاده مي شد. بعد به كرمان رفتيم و در يك دبيرستان در كرمان شروع كردند به تحصيل كردن. دبيرستان را در كرمان بودند تا سال دهم دبيرستان كه به مدرسههاي ملّي تهران آمدند.
مرتضي رشتهاش رياضي بود، يك روز كارت كنكوري دستش بود. به او گفتم مگر نميخواهي در كنكور شركت كني! گفت كارتم را پاره كردم، گفتم اِ چرا؟ گفت: رشته رياضي را دوست ندارم. بعد رفت در هنرهاي زيبا در كلاس طراحي نشست و بعد كنكور طراحي داد و در آنجا شاگرد اول شد. تا سال 1355 تقريباً.
در كودكي يادم هست وقتي مهمانهاي خارجي براي من ميآمدند ميرفت و با آنها شروع ميكرد به صحبت كردن و بههيچ وجه گوشهگير نبود.
خدمت نظام وظيفهاش را در نيروي هوايي انجام داد.
به نقاشي خيلي علاقه داشت در همان سالهايي كه در كرمان بوديم معلم نقاشي داشت؛ به نويسندگي هم خيلي علاقه داشت و خيلي چيزها مينوشت. حتي يك كتابي قبل از انقلاب نوشته بود كه اسم عجيبي داشت يادم نيست يك چيزي شبيه "نه از خود.... " موضوعاش يك چيزي بود در مورد ناراحتي مردم و فقر و تنگدستي و... بود. البته بعضي از نسخههاي اين كتاب هم بود كه تكثير شده بود اما الان در دسترس نيست.
يادم هست از همان زماني كه به دانشكده ميرفت در مورد اين موضوعات حساس بود. يك روز زمستان وقتي از دانشكده به خانه آمده بود ديدم پالتويش همراهش نيست. پرسيدم پالتويت كجاست؟ گفت: دادم به كسي. از اين كارها زياد ميكرد.
بعد از انقلاب مرتضي را خيلي كم ميديدم. پس از مدتي هم كه همخانه شديم با اين حال باز بيشتر در مسافرت و سفر جبهه بود، مواردي هم كه در منزل بود خيلي كم در مورد كارش صحبت ميكرد، مسائل جبهه را براي ما تعريف ميكرد. فقط يكي دو بار در مورد دوستان و همكاران رفقايش كه در كنارش در جبهه به شهادت رسيده بودند تعريف كرد. يا مثلاً ميگفت دوربينمان را در اهواز جايي گذاشته بوديم به امانت ، وقتي برگشتيم ديديم فيلم روي آن پاك شده است و همين.
در مورد مشكلات كارش هيچوقت حرف نميزد يعني اصلاً مشكل احساس نميكرد.
مشكلها را ، همه را خرد ميكرد. اما هميشه نگران وضع مملكت بود اما در عين حال خوشحال هم بود به خاطر اين كه انقلاب شده و....
سالهاي آخر خيلي كم خواب بود و سه چهار ساعت بيشتر نميخوابيد و همهاش در حال نوشتن بود. ما خيلي كم او را ميديديم. در اين سالهاي آخر وقتي متوجه آمدنش ميشدم كه جمعهها ميآمد و صدايم ميكرد كه: "بابا نماز جمعه نميروي؟ " من هم ميگفتم چرا نميروم.
من مرتضي را تا آن زمان كه زنده بود نميشناختم
نباید بگذارید کارهای ایشان زمین بماند...
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند ان شاالله این شهید را با پیغمبر محشور کند. من حقیقتا نمی دانم چطور می شود انسان احساساتش را در یک چنین مواقعی بیان و تعبیر کند؟ چون در دل انسان یک جور احساس نیست. در حادثه ی شهادتی مثل شهادت این شهید عزیز چندین احساس با هم هست. یکی احساس غم و تاسف است از نداشتن کسی مثل سید مرتضی آوینی. اما چندین احساس دیگرهم با این همراه است که تفکیک آنها از همدیگر و باز شناسی هریک و بیان کردن آنها کار بسیار مشکلی است.

به هر حال امیدواریم که خداوند متعال خودش به بازماندگانش به شما پدرشان، مادرشان، خانمشان، فرزندانشان. همه ی کسانشان به شما که بیشترین غم . سنگین ترین غصه را دارید تسلی ببخشد. چون جز با تسلی الهی دلی که چنین گوهری را از خودش جدا می بیند واقعا آرامش پیدا نمی کند. فقط خدای متعال باید تسلی بدهد و می دهد.
من با خانواده های شهدا زیاد نشست و برخاست کرده ام و می کنم. و از شرایط روحی آنان آگاهم. گاهی فقدان یک عزیز مصیبتی است که اگر مرگ او شهادت نبود تا ابد قابل تسلی نبود. اما خدای متعال در شهادت سری قرار داده که هم زخم است و هم مرهم و یک حالت تسلی و روشنایی به بازماندگان می دهد.
من خانواده ی شهیدی را دیدم که فقط همان یک پسر را داشتند و خدای متعال آن پسر را از آنان گرفته بود.(البته از این قبیل زیاد دیده ام. این یک نمونه اش.)
وقتی انسان عکس آن جوان را هنگامی که با پدرش خداحافظی می کردکه به جبهه برود می دید با خودش فکر می کرد که « اگر این جوان کشته شود پدر و مادرش تا ابد خون خواهند گریست.»
ادامه مطلب...
من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانهای به دنیا آمده و بزرگ شدهام كه درهر سوراخش كه سر میكردی به یك خانواده دیگر نیز برمیخوردی.
اینجانب - اكنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در كلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به كمك اسرائیل شتافته و به مصر حمله كردند و بنده هم به عنوان یك پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز كشورهای عربی یك روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ كلاس را زدند و همه ما بچهها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به كلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را كه نوشته؟» صدا از كسی درنیامد من هم ساكت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم.
ناگهان یكی از بچهها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم كلی سر و صدا كرد و خلاصه اینكه: «چرا وارد معقولات شدی؟» و در آخر گفت:« بیا دم در دفتر تا پروندهات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یكی از معلمین، كار را درست كرد و من فهمیدم كه نباید وارد معقولات شد.
ادامه مطلب...
شهید احمدرضا احدی
دیگر نمیخواهم زنده بمانم، من محتاج نیست شدنم، من محتاج تو هستم، خدایا! بگو ببارد باران، که کویر شورهزار قلبم سالهاست، که سترون مانده است، من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم، خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم ، دوست دارم گمنام گمنام بیایم، دور از هر هویتی، خدایا! اگر بگوئی لیاقت نداری، خواهم گفت:
«لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشتهام، خدایا دوست دارم سوختن را، فنا شدن را ، از همه جا جاری شدن را، به سوی کمال انقطاع روان شدن را...
شهید حمیدرضا نظام
شهادت شمع است و شهید پروانهای خود از جنس آتش، شهید ذبیح عشق است، شهید علمدار کاروان نجات است، شهید روح تاریخ حیات است و شهید نبض آفرینش است.

شهید حاج ابراهیم همت
شهادت، زیباترین، بالندهترین و نغزترین کلام در تاریخ بشریت است، شهادت بهترین و روشنترین معنی حقیقت توحید است و تاریخ تشیع خونینترین و گویاترین تابلو نمایانگر شکوه و عظمت شهید است.
شهید سید مجتبی علمدار
شهادت در یک کلمه به زیارت خدارفتن و به حق پیوستن است.
شهید علیرضا مردانی
ای عزیزان! شهید کسی است که در میدان جنگ و در خدمت امام یا نائب او کشته شود و هرکس در زمان امام زمان (عج) در حفظ اسلام کشته شود، یقیناً به او ملحق خواهد شد، شهادت عبارت است از نبوغ درخشان حیات در کمال هشیاری و آزادی.
شهید خداوردی قنبری
شهادت پایان مرگ و مردگیهاست. ما با خون خود به این مردگیها پایان خواهیم داد و ضامن ضربان مداوم رگهای امت اسلامی خواهیم شد، اسلام نیازمند به شهداست و انسانیت نیازمند به تزریق خون، ما با شهادت خود همه این نیازها را برآورده خواهیم ساخت.
شهید سید مرتضی آوینی
الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمیخوانی، ما را بسوز آنچنان که هیچکس را آنگونه نسوخته باشی.
شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد. تولد ستارهای است که پرتو نورش عرصه زمان را در مینوردد و زمین را به نور ربالارباب اشراق میبخشد.
شهادت قلبی است که خون حیات را در شریانهای سپاه حق میدواند و آن را زنده نگه میدارد.
شهادت، جانمایه انقلاب اسلامی است و قوام و حیات نهضت ما در خون شهید است.
شهید منتظر مرگ نمیماند، این اوست که مرگ را برمیگزیند. شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید، به اختیار خویش میمیرد و لذت زیستن را نیز هم او می یابد نه آن کس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمیگذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت میآمیزد.
شهادت مزد خوبان است.
شهید مصطفی چمران
خدايا ...
تو به من پوچي لذات زود گذر را نمودي ناپايداري روزگار را نشان دادي لذت مبارزه را چشاندي ارزش شهادت را آموختي
خدايا ...
تو را شکر ميکنم که از پوچي ها و ناپايداريها و خوشيها و قيد و بندها آزادم نمودي و مرا در توفانهاي خطرناک حوادث رها کردي و در غوغاي حيات در مبارزه ي با ظلم و کفر غرقم نمودي و مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي.
فهميدم : سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست بلکه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره شهادت است
هميشه مي خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . مي خواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم.
اي حسين عليه السلام، من براي زنده ماندن تلاش نمي کنم و از مرگ نمي هراسم ، بلکه به شهادت دل بسته ام و از همه چيز دست شسته ام ، ولي نمي توانم بپذيرم که ارزشهاي الهي و حتي قداست انقلاب بازيچه دست سياستمداران و تجار ماده پرست شده است.
قبول شهادت مرا آزاد کرده است، من آزادي خود را به هيچ چيز حتي به حيات خود نمي فروشم.
خدايا تو را شکر مي کنم که شيعيان را با اسلحه شهادت مجهز کردي که عليه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قيام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشيع پاک کنند و ارزش و اهميت شهادت را در معرکه حيات بفهمند و با ايمان خدايي و اراده آهنين، خود را از لجنزار اسارت جسدي و روحي نجات بخشند. علي وار زندگي کنند و در راه سرخ حسين عليه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستين تشيع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند.
اولين خط دفاع
اولين خط دفاعي در جلوي دشمن بعثي را به نام (خط شير) درست کرده بود و خود فرماندهي اين خط را به عهده گرفت. او جنگ را از دارخوين وقتي که لشکر جايي و مکاني و سازماني و اسلحه اي نداشت شروع کرد. در نيمه شب سنگر به سنگر با چراغ قوه بالاي سر بچه ها مي امد تا ببنيد که حتما پتو رويی آنها باشد و سرما نخورند.
فرماندهی عزیز
حسين فرماندهي بود که در دسترس همه نيروها بود. آشپزخانه راننده ها دژبان ها نيروهاي خط مقدم و غواص ها همه و همه او را مي ديدند روح عميق تقوي و اخلاص او باعث ايجاد علاقه زياد به وي در ميان بسيجيان شده بود. وقتي هم که در اوايل سال 65 به توصيه ي امام ازدواج کرد. حقوقش مثل همه ي بسيجي ها بود که فقط کفاف يک زندگي ساده را مي داد 2200 تومان در ماه

خوابيدن روي برزنت
آن شب به سنگر ما آمده بود تا شب را در سنگر بگذراند ولي ما او را نمي شناختيم هنگام خواب گفتيم (پتو نداريم) او گفت ايراد ي ندارد يک برزنت زير خود انداخت و خوابيد. صبح وقت نماز فرمانده گردانمان آمد و گفت برادر خرازي شما جلو باستيد و ما آنوقت تازه او را شناختيم*
دايي و قطع دستش
دايي اش تلفن زد و گفت: حسين تيکه و پاره رو تخت بيمارستان افتاده شما همين طور نشستين گفتم: نه خودش تماس گرفته گفته: دستش يه خراش کوچيک برادشته پانسمان مي کنه مياد گفت: چي رو پانسمان ميکنه ميگم دستش قطع شده همان شب رفتيم يزد بيمارستان به دستش نگاه کردم گفتم: اين خراش کوچيکه؟ خنديد و گفت دستم قطع شده سرم که قطع نشده
فرمانده لشکر با دوچرخه
فکرش را بکنيد فرمانده لشکري که ارتش عراق از او حساب مي برد. با دوچرخه کارهاي داخل شهر را انجام مي داد يک شلوارساده مي پوشيد و يک دوچرخه هم داشت که از پدرش بود زمان اعزام به جبهه بود مي خواستيم با اتوبوس به لشکر برويم. حسين با دوچرخه آمد. يک شلوار کار بسيجي تنش بود. سلام عليک کرد دوچرخه اش را گذاشت و وارد ساختمان سپاه شد*
بدهکاري
اين حقير سر تا پا تقصير 14۰ روز نماز و روزه بدهکارم. مقدار قابل توجهي مثلا 10 تا 15 هزار تومان براي رد مظالم بدهيد احيانا در مقابل کم کاري و يا استفاده بي جا از وسايل بيت المال سپاه لازم است. از همگي التماس دعا دارم*
شهدا همیشه ناظر براعمال ما هستند
شجاعت و شهامت حاج همت یك امر ذاتی بود. هیچ وقت كسی ترس در وجود او ندید و این شجاعت، هرجا كه پای اعتقادات به میان میآمد، صدچندان میشد.
در سفر، چون با آخرین پرواز رفته بودیم، فرصت كمی تا آغاز مراسم برائت از مشركین داشتیم. از دو شب قبل بچهها را جمع كرده بودیم. حاج احمد متوسلیان و حاج همت یكسره كار میكردند؛ هر لحظه یك جا بودند و برنامهای را تدارك میدیدند.
در روز تظاهرات، پلیس سعودی به صورت دو دیوار، طرفین صف تظاهركنندگان را گرفته بود. آنها كلاه كاسكت های سفید رنگ به سر داشتند و با تجهیزات كامل آماده بودند.
حاج همت دو ورقه لوله شده در دست داشت؛ فكر كنم فهرست برنامهها و شعارهای مراسم بود. همینطور كه در حركت بود، یكی از پلیسها جلو آمد و ورقهها را از دست او كشید. حاج همت هم بدون معطلی و سریع، دست انداخت و مچ دست پلیس سعودی را گرفت. آن مأمور كه فكر چنین برخوردی را نمیكرد، جا خورد. وقتی نگاهش به چهره برافروخته حاج همت افتاد، دیگر حساب كار خود را كرد. از چهره درهم او نیز كاملاً پیدا بود كه حاج همت مچ دست او را محكم فشار میدهد. به همین دلیل، بعد از چند لحظه، نتوانست طاقت بیاورد و آرام مشتش را باز كرد. حاجی ورقهها را از دستش گرفت و رهایش كرد.
آن مأمور هاج و واج مانده بود و جرأت برخورد با او را در خود نمیدید. معلوم نبود چه نیرویی در نگاه حاج همت بود كه قدرت برخورد را از او گرفت.
اولین نگاه
اولین بار او را در كردستان دیدم؛ در كانون مشترك فرهنگی جهاد و سپاه در پاوه. محل كانون در ساختمان كهنه و قدیمی بود؛ با حیاطی خاكی كه دور تا دور آن اتاقهایی با در و پنجره چوبی قرار داشت. محل استقرار من و خواهران در اتاق طبقه پایین بود.
همان روز اول، جلسهای تشكیل شد كه من هم در آن شركت داشتم. در این جلسه بود كه برای اولین بار با نام و چهره ابراهیم آشنا شدم. البته در آن زمان به «برادر همت» معروف بود. جوانی با قدی متوسط، محاسنی سیاه و بلند، چهرهای كشیده و بسیار جدی.
با پیراهن و شلوار كردی آمد و در جلسه نشست. موهای سرش خیلی بلند بود. چون صورتش نیز در اثر تابش آفتاب سوخته بود، در نگاه اول فكر كردم كه یكی از نیروهای بومی منطقه است. ولی وقتی شروع به صحبت كرد، از لهجهاش فهمیدم كه بایستی از اطراف اصفهان باشد.
محل كار و استراحت او اتاق كوچكی بود كه تمام امكانات مربوط به ماشین نویسی و تكثیر اوراق در آن قرار داشت. گاهی اوقات كه نیمههای شب از خواب بیدار میشدم و نگاه به حیاط میانداختم، تنها اتاقی بود كه چراغش تا نیمههای شب روشن بود. شبها تا دیروقت كار میكرد و هر روز صبح هم پیش از بیدار شدن بقیه، ایوان و راهروها را آب و جارو میكرد.
روزهای اول نمیدانستیم كه قضیه از چه قرار است؛ فقط وقتی بیدار میشدیم، میدیدیم كه همهجا تمیز و مرتب است. بعدها فهمیدیم كه این كار هر روز اوست.
شهدا همیشه ناظر براعمال ما هستند
روح ايثار 
آخرين مسئوليت شهيد پلارک فرمانده دسته بود. در والفجر 8 از ناحيه دست و شکم مجروح شد. اما کمتر کسي مي دانست که او مجروح شده است. اگر کسي درباره حضورش در جبهه سوال مي کرد. طفره مي رفت و چيزي نمي گفت يک دفعه در جبهه خواستيم از يک رودخانه رد شويم. زمستان بود و هوا به شدت سرد بود شهيد پلارک رو به بقيه کرد و گفت: اگر يک نفر مريض بشه بهتر از اينه که همه مريض بشن يکي يکي بچه ها را به دوش کشيد و به طرف ديگر رودخانه برد. آخر کار متوجه شلوار او شديم که يخ زده بود و پاهاش خوني شده بود .
بوي مزار شهيد
قبل از هر چيز اشاره مي کنيم به اينکه از مزار اين شهيد بزرگوار که در بهشت الزهرا(س) تهران در قطعه 26 رديف32 شماره22 قرار دارد. بوي شميم گل ياس وعطر به مشام ميرسد که اين مسئله او را شهره کرده است.درباره علت اين موضوع صحبهاي زيادي شده ونقل قولهاي زيادي شنيده شده است. اما فقط به اين نکته از قول مادر شهيد اشاره مي کنيم
بوي مزار احمد هيچ علتي جز لطف و فضل الهي و رابطه ماورايي که او با خدا و اوليا الله داشته است. ندارد و هيچ کس هم چيزي از اين رابطه نمي داند.هر کس هم موردي نقل کرده.جز شايعه چيزي بيش نيست .علتش را فقط خدا مي داند وبس
همسايه شهيد
قبل از عمليات کربلاي 8 با گردان رفته بويم مشهد.يک روز صبح ديدم سيد احمد از خواب بيدار شده ولي تمام بدنش مي لرزد .گفتم چي شده ؟ گفت:فکر کنم تب ولرز کردم.بعد از يکي دوساعت به من گفت امروز بايد حتما برويم بهشت رضا اتفاقا برنامه آنروز گردان هم بهشت رضا بود از احمد پرسيدم چي شده که حتما بايد بريم بهشت رضا؟ او به اسرار من تعريف کرد ديشب خواب يک شيهد را ديدم که به من گفت تو در بهشت همسايه مني من خيلي تعجب کردم تا بحال اورا نديده بودم گفتم تو کي هستي الان کجايي؟ گفت در بهشت رضا احمد آنروز آنقدر گشت تا آن شهيد را که حتي نام او را نمي دانست پيدا کرده و بالاي مزار آن شهيد با او حرفها زد
شفاعت
يکي از آشنايان خواب شهيد پلارک را مي بيند. او از شهيد تقاضاي شفاعت مي کند که شيهد پلارک به او مي گويد من نمي توانم شما را شفاعت کنم تنها وقتي مي توانم شما را شفاعت کنم که شما نماز بخوانيد و به آن توجه و عنايت داشته باشيد. همچنين زبانهايتان را نگه داريد در غير اينصورت هيچ کاري از دست من بر نمي آيد.
قسمتي از وصيتنامه شهيد
مادر توجه کن اگر من به زيارت امام رضا مي رفتم مگر شما نگران بوديد بلکه خوشحال بوديد که به زيارت و پابوس امام خويش رفتم. حال شما اصلا نبايد نگران باشيد چرا که من به زيارت خدايم و خالق و معشوقم ميروم پس همچون مادران شيهد پرور استوار و محکم باش و هر کس کار خلافي بر ضد انقلاب انجام دهد جلويش بايست حتي اگر از نزديکترين کسان باشد.
شهدا همیشه ناظر براعمال ما هستند
گفتم: «به سلامتی. خوشا به سعادتت كه به این زودی و در این جوانی میخواهی بروی.»
خوشحال بود. وقتی میخواست برود، مثل روزهای جبهه رفتن، لباس پوشید. گفت: «حدود یك ماه سفرم طول میكشد.»
گفتم: «پس تلفن یادت نرود.»
گفت: «منتظر تلفنم نباش، معلوم نیست كه بتوانم.»
خداحافظی كرد و رفت.
بیست و هفت روز بعد، نیمههای شب از خواب بیدار شدم.
دیدم كه در میزنند. رفتم در را باز كردم. دیدم كه یك نفر با كله بیمو كه عرقچین سفیدی هم روی سر دارد، پشت در ایستاده است. اول نشناختم، بعد كه دقت كردم، دیدم همت است.
گفتم: «ننه! خب چرا خبر نكردی بیاییم استقبالت؟ لااقل گوسفندی جلوی پایت بكشیم.»
گفت: «هیچی لازم نیست، در را ببند بیا داخل.»
ساك را كه دستش بود، گوشهای گذاشت و نشست. پدرش را هم بیدار كردم. گفتم: «ننه، عصر تلفن میزدی، كسی را میفرستادیم دنبالت بیاید.»
گفت: «نمیخواستم كسی بیاید دیدنم. فردا صبح باید بروم.»
گفتم: «از راه نرسیده كه نمیشود دوباره بروی.»
گفت: «كار دارم، نمیتوانم بمانم.»
فردا صبح، وقتی از خواب بیدار شد، پرسید: «ننه، كسی را دعوت كردی؟»
نمیدانم از كجا فهمیده بود. گفتم: «خودیها هستیم، غریبه كسی نیست.»
شیخ عبدالرحمن، شیخ عبدالحسین و عده زیادی به دیدن او آمدند. مردم را دعوت نكرده بودیم ولی هر كه باخبر شد، آمده بود. گفت: «ننه! زیاد نمیخواهد تشریفات بچینید. یك بره بگیرید، بكشید، آبگوشت درست كنید.»
وقتی بره را خواستیم بكشیم، به شوخی گفتم: «بیا حداقل جلوی پایت بره را بكشیم.»
گفت: «این حرفها را اصلاً نزنید، زشت است.»
گفتم: «آخر ننه جان، تو از مكه آمدهای. همه میآیند دیدنت، اینجوری بد است.»
گفت: «هیچ هم بد نیست، هر چه سادهتر، بهتر.»
سفره را انداختیم، نان و سبزی و انگور داخل آن چیدیم و با آبگوشت از میهمانان پذیرایی كردیم.
مادر شهید
شهدا همیشه ناظر براعمال ما هستند
سردار رشيد سپاه اسلام شهيد حسين خرازي در سال 1336 ش در اصفهان به دنيا آمد. وي پس از اتمام دوران دبيرستان، در سال 1355ش به خدمت سربازي اعزام شد و با فرمان امام خميني مبني بر فرار سربازان از پادگانها، به سيل خروشان مردم پيوست.
شهيد خرازي درابتداي پيروزي انقلاب، با عضويت در كميته دفاع شهري اصفهان به حراست از جادههاي حساس شهر مشغول بود. سپس يك سال پس از انقلاب، همزمان با توطئه گروهكهاي ضد انقلاب در گنبد و تركمن صحرا، به آن منطقه اعزام شد و به فرماندهي نيروها در يكي از محورهاي منطقه پرداخت و سپس چندين ماه در منطقه كردستان در راه دفاع از كيان اسلامي جانفشاني نمود. شهيد حسين خرازي، همزمان با آغاز جنگ و سقوط خرمشهر، به خوزستان اعزام شد و در منطقه خط شير، فرماندهي نيروهاي بسيج در مقابله با قواي متجاوز بعث را برعهده گرفت.
عملياتهاي فرمانده كل قوا، ثامن الائمه، فتح المبين، بيت المقدس، خيبر، بدر، والفجر8 و كربلاي 4 و 5، صحنههاي فراواني از رشادتها، ابتكار، خلاقيت و حسن فرماندهي اين سردار رشيد اسلام بود، ضمن آنكه وي در عمليات خيبر در اسفند 1362 نيز، دستِ راست خود را در راه خدا تقديم كرد.
سرانجام شهيد حسين خرازي اين سردار رشيد سپاه اسلام در جريان عمليات بزرگ و غرورآفرين كربلاي 5 در حالي كه فرماندهي لشكر 14 امام حسين(ع) را برعهده داشت، در 8 اسفند 1365در اثر اصابت ترکش به قلبش، به فيض عظماي شهادت نائل آمد و اين عمليات، آخرين وداع با جهان مادي و آغاز حيات ابدي او را رقم زد. پيكر مطهر اين شهيد والا مقام پس از تشييعي با شكوه، در گلستان شهداي اصفهان (تخت فولاد) به خاك سپرده شد.

ادامه مطلب...
... ما با هیچ دولت و کشوری شوخی نداریم و با تمام مستکبرین جهان هم سرجنگ داریم ودر رابه با این هدف جنگ با صدام یزید مقدمه است ...
... در این موقعیت زمانی ومکانی، جنگ ما جنگ اسلام و کفر است و هرلحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر اکرم (صلیالله علیه و آله) و امام زمان (عج) و پشت پا زدن به خون شهداست و ملت ما باید خود را آماده هرگونه فداکاری بکند ...
... در چنین میدان سویع و این هدف رفیع انسانی و الهی، جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام با خلوص نیت را پیدا کنیم ...
در مورد درآمدها، چیزی به آن صورت ندارم و همین بضاعت مزجاه را هم خمسش را دادهام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند ..د ر صورت امکان با لباس سپاه مرا دفن کنید.
درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان (عج)
غلامحسن افشردی 12 شب 27/7/1359 اهواز
در سال 1338 ه.ش در كانون گرم خانوادهاي مذهبي، متدين و از پيروان مكتب سرخ تشيع، در تهران ديده به جهان گشود. مادرش كه بانويي مانوس با قرآن و آشناي با دين و مذهب بود براي تربيت فرزندش كوشش فراواني نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شيردان فرزندانش برايش فريضه بود و با مهر و محبت مادري، مسائل اسلامي را به آنها تعليم ميداد.نبوغ و استعداد مهدي باعث شد كه او دراوان كودكي قرآن را بدون معلم و استاد ياد بگيرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نمايد. پس از ورود به دبستان در اوقات بيكاري به پدرش كه كتابفروشي داشت، كمك ميكرد و به عنوان يك فروند، پدر و مادر را در امور زندگي ياري ميداد.
ادامه مطلب...
«رهبر ما آن طفل دوازده سالهاي است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است، با نارنجك، خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد».«امام خميني (ره)»
شهید محمدحسين فهميده در سال 1346 در قم متولد شد و در محيطي مذهبي و خانوادهاي متدين پرورش يافت. در آستانه انقلاب به واسطه حوادث آن دوران، روح وي نيز مانند ميليونها جوان و نوجوان ديگر كشور، دچار تحولات عظيمي شد و شيفته حضرت امام گردید. شهيد فهميده نوجواني شجاع، فعال، كوشا و خوش برخورد بود و به مطالعه علاقه زيادي داشت. با وجود آنكه به سن تكليف نرسيده بود، نماز ميخواند و همچنين براي والدين خود احترام خاصي قائل بود.
شهيد فهميده دوازده ساله بود كه حوادث كردستان پس از انقلاب اتفاق افتاد. او كه عاشق امام و انقلاب بود خود را به كردستان رساند، اما به دليل سن و سال كمش او را بازگرداندند.
با شروع جنگ تحميلي، در همان روزهاي نخست، تصميم ميگيرد به جبهه برود و با سختي فراوان عازم خرمشهر ميشود و با وجود سن و سال كم به فرماندهان ثابت ميكند كه لياقت و شهامت حضور در جبهه را دارد. او در همان مدت كوتاه رشادتهاي فراواني از خود نشان داد.
نحوه شهادت:
شهيد فهميده به اتفاق دوست شهيدش محمدرضا شمس، در يك سنگر قرار داشتند كه در هجوم عراقيها، محاصره ميشوند. محمدرضا شمس، زخمي ميشود و حسين با سختي و زحمت زياد او را به پشت خط ميرساند و به جايگاه قبلي خود برگشته و مشاهده ميكند كه 5 تانك عراقي به طرف رزمندگان اسلام هجوم آورده و در صدد محاصره و قتل عام آنانند. حسين، در حاليكه تعدادي نارنجك به كمر خود بسته بود به طرف تانكها حركت ميكند. تيري به پاي او ميخورد اما در اراده پولادين او خللي وارد نميكند و در همان حال موفق ميشود كه خود را به تانك پيش رو رسانده و با استفاده از نارنجك آنرا منفجر كند. دشمن در اين حال تصور ميكند كه حملهاي صورت گرفته و با سرعت تانكها را رها كرده و فرار ميكند؛ در نتيجه، حلقه محاصره شكسته ميشود و پس از مدتي نيروهاي كمكي نيز ميرسند و آن قسمت را از وجود متجاوزين پاكسازي ميكنند.
روز شهادت اين شهيد بزرگوار به علت رشادت و شهامت وصف ناپذير اين نوجوان رشيد، روز بسيج دانشآموزي نامگذاري شده است.
همسر شهيد همت يكي از دانشجويان داوطلب اعزامي از اصفهان به پاوه بود كه تابستان 1359 وارد اين شهر شد و همراه ديگر خواهران مستقر در كانون فرهنگي سپاه و جهاد پاوه به كار معلمي و امداد رساني در روستاهاي اطراف پاوه پرداخت. او در مهرماه همان سال، پس از اتمام مأموريت خود به اصفهان بازگشت و در اواخر تابستان سال 1360 بار ديگر راهي پاوه شد و فعاليت خود را از سرگرفت.
همت مدتي پس از بازگشت از سفر حج به خواستگاري اش رفت. خود وي شرح سامان گرفتن زندگي مشترك خود را با حاج همت چنين تعريف ميكند: " با يكي دو نفر از دوستان خود عازم كرمانشاه شديم، آموزش و پرورش آنجا ما را به پاوه فرستاد. وقتي وارد شهر شديم هوا تاريك شده بود. باران ميباريد. يكراست به ساختمان روابط عمومي سپاه رفتيم. همت آن جا نبود. گفتند به سفر حج رفته است. در اتاق خواهران مستقر شديم و از روز بعد كار خود را در مدارس پاوه آغاز كرديم. آن زمان شهر رونق بيشتري پيدا كرده بود و بخش عمدهاي از منطقه پاك سازي شده بود و تعداد زيادي از نيروهاي بومي توسط شهيد ناصر كاظمي و همت، جذب كانون فرهنگي جهاد و سپاه شده بودند.
ادامه مطلب...
متن زیر قسمتی از خاطرات این امیر سرافراز سپاه اسلام در مورد عملیات مرصاد است:
«شبانه خودم را با یک فروند هواپیمای فالکون به کرمانشاه رساندم و صحنه پیشروی دشمن را از نزدیک مشاهده کردم و متوجه اوضاع شدم.
چنان جو پریشانی و اضطراب در مردم ایجاد شده بود که سراسیمه از خانه بیرون آمده بودند. از طرفی جاده کرمانشاه به بیستون از خوردوهایی که در انتظار جابه جایی بودند، مملو بود و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود.
بر این اساس با یک فروند هلی کوپتر از فرودگاه به سمت یکی از قرارگاههای تاکتیکی سپاه پاسداران مستقر در طاق بستان حرکت کردیم.
نیمه شب چهارم تیر ماه بود و تا ساعت یک ونیم نتوانستیم ماهیت دشمن را به دست آوریم که چه کسی است که همین طور در حال پیشروی است. ساعت 5 به پایگاه رفتم. همه را آماده و مهیا برای توجیه دیدم. پس از توجیه خلبانان تاکید کردم وضعیت خیلی اضطراری است. چارهای نداریم هليکوپترهای کبری باید آماده باشند. یک تیم آتش آماده شد ابتدا خودم با یک هلی کوپتر 214 برای شناسایی دقیق و هماهنگی به سمت مواضع حرکت کردم و به این ترتیب اولین عملیات را علیه نیروهای مهاجم و منافق آغاز کردیم.
صبح روزپنج مرداد عملیات با رمز یا علی (ع) آغاز شد. در تنگه چهارزبر چنان جهنمی برای یاران صدام برپا شد که زمانی برای پشیمانی نمانده بود.
جاده به زودی انباشته از ادوات سوخته شد.
همزمان با عملیات هوانیروز علاوه بر گروههای مردمی، تعدادی از لشکرهای سپاه نیز که از جنوب به غرب آمده بودند، وارد عملیات شدند. راه از هر سو به روی بازماندگان کاروان بسته شده بود و آنان به سختی ميتوانستند به عقب برگردند. بعضی از آنها به روستاها پناه بردند و بعضی هایشان با خوردن قرص سیانور به زندگی خود خاتمه داده بودند.
عملیات که تمام شد در جاده کرمانشاه - اسلام آباد غرب هزاران کشته از آنان به جا مانده بود. اجساد پسران و دخترانی که با ملت خود بسیار ناجوانمردانه رفتارکرده بودند. کسانی که روز تنهایی میهن به یاری اردوی خصم شتافته بودند.
حالا من از این عملیات نتیجه می گیرم که چقدر خداوند متعال ما را و رزمندگان اسلام و انقلاب را دوست دارد که در هرزمان طوری مقدر می کند که بسیاری از مشکلات ما باید با حالت سرافرازانه حل شود.
خداوند می فرماید: بجنگید تا آن کفار که من می خواهم به دست شما عذابشان بدهم و به ما قول و وعده می دهد تا آنها را خوار کند و به شما پیروزی وعده می دهد و قلبهای شما را شفا بخشد. کدام قلب ها؟ قلبهایی که قبل از این عملیات گرفته و غم زده بود.
رزمندگان اسلام قلب و دلشان با امامشان برای همیشه گره خورده بود. امام اشارهای دارند که پذیرش قطعنامه مثل نوشیدن زهر بود برای رزمندگان اسلام که سالها فداکاری کرده بودند. در حالی که هشت سال تلاش شده بود بعد از آن ما دلمان می خواست به صورتی دیگر نبرد تمام می شد. دلمان گرفته بود. اما خداوند با این پیروزی بزرگ و با این کشتار دسته جمعی بدترین و خبیث ترین دشمنانمان به دست ما ، موجب رضایت خاطر رزمندگان اسلام شد و پایان نبرد هشت ساله دفاع مقدس با این عملیات درخشان مرصاد انجام گرفت.»
یاد و خاطره شهدای سرافراز هشت سال دفاع مقدس زنده و راهشان پررهرو باد.

روز قيامت بود. همه فرشتگان در بارگاه خداي بزرگ حاضر شده بودند. روزي پرابهت. صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجه بزرگان! هر کس به پيش ميآيد و در حضور عدل الهي، ارزش و قدر خود را مينماياند... و به فراخور شان و ارزش خود در جايي نزديک يا دور مستقر ميشد... همه اشيا، نباتات، حيوانات، انسانها و عقول مجرده به پيش ميآمدند و ارزش خويش را عرضه ميکردند.
مورچه آمد از پشتکار خود گفت و در جايي نشست. پرنده آمد، از زيبايي خود گفت از نغمههاي دلنشين خود سرود و در جايي مستقر شد. سگ آمد از وفاي خود گفت و گربه آمد از هوش و منش خود گفت. غزال آمد از زيبايي چشم و پوست خود گفت. خروس آمد از زيبايي تاج و يال و کوپال خود گفت. طاووس آمد از زيبايي پرهاي خود گفت. شير آمد از قدرت و سرپنجه خود گفت... هرکس در شان خود گفت و در هر مکاني مستقر شد.
گل آمد از زيبايي و بوي مستکننده خود شمهاي گفت.
درخت آمد و از سايه خود و ميوههاي خود گفت. گندم آمد از خدمت بزرگ خود به بشريّت گفت... هر کس شان خود بگفت و در جاي خود نشست. انسانها آمدند، آدم آمد، حوّا آمد و از گذشتههاي دور و دراز قصهها گفتند. لذت اوليه را برشمردند و به خطاي اوليه اعتراف کردند، خداي را سجده نمودند و در جاي خود قرار گرفتند. آدمهاي ديگر آمدند، نوح آمد از داستان عجيب خود گفت، از ايمان، اراده، استقامت، مبارزه با ظلم و فساد و تاريخ افسانهاي خود گفت. ابراهيم آمد، از يادگارهاي دوره خود سخن گفت، چگونه به بتکده شد و بتها را شکست، چگونه به زندان افتاد و چطور به درون آتش فرو افتاد و چطور آتش بر او گلستان شد. موسي آمد، داستان هجرت و فرار خود را نقل کرد، و از بيوفايي قوم خود و رنجها و دردهاي خود سخن راند. عيسي مسيح آمد، از عشق و محبت سخن گفت، از قربان شدن خويش ياد کرد. محمد- صليالله عليه و آله و سلّم- آمد، از رسالت بزرگ خود براي بشريت سخن راند، علي- عليهالسلام- آمد، همه آمدند و گفتند و در جاي خود نشستند.
فرشتگان آمدند، هر يک از عبادات و تقرّب خود سخن گفتند و در جاي خود نشستند. چه دنيايي بود و چه غوغايي، چه هيجاني، چه نظمي، چه وسعتي و چه قانوني.
آنگاه عقل آمد، از درخشش آن چشمها خيره شد، از ابهت آن مغزها به خضوع در آمدند. پديده عقل، تمام مصانع آن از علم و صنعت و تمام احتياجات بشري و دانش و غيره او را سجده کردند، عقل همچون خورشيد تابان، در وسط عالم بر کرسي اعلايي فرو نشست.
مدتي گذشت، سکوت بر همه جا مستولي شد، نسيم ملايمي از رايحه بهشتي وزيدن گرفت، ترانهاي دلنشين فضا را پر کرد و همه موجودات به زبان خود خداي را تسبيح کردند.
باز هم مدتي گذشت، ندايي از جانب خداي، عاليترين پديده خلقت را بشارت داد، همه ساکت شدند، ولوله افتاد، نوري از جانب خداي تجلي کرد و دل همچون فرستاده خاص خداي بر زمين نازل شد. همه او را سجده کردند جز عقل که ادّعاي برتري نمود!
عقل از برتري خود سخن گفت. روزگاري را برشمرد که انسانها چون حيوانات در جنگلها، کوهها و غارها زندگي ميکردند و او آتش را به بشر ياد داد. چرخ را براي نقل اشياي سنگين در اختيار بشر گذاشت، آهن را کشف کرد، وسايل زندگي را مهيا نمود، آسمانها را تسخير کرد تا به اعماق درياها فرو رفت. از گذشتههاي دور خبر داد و آيندههاي مبهم را پيشبيني کرد و خلاصه انسان را بر طبيعت برتري بخشيد. عقل گفت که ميليونها پديده و اثر از خود به جاي گذاشته است و در اين مورد چه کسي ميتواند با او برابري کند؟
يکباره رعد و برق شد، زمين و آسمان به لرزه درآمدند، ندايي از جانب خداي نازل شد و به عقل نهيب زد که ساکت شو و گفت که تمام خلقت را فقط بهخاطر او خلق کردم. اگر دل را از جهان بگيرم، زندگي و حيات خاموش ميشود، اگر عشق را از جهان بردارم، تمام ذرات وجود متلاشي ميگردد. اگر دل و عشق نبود، بشر چگونه زيبايي را حس ميکرد؟ چگونه عظمت آسمانها را درک مينمود؟
چگونه راز و نياز ستارگان را در دل شب ميشنيد؟ چگونه به وراي خلقت پيميبرد و خالق کل را در مييافت؟
همه در جاي خود قرار گرفتند و عقل شرمنده بر کرسي خود نشست و دل چون چتري از نور، بر سر تمام موجودات عالم خلقت، بهنام اولين تجلي خداي بزرگ قرار گرفت.
از آن پس، دل فقط مأمن خداي بزرگ شد و عشق يعني پديده آن، هدف حيات گرديد. دل، تنها نردباني است که آدمي را به آسمانها ميرساند و تنها وسيلهايست که خدا را در مييابد. ستاره افتخاري است که بر فرق خلقت ميدرخشد.
خورشيد تاباني است که ظلمتکده جهان را روشن ميکند و آدمي را به خدا ميرساند. دل، روح و عصاره حيات است که بدون آن زندگي مفهوم ندارد. عشق، غايت آرزوي انسان است. بقيه زندگي فقط محملي براي تجلي عشق است.
" فقر و بي چيزي بزرگترين ثروتي بود که خداي بزرگ به من ارزاني داشت. همت و اراده مرا آنقدر بلند کرد که زمين و آسمان ها نيز در نظرم ناچيز شدند. هنگامي که شهيدي خون پاکش را در اختيارم مي گذارد و فقر اجازه نمي دهد که يتيمانش را نگبهاني کنم. هنگامي که مجروحي در آخرين لحظات حيات به من نگاه مي کند و با نگاه خود از من تقاضاي کمک دارد ، من مي سوزم، آب مي شوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامي که در سنگر خونين ترين قتالها و جنگ آوري، از گرسنگي شکمش خشک شده و نمي تواند آب را از گلو فرو بدهد من که اينها را مي بينم و صبر مي کنم ديگر ترس و وحشتي از فقر ندارم. اين قفس آهنين را شکسته ام و آنقدر احساس بي نيازي مي کنم که زير سخت ترين ضربه ها و کوبنده ترين هجوم ها از هيچ کس تقاضاي کمک نمي کنم. "
گذشت
" من اينقدر احساس بي نيازي مي کنم که در زير شديدترين حملات هم از کسي تقاضاي کمک نمي کنم ، حتي فرياد بر نمي آورم حتي آه نمي کشم در دنياي فقر آنقدر پيش مي روم که به غناي مطلق برسم و اکنون اگر اين کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بيرون مي ريزم براي آنست که دوران خطر سپري شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همت و اراده پيروز شده است."
بي نياز
" خدايا از آنچه کرده ام اجر نمي خواهم و به خاطر فداکاريهاي خود بر تو فخر نمي فروشم، آنچه داشته ام تو داده اي و آنچه کرده ام تو ميسرنمودي، همه استعدادهاي من، همه قدرتهاي من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چيزي ندارم که ارائه دهم، از خود کاري نکرده ام که پاداشي بخواهم.
خدايا هنگامي که غرش رعد آساي من در بحبوحه طوفان حوادث محو مي شد و به کسي نمي رسيد، هنگامي که فرياد استغاثه من در ميان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپديد مي شد... تو اي خداي من، ناله ضعيف شبانگاه مرا مي شنيدي و بر قلب خفته ام نورمي تافتي و به استغاثه من لبيک مي گفتي. تو اي خداي من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي، تو در تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نا اميدي دست مرا گرفتي و هدايت کردي. در ايامي که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي... خدايا تو را شکر مي کنم که مرا بي نياز کردي تا از هيچکس و از هيچ چيز انتظاري نداشته باشم.
من آه صبحگاهم
" من فريادم! که در سينه مجروح جبل عامل در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شده ام. من ناله دلخراش يتيمان دل شکسته ام که درنيمه هاي شب از فرط گرسنگي بيدار مي شوند و دست محبتي وجود ندارد که براي نوازش آنها را لمس کند، از سياهي و تنهايي مي ترسند. آغوش گرمي نيست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سينه پر سوز بيوه زنان سرچشمه مي گيرم و همراه نسيم سحري به جستجوي قلبها و وجدانهاي بيدار به هر سو مي روم و آنقدر خسته مي شوم که از پاي مي افتم. نا اميد و مأيوس به قطره اشکي مبدل مي شوم و به صورت شبنمي در دامن برگي سقوط مي کنم. من اشک يتيمانم که دل شکسته در جستجوي پدر و مادر به هر سو مي دوند، ولي هر چه بيشتر مي دوند کمتر مي يابند. واي به وقتي که يتيمي بگريد که آسمان به لرزه در مي آيد."
" اي خداي بزرگ ، اي آنکه نمونه ي بزرگي چون حسين عليه السلام را به جهان عرضه کرده اي، اي آنکه براي اتمام حجت به کافران وجودت... سياهي ها و تباهي ها را به آتش وجود حسين ها روشن نموده اي، اي آنکه راه پرافتخار شهادت را، براي آخرين راه حل انسانها باز کرده اي، اي خدا، اي معشوق من، اي ايده آل آرزوهاي مردم عارف، به من توفيق ده تا مثل مخلصان و شيفتگان ، در راهت بسوزم و ازين خاکستر مادي آزاد گردم. اي حسين عليه السلام، من براي زنده ماندن تلاش نمي کنم و از مرگ نمي هراسم ، بلکه به شهادت دل بسته ام و از همه چيز دست شسته ام ، ولي نمي توانم بپذيرم که ارزشهاي الهي و حتي قداست انقلاب بازيچه دست سياستمداران و تجار ماده پرست شده است.
قبول شهادت مرا آزاد کرده است، من آزادي خود را به هيچ چيز حتي به حيات خود نمي فروشم.
خدايا ابراهيم را گفتي که عزيز ترين فرزندش را قرباني کند، و او اسماعيل را مهياي قرباني کرد...
هنگامي که پدر کارد را به گلوي فرزندش نزديک مي کرد، ندا آمد دست نگه دار . ابراهيم آزمايش خود را داد، ولي اسماعيل هنوز به آن درجه تکامل نرسيده بود که قرباني شود، زمان زيادي گذشت تا قرباني کاملي که عزيزترين فرزندان آدم بود، به درجه ارزش قرباني شدن رسيد، و در همان راه خدا قرباني شد و او حسين بود. خدايا تو به من دستور دادي که در راه تو قرباني شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه به سوي قرارگاه عشق حرکت کردم... اما تو مي خواستي که اين قرباني هر چه باشکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندم را و عزيزترين کسانم را به قرباني پذيرفتي... و مرا در آتش اشتياق منتظر گذاشتي..."
مغموم
خدايا عذر مي خواهم از اينکه در مقابل تو مي ايستم و از خود سخن مي گويم و خود را چيزي به حساب مي آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بايستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدايا آنچه مي گويم از قلبم مي جوشد و از روحم لبريز مي شود. خدايا دل شکسته ام، زجر کشيده ام، ظلم زده ام، از همه چيز نااميد و از بازي سرنوشت مأيوسم، در مقابل آينده اي تيره و مبهم و تاريک فرو رفته ام، تنها ترا مي شناسم ، تنها به سوي تو مي آيم، تنها با تو راز و نياز مي کنم.
خدايا ، فقط تو
" هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."
افتادگي
اي خداي من! من بايد از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا دشمنان، مرا از اين راه طعنه زنند. بايد به آن سنگ دلاني که علم را بهانه کرده و به ديگران فخر ميفروشند ثابت کنم که خاک پاي من نخواهند شد. بايد همه آن تيره دلان مغرور و متکبر را به زانو درآورم، آنگاه خود، خاضعترين و افتادهترين فرد روي زمين باشم.
" من دنيا را طلاق دادم. خداي بزرگ مرا در آتش عشق و محبت سوزاند. مقياسها و معيارهاي جديد بر دلم گذاشت و خواسته هاي عادي و مادي و شخصي در نظرم حذف شد. روزگاري گذشت که دنيا و مافيها را سه طلاقه کردم و ازهمه چيز خود گذشتم. از همه چيز گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم و اين شايد مهمترين و اساسي ترين پايه پيروزي من در اين امتحان سخت باشد."
آرامش غروب
" خوش دارم آزاد از قيد و بندها درغروب آفتاب بر بلنداي کوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده کنم و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم و اين زيبايي سحرانگيز، با پنجه هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي کند، قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حيات من است، آزادانه سرازيرنمايم، عقده ها و فشارهايي را که بر قلب و روحم سنگيني مي کنند بگشايم . غم هاي خسته کننده اي را که حلقومم را مي فشرند و دردهاي کشنده اي که قلبم را سوراخ سوراخ مي کند، با قدرت معجزه آساي زيبايي تغيير شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاري مبدل کند و آنگاه حياتم را بگيرد و من ديوانه وار همه وجودم را تسليم زيبايي کنم و روحم به سوي ابديتي که نورهاي زيبايي مي گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنينه از کهکشانها بگذرم و براي لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملکوتي لذت ببرم."
سوگند
" خدايا به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علي سوگند، به حسين سوگند، به روح سوگند، به بي نهايت سوگند، به نور سوگند، به درياي وسيع سوگند، به امواج روح افزا سوگند، به کوههاي سر به فلک کشيده سوگند، به شيپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداييان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشيده گان سوگند، به اشک يتيمان سوگند، به آه جانسوز بيوه زنان سوگند، به تنهايي مردان بلند سوگند که من عاشق زيبائيم. چه زيباست همدردعلي شدن، زجر کشيدن، از طرف پست ترين جنايتکاران تهمت شنيدن، از طرف کينه توزان بي انصاف نفرين شنيدن، چه زيباست در کنار نخلستان هاي بلند در نيمه هاي شب، سينه داغدار را گشودن و خروشيدن و با ستارگان زيباي آسمان سخن گفتن، چه زيباست که دراين موهبت بزرگ الهي که نامش غم و درد است، شيعه تمام عيارعلي شدن."
شرف شيعه
" خدايا تو را شکر مي کنم که شيعيان را با اسلحه شهادت مجهز کردي که عليه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قيام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشيع پاک کنند و ارزش و اهميت شهادت را در معرکه حيات بفهمند و با ايمان خدايي و اراده آهنين، خود را از لجنزار اسارت جسدي و روحي نجات بخشند. علي وار زندگي کنند و در راه سرخ حسين عليه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستين تشيع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."
افزايش ظرفيت
" خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."
" خدايا مي داني که در زندگي پرتلاطم خود، لحظه اي تو را فراموش نکردم.همه جا به طرفداري حق قيام کرده ام. حق را گفته ام. از مکتب مقدس تو در هر شرايطي دفاع کرده ام. کمال و جمال و جلال تو را به همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده ام و از تهمت ها و بدگويي ها و ناسزاهاي آنها ابا نکردم. در آن روزگاري که طرفداري ازاسلام به ارتجاع و به قهقراگري تعبير مي شد و کمتر کسي جرأت مي کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه جا، حتي در سرزمين کفر، علم اسلام را بر مي افراشتم و با تبليغ منطقي و قوي خود، همه مخالفين را وادار به احترام مي کردم و تو اي خداي بزرگ! خوب مي داني که اين فقط بر اساس اعتقاد و ايمان قلبي من بود و هيچ محرک ديگري جز تو نمي توانست داشته باشد."
دنيا
" دنيا ميدان بزرگ آزمايش است که هدف آن جز عشق چيزي نيست. در اين دنيا همه چيز در اختيار بشر گذاشته شده، وسايل و ابزار کار فراوان است، عاليترين نمونه هاي صنعت، زيباترين مظاهرخلقت، از سنگريزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنايتکار تا دلهاي شکسته يتيمان، از نمونه هاي ظلم و جنايت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چيز و همه چيز در اين دنياي رنگارنگ خلق شده است. انسان را به اين بازيچه هاي خلقت مشغول کرده اند. هر کسي به شأن خود به چيزي مي پردازد، ولي کساني يافت مي شوند که سوزي در دل و شوري در سر دارند که به اين بازيچه راضي نمي شوند. اين نمونه هاي زيباي خلقت را دوست دارند و مي پرستند.
تو مرا عشق کردي
" خدايا تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم. تو مرا آه کردي که از سينه بينوايان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فرياد کردي که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمايم. تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي و در کوير فقر و حرمان تنهايي سوزاندي. خدايا تو پوچي لذات زودگذر را عيان نمودي، تو ناپايداري روزگار را نشان دادي. لذت مبارزه را چشاندي. ارزش شهادت را آموختي."
آفرينش دريا
" خدايا تو را شکر مي کنم که دريا را آفريدي ، کوهها را آفريدي و من مي توانم به کمک روح خود در موج دريا بنشينم و تا افق بي نهايت به پيش برانم و بدين وسيله از قيد زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگي را ناچيز نمايم. خدايا تو را شکر مي کنم که به من چشمي دادي که زيباييهاي دنيا را ببينم و درک زيبايي را به من رحمت کردي تا آنجا که زيباييهايت را و پرستش زيبايي را جزيي از پرستش ذاتت بدانم."
خوش دارم که در نيمه هاي شب در سکوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمايم، محو عالم بي نهايت شوم . از مرزهاي علم وجود در گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نکنم.
توکل و رضا
" ترا شکر مي کنم که از پوچي ها ، ناپايداري ها ، خوشي ها و قيد و بندها آزادم کردي و مرا در طوفانهاي خطرناک حوادث رها ننمودي، و درغوغاي حيات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردي، لذت مبارزه را به من چشاندي ، مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي... فهميدم که سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست ، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.
خدايا ترا شکر مي کنم که به من نعمت " توکل " و " رضا" عطا کردي، و در سخت ترين طوفانها و خطرناکترين گردابها، آنچنان به من اطمينان و آرامش دادي که با سرنوشت و همه پستي ها و بلنديهايش آشتي کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده اي رضا دادم.
خدايا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي ، تو در کوير تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نااميدي، دست مرا گرفتي و کمک کردي... که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه پيش بيني نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي، و در ميان ابرهاي ابهام و در مسيري تاريک مجهور و وحشتناک مرا هدايت کردي."
مي خواستم شمع باشم
" هميشه مي خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . مي خواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. مي خواستم در درياي فقرغوطه بخورم و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم. مي خواستم فرياد شوق و زمين وآسمان را با فداکاري و آسمان پايداري خود بلرزانم. مي خواستم ميزان حق و باطل باشم و دروغگويان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. مي خواستم آنچنان نمونه اي در برابر مردم به وجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، طريق مستقيم روشن و صريح و معلوم باشد، و هر کسي در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگيرد و راه فرار براي کسي نماند..."
فاجعه بزرگ
هستند کساني که جز به مصالح خود نمي انديشند و احساس آنها، از ابعاد حجمشان تجاوز نميکند و از روي ضعف، شکست، تنبلي و خودخواهي به پوچي ميرسند زيرا خودشان پوچند اگر يک انقلابي راستين مايوس گردد، کسي که سراسر حياتش مبارزه، فداکاري، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمل، حرمان، استمرار و نشاط است دچار پوچي شود، آنگاه فاجعهاي بزرگ رخ داده است
تولد و كودكي
به سال 1333 ه.ش در روستاي «دره گرگ» از توابع شهرستان بروجرد، در خانهاي محقر اما مصفا به عشق و نور الهي و ولايت اهل بيت عصمت و طهارت (ع) پا به عرصه وجود گذاشت و از زمان نوزادي كه آواي حق (اذان و اقامه) در گوشش طنين افكنده بود، خود را براي مبارزه و جهاد با دشمنان خدا آماده كرد. پدر و مادرش كه انسان هاي مومن و زحمتكش بودند، درتربيت وي سعي و تلاش وافري داشتند. در شش سالگي پدر بزرگوار خود را از دست داد و مادرش با همه مشكلات و سختيهايي كه وجود داشت، تمامي هم و غم خود را براي تربيت وي به كار بست. محمد در هفت سالگي وارد مدرسه شد اما به دليل شرايط مادي خانواده، تحصيل در كلاس هاي شبانه توام با كار و تلاش روزانه را انتخاب كرد و خانواده را در تامين زندگي شرافتمندانه، مدد رساند. در سن هفده سالگي به رسم و سنت پيامبر (ص) با خانوادهاي متدين و معتقد به اسلام وصلت كرد و با اين كار، سنت الهي را تداوم بخشيد.
ادامه مطلب...

برگه ی بیست و ششم: امروز همراه مهندس مرتضوی برای پیگیری کاری به بنیاد رفته بودیم که سر صحبت با یکی از مسئولان بنیاد باز شد. قضیه شکایت مصدومان شیمیایی علیه شرکت های اروپایی را مطرح کردم. می گفت ما هیچ مدرکی برای اثبات قانونی نداریم.
گفتم، اسناد دادگاه دارمشتاد آلمان که برای محاکمه ی مدیرعامل شرکت «کارل کولب» تشکیل شده، همه در اختیار ماست و توضیح دادم پس از حمله ی موشکی صدام به تلاویو به تلافی حمله ی آمریکا به عراق در پی اشغال کویت، اسرائیل از انبوه شرکت های کمک کننده به صدام کارل کولب را برگزید، چمن مدیرعامل آن قبلاً نازی بوده است. همچنین لرد نلسون در دو کتاب، اسرار انتقال تکنولوژی ساخت کارخانجات تولید سلاح های شیمیایی را توسط شرکت متروکس چرچیل انگلستان به عراق شرح داده است.
ادامه مطلب...

برگه ی بیست و یکم: دیگر پس از این همه سفرف به اندازه ای آلمانی یاد گرفته ام که گلیم خودم را از آب بیرون بکشم و بدون مترجم از کلن تا بوخوم یا همر سفر کنم و در بیمارستان بستری شوم. ولی با غربت چه می شود کرد؟
امروز در بیمارستان منتظر آسانسور بودم، پیرزنی آلمانی به همراهش گفت: «این ها اهل کجا هستند؟ این واقعاً مریضه؟»
حق داشت! ظاهر من صحیح و سالم و جوان است؛ ولی نمی دانست سیاستمداران و پولداران حاکم بر کشورش چه بلایی بر سر من آورده اند.
ادامه مطلب...

برگه ی شانزدهم: امروز جواب آزمایش معده ی دوستم نادعلی هاشمی آمد. سرطان است! از آثار گاز خردل.
به آرامش او غبطه می خورم. از وقتی جواب آزمایش را شنیده، جک گفتن هایش بیشتر شده. راستی چرا بچه های شیمیایی این قدر آرام اند؟ اینجا بقیه ی جانبازان را هم می بینم. برای عمل دست یا پا یا عمل زیبایی آمده اند. کسانی که نیمی از صورتشان رفته. ولی بچه های شیمیایی با طراوت تر، مظلوم تر و آرام ترند. وقت کمبودها، صبورترین ها شیمیایی ها هستند. فکر می کنم چون مرگ لحظه به لحظه همراه ماست! بچه های شیمیایی در هر نفس به خود یادآوری می کنند که این نفس های به شماره افتاده روزی پایان خواهد یافت.
ادامه مطلب...
برگه ی یازدهم: امروز بالاخره قرار است کمیسیون پزشکی بنیاد مستضعفان و جانبازان تکلیف من را معلوم کند.
در کوران جنگ فکر می کردند مهم ترین مشکلی که گاز خردل ایجاد می کند، مشکل پوستی است. چون تاول های شدید روی بدن رزمنده ها ظاهر می شد. بعد فکر کردند مشکل چشم حادتر از مشکل پوست است. چون پوست پس از مدتی بهبود پیدا می کند ولی چشم تازه مشکلاتش شروع می شود. الان پس از گذشت سال ها از پایان جنگ، دریافته اند مشکل اصلی مصدومیان شیمیایی، مشکل ریه است. کسی هم که ریه اش را از دست بدهد، درمانی ندارد.
ادامه مطلب...
برگه ی ششم: چند هفته ای است، که صالح، یک کبک را که بالش زخمی شده نگهداری می کند. وقتی به خط آمدیم، چون کسی در کرخه نماند، مجبور شد پرنده را با خود به خط مقدم بیاورد. بیشتر از چند متر نمی تواند بپرد ولی پاهای تیزی دارد.
بعدازظهر پریروز که خط از همیشه آرام تر بود، صالح رهایش کرده بود، هوایی بخورد. دیگر جَلد شده بود. وقتی مستقیم به سمت عراقی ها رفت، زیاد نگران نشدیم. عصر بود. غیر از چند نفر که نگهبانی می دادند، بقیه در حال استراحت بودند...
ادامه مطلب...
اشاره: آنچه که می خوانید برگه هایی از دفتر خاطرات یک شهید شیمیایی است که در 6 قسمت دنباله دار تقسیم شده است.
مدتی است به صرافت افتاده ام خاطراتم را پاکسازی کنم. وقتی صفحات انبوه دفترچه ی خاطراتم را یک یکی ورق می زنم و خاطرات شیرین، تلخ، تکان دهنده و خاطره انگیز را مرور می کنم دلم می گیرد.حتما خاطرات شیرین و خنده دار هم آن قدر سینه ام را می فشارد که نه تنها بغض ام، که وجودم می خواهد بترکد.
ادامه مطلب...

صورتم سرخ شده بود.
كاغذ را برداشتم.
لرزش قلم بر روی كاغذ و نوشتهای تیره بر روی آن
اعترافی از روی نادانی به سیدی بزرگوار
به خانه رفتم
خسته از سختیهای روزگار چشمانم را بستم
در عالم رؤیا
صدیقه طاهره را دیدم، زهرای اطهر(س) در مقابلم ایستاد.
از مشكلاتم گفتم و سختیهای مجله سوره
حضرت فرمودند: با فرزند من چه كار داری؟
و باز گلایه از سید مرتضی و حوزه هنری
دوباره فرمودند: با فرزند من چه كار داری؟
و سومین بار ازخواب پریدم
غمی بزرگ در دلم نشست، كاش زمین مرا میبلعید و زمان مرا به هزاران سال پیشتر پرت میكرد.
مدتی بعد نامهای به دستم رسید :«یوسف جان! دوستت دارم، هرجا می خواهی بروی برو، هركاری می خواهی انجام بده، ولی بدان برای من پارتیبازی شده است، اجدادم هوایم را دارند»
ساعتی بعد در مقابلش ایستادم.
سید جان! پیش از رسیدن نامه خبر پارتی بازیات راداشتم.
منبع: همسفر خورشید /راوی: برادر یوسفعلی میرشكاك
عشق یعنی همانند موسی (ع) به دنبال خضر(ع) زمانت، مهر سكوت برلب، با چشمانی بسته، دل به جاده سپردن. در این وادی چرا؟ معنا ندارد ناگهان شكوههای دیرینه سید مرتضی سرباز كرد.
«صدای من به جایی نمیرسد، اما اگر میشد برسد، باید در این مملكت برای سریان و نفوذ گستردهتر رأی ولایت فقیه تلاش كرد. نباید راضی شد و گذاشت كه اوامر آقا در پیچ و خم توجیهات و تفسیرهای غلط معطل بماند. این آخرین سفارش بود. پس اگر برای لحظهای مردد شدی، بدان تو مرد میدان و عمل نیستی.
منبع : كتاب همسفر خورشید
داستان «علی صیاد شیرازی»، می دانی که از نوع اول نیست. علی، متولد 1323، در کبود گنبد(درگز)، جانشین ستاد کل نیروهای مسلح، کاری کرد که من و تو بعد از سال ها باور کنیم که «درِ باغ شهادت باز، باز است».*
می رفت آن طرف خط، وسط عراقی ها، هر چی بهش می گفتند که آخر مرد حسابی! کجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی می رود وسط دشمن؟ می خندید و می گفت که من باید خودم به یقین برسم که آن طرف چه خبر است، بعد نیروهایم را بفرستم.
وقتی پشت بی سیم می گویند که فلان کار باید بشود، باید بدانم که شدنی است. پنج کیلومتری دشمن، صدای همه درآمده بود که چرا صیاد آمده اینجا که احتمال هر خطری هست. او را بغل می کنند و به زور می اندازند توی قایق. با همان لباس نظامی و تجهیزات، می پرد بیرون و شناکنان برمی گردد پیش بچه ها.*

مراقب تک تک هزینه هایی که در ارتش خرج می شد، بود. یک وقت می آمد و می گفت که فلان جلسه، همه اش اداری نبود، حرف شخصی هم مطرح شد؛ هزینه جلسه را بنویسید به حساب من. لیست تمام تلفن های شخصی خودش را هم داشت.*
نماز شبش را که می خواند، تا صبح بیدار می ماند، ما را هم برای نماز بیدار می کرد. بعد از نماز با بچه ها ورزش می کردیم و نهایتاً می رفت سراغ کار. هر روز صبح نیم ساعت تا سه ربع، وقت می گذاشت تا بچه ها درباره هر چه که دوست دارند، حرف بزنند. روزهای جمعه هم می آمد و می گفت که امروز می خواهم یک کار خیر انجام بدهم. بعد وضو می گرفت می رفت داخل آشپزخانه، در را می بست و شروع می کرد به شستن.*
به ما می گفت: «خجالت می کشم. خیلی در حق شما کوتاهی کرده ام. کمتر پدری کرده ام. فرصتم کم بوده و گرنه خیلی دلم می خواست.» یک روز در زدند، پیک نامه آورده بود. قلبم ریخت که نکند شهید شده باشد. پاکت را باز کردم دیدم یک انگشتر عقیق برای من فرستاده و نوشته: «به پاس صبرها و تحمل های تو.»*
یک شب خواب دیده بود که اما به او می گوید: «شما کارتان درست می شود، نگران نباشید.» 21 فروردین 78 بود، کارش درست شد.*
فردای روزی که به خاک سپرده بودندش، می روند سر خاک، «آقا» هم آنجا بود. زودتر از بقیه آمده بود. می گفت: «دلم برای صیادم تنگ شده!»
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و سلم.
انالله و انا اليه راجعون
هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله. اللهم زدنا ايماناً و ارحمنا. اشهد ان لااله الا الله وحده لا شريك له و أن محمّداً عبده و رسوله ارسله بالهدي و دين الحق و ان الصديقة الطاهرة فاطمة الزهرا، سيدة نساء العالمين و أن علياً أميرالمؤمنين و الحسن و الحسين و علي بن الحسين و محمّد بن علي و جعفر بن محمّد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمّد بن علي و علي بن محمّد و الحسن بن علي و الحجة القائم المنتظر صلواة الله و سلامه عليهم ائمتي و سادتي و موالي بهم اتولي و من اعدائهم اتبرء و أن الموت و النشور حق و الساعة آتية لا ريب فيها و أن الجنة و النار حق.
اللهم أدخلنا جنتك برحمتك و جنّبنا و احفظنا من عذابك بلطفك و احسانك يا لطيفاً بعباده يا أرحم الراحمين.
خداوندا! اين تو هستي كه قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولايت قرار دادي؛
خدايا! تو خود مي داني كه همواره آماده بوده ام آن چه را كه تو خود به من دادي در راه عشقي كه به راهت دارم نثار كنم. اگر جز اين نبودم آن هم خواست تو بود.
پروردگارا رفتن در دست توست، من نمي دانم چه موقع خواهم رفت ولي مي دانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهي و آن قدر با دشمنان قسم خورده دينت بجنگم تا به فيض شهادت برسم.
خداوندا ولي امرت حضرت آيت الله خامنه اي را تا ظهور حضرت مهدي(عج)، زنده، پاينده و موفق بدار. آمين يا رب العالمين – من الله التوفيق
علي صياد شيرازي، 19 دي ماه 1371 – 15 رجب 1413
روحش شاد راهش پر رهروباد
شهيد در سال 1323، در شهرستان درگز ديده به جهان گشود و در سال 1346، موفق به اخذ درجه كارشناسي از دانشگاه افسري شد و سپس در بخش هاي مختلف ارتش، به ويژه در غرب كشور به وظيفه ي پاسداراي از كشور پرداخت. وي پس از طي دوره ي تخصص توپخانه به عنوان استاد، در مركز آموزش توپخانه اصفهان، مشغول به تدريس شد.

شهيد صياد شيرازي در سازماندهي نيروهاي انقلابي ارتش نقش بسزايي داشت. و پس از پيروزي انقلاب، در بحبوحه ي غائله سال 1358 ضد انقلاب در كردستان، به فرماندهي عمليات شمال غرب كشور برگزيده شد و در پاكسازي كردستان به همراه شهيد دكتر چمران و ديگر رزمندگان غيور اسلام نقش مهمي ايفا نمود. پس از خلع بني صدر، براي پايان دادن به ناهماهنگي ارتش و سپاه، قرارگاه مشترك عملياتي سپاه و ارتش را راه اندازي كرد.
شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطهی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانشجوی معماری وارد دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر میسرود داستان و مقاله مینوشت و نقاشی میکرد تحصیلات دانشگاهیاش را نیز در رشتهای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورتهای انقلاب به فیلمسازی پرداخت:
ادامه مطلب...

تولد و كودكی
به سال 1333 ه.ش در شهرستان مياندوآب در يك خانواده مذهبي و باايمان متولد شد. در دوران كودكي، مادرش را – كه بانويي باايمان بود – از دست داد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در اروميه به پايان رسانيد و در دوره دبيرستان (همزمان با شهادت برادرش علي باكري به دست دژخيمان ساواك) وارد جريانات سياسي شد.ادامه مطلب...
***************************************************
نقل ازهمسر حاج همت
زنگ زده بود که نمیتواند بیاید دنبالم باید منطقه میماند.دلم خیلی تنگ شده بود.انقدر اصرار کردم که اجازه داد بلیط بگیرم و با اتوبوس برم اسلام آباد.
کف آشپز خانه تمیز شده بود.همه ی میوه های فصل توی یخچال بود و توی ظروف ملامین چیده بودشان.
کباب هم آماده بود روی اجاق .بالای یخچال یک عکس از خودش گذاشته بود با یک نامه.
وقتی می آمد خانه من دیگر حق نداشتم کار کنم.بچه را عوض میکرد .شیر براش درست میکرد.سفره را میانداخت و جمع میکرد.پا به پای من مینشست و لباسهارا میشست پهن میکرد و خشک میکرد و جمع میکرد.انقدر محبت به پای زندگی میریخت که همیشه بش میگفتم:-درسته کم میای خونه ولی من تا محبت های تو رو جمع کنم تا یک ماه وقت دارم ـ نگاهم میکردو میگفت :((تو بیش تر از اینا به گردن من حق داری))یک بارم گفت:((من زودتر از این جنگ تمام میشم وگرنه بعد از جنگ بهت نشون میدادم چطور تمام این روزهارو جبران میکنم))
***************************************************
يكي از نيروهاي لشكر 27 محمد رسول الله (ص) مي گويد :
در گردان ما برادري بود كه عادت داشت پيشاني شهدا را ببوسد .
وقتي شهيد شد ، بچه ها تصميم گرفتند به تلافي آن همه محبت ،
پيشاني او را غرق بوسه كنند . پارچه را كه كنار زديم ، نعش
بي سر او دل همه مان را آتش زد .






























شهدا شرمنده ايم 






























خواستگاري حاج همت

يك بار كه براي خواستگاري به اصفهان مي رفتيم ، توي راه از ايشان ( محمد ابراهيم )
پرسيديم : حاج آقا اگر پرسيدند ؛ آقا داماد چه شرطي دارند ، چي بگوييم ؟ ايشان گفت :
« بفرماييد اين شاخ شمشاد ما كسي را مي خواهد كه تا پشت كوههاي فلسطين با او باشد ؛
چون بعد از جنگ ، تازه نوبت آزادسازي قدس شريف است ! » گفتم : مقصد ديار قدس ، همپاي جلودار! تبسمي كرد و چيزي نگفت .

























به روايت همسر
... تنها تقاضاي من از حاجي اين بود كه عقد ما را امام (ره) جاري كنند . حاجي مدتي اين دست و آن دست كرد و گفت : « من مي توانم يك خواهشي از شما داشته باشم ؟ فكر مي كنم تنها خواهش من در طول عمرم باشد ...
اجازه بدهيد كه ما براي عقد پيش امام نرويم ! گفتم :« چرا ؟» گفت : « من روز قيامت نمي توانم جوابگو باشم .
«مردي كه بايد وقتش را صرف يك ميليارد مسلمان به اضافه مستضعفان دنيا كند ، بخشي از آن ، وقت را به عقد خود ،اختصاص دهم . من فكر مي كنم اگر اين كار را بكنيم ، يك گناه نابخشودني است !»
*********************************************************
قرباني عشق - سوختن - خاکستر شدن - فنا شدن براي کسي که در آتش غم و درد مي سوزد،سوختن حيات اوست - رنج کشيدن طبيعت ثانويه او شده است - عادت دارد در غم و درد و ظلم و ستم و فساد مي گذرد آنجا که مي خواهد در آغوش معشوق بسوزد - براي معبود خود را فدا کند، از درد و رنج عالم برهد چه لذت بخش است - چه سهل و ساده است - چقدر گوارا و مطبوع است سوختن و محو شدن و قرباني شدن در آغوش محبوب .
کسي که همه روزه به استقبال مرگ مي رود - ولي مرگ از مقابل او مي گذرد - همه روزه مي خواهد به افتخار شهادت نايل آيد - از زير بار کوه غم و درد برهد - اما قضا و قدر اجازه نمي دهد - آنجا آتش عشق بر او مي وزد و سراپاي او را مي سوزاند - و او را آزاد مي کند تشنه ايثار، پروانه وار به دور شمع شهادت مي گردد.
آه - آه - آه - از ظلمت جهل و آتش شکنجه و طوفان تهمت و افترا...
در سال 1336 در يکي از محله هاي مستضعف نشين اصفهان به نام کوي کلم در خانواده اي آگاه و متقي و با ايمان متولد شد. از اوان جواني جزء نماز گزاران دائم مسجد محل بود که صوت تکبير و اذان او آرام بخش جان نماز گزاران مسجد سيد بود .
قامتش رشيد رفتارش متين و با وقار بود و نور ايمان در چهره اش هميشه تابان . او را در حقيقت مي توان بشير سبز بهار اسلام دانست که از همان آغاز سالک کوي عرفان
متکي به ايمان الهي بود ودر خط نوراني قران سير مي کرد روح مصفاي او با تلا وت قران پالا يش يافته بود .
حسين در سال1343 وارد مدرسه شد .تحت توجهات پدر ومادر مومنش درعين فراگيري دانش کلاسيک لحظه اي از اموزش مسائل ديني غفلت نمي کرد.
پدرش مي گفت:(هميشه به محض تمام شدن برنامه کلاسش او را به مسجد مي بردم تا از تعاليم روح پرور قران و صراط مستقيم دين غافل نماند.سرانجام درسال 1355 موفق به اخذ ديپلم از دبيرستان شبانه شد سپس به سربازي احضارگرديد.
ضمن گذراندن دوران سربازي خود در مشهد به تحصيل علوم قرآن و شرکت در مجامع مذهبي مبادرت مي نمود .در سال 57 به فرمان امام امت از سربازي گريخت و به صورت علني به صف انقلابيون مسلمان پيوست و در کميته هاي مردمي به فعاليت پرداخت .
قبل از شروع جنگ به منظور رفع غائله کردستان به همراه چند نفر ديگر ازهمرزمان به آن سامان رفت و به قلع وقمع گروهکهاي خود فروخته پرداخت. در همين مآموريت مجروح شد وبه حال سينه خيز مسافت زيادي را طي نمود تا خود را از مهلکه نجات داد.به محض شروع جنگ تحميلي به جبهه آمد در عمليات زيادي شرکت داشت . او خود را وقف جنگ نمود واز غير جنگ دست کشيد و براي هيشه سنگر نشين شد.کار خود را از فرماندهي دسته و گروهان آغاز کرد درطول نبرد حق عليه باطل لحظه اي از پاي ننشست . وي در عمليات«فتح المبين»چند لشگر تحت فرماندهي داشت .بعد از اين فتح عظيم به ميل و خواست خود تنها به فرماندهي لشگر امام حسين (ع)قناعت کرد در طي عمليات مختلف بارها مجروح شد و روي هم رفته سي بار ترکش توپ و خمپاره به او اصابت کرد و هميشه به محض بهبودي نسبي دوباره از تخت بيمارستان به سرعت راهي جبهه ها مي شد از جمله در عمليات خيبر بود که به شدت مجروح شد و دست راستش را تقديم اسلام عزيز نمود پس از قطع شدن دستش سفارش يک نوع اسلحه مخصوص را داد تا به راحتي با يک دست بتواند تيراندازي کند.وسرانجام در عمليات کربلاي 5 که با هدف ترميم خطوط پدافندي از3/12/65شروع گرديد در هفتم اسفند ماه به ساعتهاي آخرين خود نزديک مي شد . ماشين جنگي عراق در اين عمليات ضربات سختي را متحمل شد . بيش از سي هزار نفر کشته وهشتاد هزار نفر زخمي از دشمن نشاندهنده گستردگي عمليات تعيين کننده و سر نوشت ساز کربلاي 5 است. اکنون حسين با کوله باري از اخلاص وعشق به خداوند و دوستي اهلبيت آماده سفر جاودان است . براي حسين کربلاي 5 و نهر جاسم پايان راه اين دنيايي وآخرين وداع است.
همه ماجرا از يادواره شهيد زين الدين شروع شد. حاج حسين کاجي پشت ميکروفون رفت تا خاطراتي از شهدا رو نقل کنه. اما لابه لاي اين خاطرات...:
از مادر شهيد معماريان دعوت مي کنم که تشريف بيارن و خودشون تعريف کنن و البته امانتي رو هم با خود بيارن..
مادر شهيد از تو جمعيت بلند شد، حس کنجکاويم بيشتر شده بود که ايشون کين؟ و امانتي چيه؟ ...

يادواره شهداء تو مسجد المهدي(عج) بلوار امين قم با حضور مادر شهيد معماريان
اسم مسجد و شهيد مطمئنم کرد که اين همون مسجديه که جريان در اون اتفاق افتاده. روزها سپري شده بود و شب جمعه 16 آذر تو مسجد المهدي(عج) بودم.
حالا اين اتفاق تکان دهنده رو از زبان مادر شهيد براتون نقل مي کنم:
«محرم حدود 20 سال پيش بود که تو يه اتفاق پام ضربه شديدي خورد،
طوريکه قدرت حرکت نداشتم. پام رو آتل بسته بودند. ناراحت بودم که نمي تونستم تو اين ايام کمک کنم. نذر کرده بودم که اگه پام تا روز عاشورا خوب بشه با بقيه دوستام ديگهاي مسجد را بشورم و کمکشون کنم. شب عاشورا رسيده بود و هنوز پام همونطور بود. از مسجد که به خونه رفتم حال خوشي نداشتم. زيارت را خوندم و کلّي دعا کردم. نزديکهاي صبح بود که گفتم يه مقدار بخوابم تا صبح با دوستام به مسجد بِرَم. تو خواب ديدم تو مسجد (المهدي) جمعيت زيادي جمع هستند و منم با دو تا عصا زير بغل رفته بودم. يه دسته عزاداريِ منظم، داشت وارد مسجد مي شد. جلوي دسته، شهيد سعيد آل طه داشت نوحه مي خوند. با خودم گفتم: اين که شهيد شده بود! پس اينجا چيکار مي کنه؟! يه دفعه ديدم پسرم محمد هم کنارش هست. عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم اينها رو نگاه مي کردم که ديدم محمد سراغم اومد و دستش را انداخت دور گردنم. بهش گفتم: مامان، چقدر بزرگ شدي! گفت: آره، از موقعي که اومديم اينجا کلّي بزرگ شديم. 
ديدم کنارش شهيد آزاديان هم وايساده. آزاديان به من گفت: حاج خانوم! خدا بد نده. محمد برگشت و گفت: مادرم چيزيش نيست. بعد رو کرد به خودم و گفت: مامان! چيه؟ چيزيت شده؟ گفتم: چيزي نيست؛ پاهام يه کم درد مي کرد، با عصا اومدم. محمد گفت: ما چند روز پيش رفتيم کربلا. از ضريح برات يه شال سبز آوردم. مي خواستم زودتر بيام که آزاديان گفت: صبر کن که با هم بريم. بعد تو راه رفته بوديم مرقد امام(ره). گفتيم امروز که روز عاشوراست اول بريم مسجد، زيارت بخونيم بعد بيايم پيش شما. بعد دستهاشو باز کرد وکشيد از سر تا مچ پاهام؛ بعد آتل و باندها رو باز کرد و شال سبز را بست به پام و بعدش هم گفت: از استخونت نيست؛ يه کم به خاطر عضله ات است که اون هم خوب مي شه. 
از خواب بيدار شدم، ديدم واقعيت داره؛ باندها همه باز شده بودند و شال سبزي به پاهام بسته شده بود. آروم بلند شدم و يواش يواش راه رفتم. من که کف پام را نمي تونستم رو زمين بذارم حالا داشتم بدون عصا راه مي رفتم. رفتم پايين و شروع به کار کردم که ديدم پدر محمد از خواب بيدار شده؛ به من گفت: چرا بلند شدي؟ چيزي نمي تونستم بگم. زبونم بند اومده بود. فقط گفتم: حاجي! محمد اومده بود. اونم اومد پاهام رو که ديد زد زير گريه. بعد بچه ها رو صدا کرد. اونا هم همه گريه شون گرفته بود. اين شال يه بويي داشت که کلّ فضاي خونه رو پر کرده بود. مسجد هم که رفتيم کلّ مسجد پر شده بود از اين بو. رفتم پيش بقيه خانوم ها و گفتم: يادتونه گفته بودم اگه پاهام به زمين برسه صبح ميام. اونا هم منقلب شده بودند. يه خانومي بود که ميگرن داشت. شال رو از دست من گرفت و يه لحظه به سرش بست و بعد هم باز کرد، از اون به بعد ديگه ميگرن اذيتش نکرده. مسجدي ها هم موضوع را فهميده بودند. واقعاً عاشورايي به پا شده بود. بعدها اين جريان به گوش آيت الله العظمي گلپايگاني(ره) رسيد. ايشون هم فرموده بودند: که اينها رو پيش من بياريد. پيش ايشون رفتم ، کنار تختشون نشستم و شال رو بهشون دادم. شال رو روي چشم و قلبشون گذاشتند و گفتند: به جدّم قسم، بوي حسين(ع) رو مي ده. بعد به آقازاده شون فرمودند: اون تربت رو بياريد، مي خوام با هم مقايسه شون کنم. وقتی تربت رو کنار شال گذاشتند، گفتند که این شال و تربت از یک جا اومده. بعد آقا فرمودند: فکر نکنید این یه تربت معمولیه. این تربت از زیر بدن امام حسین(ع) برداشته شده، مال قتلگاه ست، دست به دستِ علما گشته تا به دست ما رسیده. بعد ادامه دادند: شما نیم سانت از این شال رو به ما بدید، من هم به جاش بهتون از این تربت می دهم. بهشون گفتم: آقا بفرماید تمام شال برای خودتان. ایشون فرمودند: اگه قرار بود این شال به من برسه، خدا شما رو انتخاب نمی کرد. خداوند خانواده شهداء رو انتخاب کرد تا مقامشون رو به همه یادآور بشه ... اگر روزی ارزش خون شهدای کربلا از بین رفت، ارزش خون شهدای شما هم از بین می ره. بعد هم نیم سانت از شال بهشون دادم و یه مقدار از اون تربت ازشون گرفتم.»
مراسم داشت تموم می شد که یه دفعه دیدم که اون شال، دست یکی از بچه های مسجده و می خواد به کسی نشون بده. بله! تا اینجای ماجرا نقل قول بود،اما من اون شال رو با دست خودم لمس کردم.. 
این شال بوی خوشی داشت که در عرض چند دقیقه ای که از شیشه درش آوردند، کلّ فضا رو معطر کرد و چه عطری؟! هرگز چنین بوی خوشی رو تا به اون روز استشمام نکرده بودم. بچه های مسجد می گفتند: ما بیست ساله که این شال رو زیارت می کنیم، اما این بو، حتی ذره ای هم تغییر نکرده...
و خداوند چنین مقدر کرده بود تا یه جلوه دیگه از کرامات شهداء رو به چشم ببینم.
یادی که در دلها
هرگز نمی میرد
یاد شهیدان است.
یاد شهیدان است.

السلام عليک يا ابا عبدالله
درس حسين (ع) عشق است و عشق، در قلب است و سوز بر جان. آن آتش بر وجود و سوختن و شعله ور شدن و ذوب شدن براي معشوق.
حسين گونه جنگيدن جانبازي است.
خدايا، تو چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي! هيهات که نفهميدم! خون بايد مي شدي و در رگ هايم جريان مي يافتي تا همه سلول هايم نيز، يا رب، يا رب مي گفت.
يا رب العفو،
خدايا نميرم در حالي که از من راضي نباشي. يا ابا عبدالله شفاعت...

باران شدید بود گفت : باید بروم ، گفتم کجا نگفت گفتم، بايد من را ببري! به زور راضي شد آن روزها در شهرداري معاونش بودم رفتيم به يک محله حلبي آباد، نزديک فرودگاه. گفتم(( چرا اين جا؟)) به باران وتندي آب جوي وخانه هاي حلبي اشاره کرد وگفت:
ما شهردار اين شهريم. بايد بتوانيم جواب اين مردم را بدهيم. پياده شد، رد جريان آب راگرفت، رفت. ديد آب سرازير شده رفته داخل يک خانه. در زد، پيرمردي آمدبيرون، گفت:((چي شده؟)) مهدي آب را نشان داد وگفت:((ما...)) پيرمرد عصباني بود وگل آلود،هرچي از دهانش درمي آمد به شهردار و هرکس که مي شناخت ونمي شناخت گفت.مهدي گفت:اگريک بيل بياوري
بدهي به ما کمکت مي کنيم، اين آب را ...
پيرمرد رفت وهمسايه ها آمدند بيل آوردند.
آن شب من ومهدي جوي کوچکي کنديم
وآب را هدايت کرديم بيرون کوچه.
تااذان صبح طول کشيد. تازه فهميديم
که مهدي شبهاي قبل را کجا صبح مي کرده
برگرفته شده از كتاب(خدمت ازماست)

صداي جمهوري اسلامي ايران با قطع برنامه هاي خود اعلام مي كند كه : نوجواني سيزده ساله با فداكاري ، زير تانك عراقي رفته و آن را منفجر كرد و خود نيز به شهادن رسيده است . لقمه از دست مادرش مي افتد و مي گويد : « اين محمد حسين من است » پدر اما باورش نمي شود .
خبر به پير جماران مي رسد و ايشان بي درنگ همان پيام معروف و زيبا را صادر مي كنند : « رهبر ما آن طفل سيزده ساله اي است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است با نارنجك ، خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد .»
شهيد فهميده ، يكي از هزاران نونهال و دانش آموز وارسته كشور بود كه با نثار خون خود بر طراوت و سرخي خون شهداي انقلاب و دفاع مقدس افزود . او با سرمايه عظيمي از فهم و درك انقلابي و باورهاي اسلامي به دنبال طوفان حوادث انقلاب وارد جنگ شد و با وجود سن كم خود ، در خونين شهر ، قهرماني جاودانه گشت .
حسين فهميده در طريقت ايصال به حقيقت براي ما تبديل به اسطوره شده است ، اگرچه اين رهبر 13 ساله از آسمان به زمين نيامده بود بلكه دل خود را آسماني كرده بود .
انفجار نارنجك هاي او ، گرچه آن زمان ، بسيار سريع اتفاق افتاد و فرو كشيد اما صوت حق طلبانه آن انفجار پس از طي 28 سال ، اكنون گوش مستكبران را كر كرده است . فلسطين ، عراق ، لبنان ، افغانستان ، بوسني و ... امروز آوردگاه نبرد خط شهيد فهميده با رهروان شيطان است .












اي كاش آن دم ما هم از باغ شهادت
يك شاخه از گل هاي غيرت چيده بوديم
آن روز كانان غسل با خون مي گرفتند
ما را چه مي شد كانچنان خوابيده بوديم
امـروز درهـاي شهــادت بـاز ، باز است
اي كاش ما اين جمله را فـهـميـده بوديم












هشتم آبان سالروز شهادت بسيجي دلاور شهيد محمد حسين فهميده گرامي باد

























طي عملياتي به نام كربلاي10 كه در غرب كشور به اجرا درآمد، مناطق بسياري به دست رزمندگان آزادشد. حضور نسبتا گسترده اكراد معارض عراقي در اين مناطق سبب گرديد تا در مرحله نخست گشايش جبهه تازه در غرب كشور، تلاشها عمدتا به اتصال عقبه مناطق آزاد شده به ايران و بازشدن عقبه نيروهاي معارض معطوف شود.


