آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود
داغ نهفته در جگرش بی شماره بود
در قاب خون گرفته ی چشمان خسته اش
عکس سر بریده و یک حلق پاره بود
شیرین و تلخ خاطره های سه سال پیش
این سر نبود بین طبق ، جشنواره بود
طفلک تمام درد تنش را زیاد برد
حرفی نداشت ، عاشق و گرم نظاره بود
با دست خسته معجر خود را کنار زد
حتی کلام و درد ِ دلش با اشاره بود
زخم نهان به روسری اش را عیان نمود
انگار جای خالی یک گوشواره بود
دستش توان نداشت که سر را بغل کند
دستی که وقت خواب علی گاهواره بود
در لابه لای تاول پاهای کوچکش
هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود
ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد
دریای حرف های دلش بی کناره بود
کوچکترین یتیم خرابه شهید شد
اما هنوز حرف دلش نیمه کاره بود
امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی ؟
گاهی دراین سکوت اسیرانه می زنی ؟
ای روشنای دیده ی دلهای تیره بخت
امشب سری به خانه ی پروانه می زنی؟
یک لحظه تاغریب دلم حس می کند تو را
دستی دراین غروب غریبانه می زنی ؟
درموج گریه ازنفس افتاد دخترت
با دست مرگ یک دونفس چانه می زنی ؟
گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ ،
موی مرا برای سفرشانه می زنی ؟
بابا! دلم برای تویک ذره شد بگو
سر می زنی به دخترخود یا نمی زنی ؟
آینه دار فاطمه ، تموم حاصل باباست
شبا صدای لالائیش ، تپشهای دل باباست
می دوخت به چشمای بابا ، نگاه صاف و ساده شو
وقت نماز که می رسید ، زود می آورد سجاده شو
یه گوشه توی خیمه ای ، تنگ غروب کربلا
جانماز کوچیکشو ، پهن کرده بود واسه بابا
باد سیاهی وزرید و ، به جای بابا شمر اومد
به صورت نحیف گل ، با دست سنگی سیلی زد
پیش چشای نیمه جون ، دشت و به آتیش کشیدند
پای برهنه بچه ها ، روی خارا می دویدند
زخم زبون و هلهله ، جای کبود سلسله
دلهره و وحشت شب ، دست سیاه حرمله
با التماس و اشک و آه ، می پرسید از راه نجف
می گفت کجاست قبر بابام ، رو بکنم کدوم طرف
یتیم نواز کوفیا ، حالا کجاست تا ببینه
سایة تازیانه ها ، به روی گلهاش می شینه
شده پاهای کوچیکش ، اسیر زخم آبله
از روی ناقه افتاده ، خدایا رفته قافله
دامن دشت پر شده از ، یه بغض و احساس کبود
زائر روی هم شدند ، آخه دو تا یاس کبود
نگاهاشون شبیه هم ، رو چهره شون یه هاله بود
صورتشان بنفشه پوش ، کنج لباشون لاله بود
روی یکی نیلی شده ، تو قصة غصب فدک
اون یکی هم از کوفیا ، بی بهونه خورده کتک
یکی غریب و بی پناه ، با گریه و خسته دلی
ولی یکی تو کوچه ها ، جلوی چشمای علی
با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست
از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست
شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست
باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست
قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست
آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست
تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست
دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست
دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست
حتي صبور قافله بي صبر مي شود
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست
از عــــرش ... از میــــــــان حسینـیـه خــــدا
آمـــد صــــدای نالـــه (( حـی علــی العـزاء ))
جمــــع ملائکـه همـــه گریــــان شـدند و بعد
گفـتنـد تسـلـیــت همـــه بر ســـــاحت خــدا
جبریل بال خـــدمت خـــود را گشـــود و گفت
یارب اجــــازه هست شــوم فرش این عــزا ؟
آدم زجنـــت آمــــــد و نالـــه کنــــان نشست
در بـزم استـجــــــابـت بـــی قـیـد هــر دعـــا
او کـه هــزار بــار به گــــــریــه نشستـــه بود
یک (( یا حسین)) گفت و همان لحظه شد به پا
آری تمــــــام رحمــت خـــود را خــدا گرفت...
گستــــرد بر محـــــرم این اشـک و گریـــه ها
آنگاه گفت : روضـــه بخـــوان (( ایها الرسول ))
جــــانـم فــــدای تشنـــــه لب دشــــت کربلا
***********
روضـــه تمـــام گشــت ولی مـــادری هنـــوز
آیــد صــدای گریـــه اش از بین روضــــــــه ها
این اشک ها به پای شما آتشم زدند
شکر خدا برای شما آتشم زدند
من جبرییل سوخته بالم، نگاه کن!
معراج چشم های شما آتشم زدند
سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم
هر جا که در عزای شما آتشم زدند
از آن طرف مدینه و هیزم، از این طرف
با داغ کربلای شما آتشم زدند
بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن
یک عمر در هوای شما آتشم زدند
گفتم کجاست خانه خورشید شعله ور
گفتند بوریای شما، آتشم زدند
دیروز عصر تعزیه خوانان شهرمان
همراه خیمه های شما آتشم زدند
امروز نیز نیّر وعمان ومحتشم
با شعر در رثای شما آتشم زدند...
بمان که روشنی دیده ترم باشی
شبیه آینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه دلگرمی حرم باشی
چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی
در این شلوغی گودال تنگ قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی
تو در بلند ترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه سرم باشی
جواب خنده دشمن به خواهرت با کیست
مگر تو قول ندادی برادرم باشی
تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ترم باشی
لباس مشکي ما را به دستمان بدهيد
به ما حسينيه ي گريه را نشان بدهيد
مرا که راهي بزم عزاي اربابم
براي زود رسيدن کمي توان بدهيد
اگر خداي نکرده در آخر خطم
به جان اشک سه ساله مرا امان بدهيد
نماز گريه ي ما با امامت سقاست
به روي مأذنه ي کربلا اذان بدهيد
براي آنکه بمانم هميشه بر درتان
به کلب قافله ي عشق استخوان بدهيد
قسم به حرمت چشمانتان اگر مُرديم
به روي سنگ حسينيه غسلمان بدهيد

رهبر من نور چشمان من است عشق او آيين و ايمان من است
ذوالفقار حيدري در دست او طاعتش ميثاق و پيمان من است
سيدي از نسل پاك فاطمه(س) هم ز نسل شير يزدان من است
در ولايت وارث آل نبي (ص) جانشيني از امامان من است
همچو مه تابد به قلب شيعيا ن نائب خورشيد پنهان من است
در هدايت سوي حق آرد مر ا اين هدايت سمت قرآن من است
دوستانش دوست مي دارم همي دشمن او دشمن جان من است
آنكه مهر او ندارد در وجو د بي گمان همكيش نادان من است
در سخن چون ابر مي بارد به دل در كوير خشك باران من است
در حضورش موج دريا ديده ام در كلامش راحت جان من است
در نگاهش غرق دريا مي شو م واژه هايش در و مرجان من است
قلب تارم را صفايي مي دهد جامع فكر پريشان من است
من مريد آن دل وارسته ام او مراد و پير عرفان من است
بوي يوسف مي دهد پيراهنش گرچه خوديعقوب كنعان من است
من چو سنگم او چو كوه بيستون من چو مورم او سليمان من است
من چو بلبل او چو باغ پر زگل من چوبرگ او سرو بستان من است
نام او ورد زبانم روز و شب عشق او درد است ودرمان من است
آرزوي ديدنش دارم به دل در فراقش شهر زندان من است
اي خوش آن روزي كه بينم رهبرم ساعتي در خانه مهمان من است
هرگز اي ياران دعايش مي كنيد شب نمازش ذكر ياران من است
روي خوبش با دو چشمت ديده اي چهره اش چون ماه تابان من است
غرق درياي تهاجم را چه غم ناجي كشتي ز طوفان من است
گر چه دشمن نقشه ها دارد بسي حامي او حي سبحان من است
در امانت او ‹‹ امين ›› انقلا ب در شجاعت شير ميدان من است
راه او باشد ره پير خمين (ره) رهرو راه شهيدان من است
افتخار ما بود ‹‹ سيد علي ›› سرور من جان جانان من است
چون فقيه وعالم است ودين شناس مرجع تقليد دوران من است
روز ششم ماه تير از سال شصت رهبرم جانباز ايران من است
اي خداوندا نگهدارش تو با ش چون دعاي او نگهبان من است
شعر امروزم كه وصف رهبر است بهترين اشعار ديوان من است
پيروانش ني به پاكستان و هند درفلسطين است و لبنان من است
گوئيا مهدي(عج) چنين گويد كه او بهترين اصحاب و ياران من است
|
مرا که دانه اشک است دانه لازم نیست |
امروز مرا به دشمنان غالب کن واندر طلب حقیقتم طالب کن
فردا که لحد را به سرم بگذارند ختمم به علی بن ابیطالب کن
به گريه هاي بدون صدا دلم تنگ است
قسم به ندبة « آقا بيا» دلم تنگ است
ستاره مي چكد از خلوت شبانة من
به وسعت همة گريه ها دلم تنگ است
شكسته بال و پرم در هواي دلتنگي
قفس نشين شده ام بي تو تا دلم تنگ است
تو نيستي متعلق فقط به خوبان كه
شبي به خلوت من هم بيا دلم تنگ است
به حلقه هاي ضريح مجعد زلفت
گره زدم دل سرگشته را دلم تنگ است
چه مي شود كه شبي ميهمانتان باشم
براي خيمة سبز شما دلم تنگ است
شبيه عطر بهشت است عطر سردابت
براي خانه تان ، سا مرا دلم تنگ است
قسم به پرچم مشكي روضة ارباب
براي ديدن كرب و بلا دلم تنگ است

در جهان، هم شأن و همتايى، كجا دارد بقيع چون كه يك جا، چار محبوب خدا دارد بقيع
نور چشمان رسول و، پور دلبند بتول صادق و سجّاد و باقر، مجتبى دارد بقيع
خلق شد عالم ز يُمنِ خلقت آل عبا يك تن از آن پنج تن آل عبا دارد بقيع
همدم دلدادگان و محرم محراب راز هست زين العابدين، بنگر چه ها دارد بقيع
حاصل آيات قرآن، باقر علم رسول وارث فضل و كمال انبيا دارد بقيع
صادق آل محمّد، ناشر احكام حق دين و دانش را، رئيس و پيشوا دارد بقيع
در نظر آيد، زمين بر چرخ سنگينى كند بس كه خاكش گوهر سنگين بها دارد بقيع
گرچه تاريك است و در ظاهر ندارد يك چراغ همچو ايوان نجف نور و صفا دارد بقيع
رازها گويد به گوش شب در اين جا كهكشان رمزها از خلقت ارض و سما دارد بقيع
اختران حيران و مه مات است و شب غرق سكوت يا كه پاس احترام اوليا دارد بقيع؟
سايه ها نجواكنان بر مدفن اين چار تن كرده شب گيسو پريشان؟ يا عزا دارد بقيع؟
سر به ديوارش زند هر كس از اين جا بگذرد در سكوتش، ناله ها و گريه ها دارد بقيع
چار معصومند و دورند از حريم جدّشان شكوه ها از دشمنان مصطفى دارد بقيع
مى كند محكوم ظالم را، به هر دور زمان گفته ها با زائران آشنا دارد بقيع
بشنو از اين قبرها، بانگ: اَنَا الْمَظْلوم را تا كه مهدى باز آيد، اين ندا دارد بقيع
تا شود ثابت، كه نور حق نمى گردد خموش گرچه ويران شد، جلال كبريا دارد بقيع
ناله اُمُّ البَنين با اشك زهرا همدم است در غبار غم جمال كربلا دارد بقيع
امشب است آن شب كه شادى بر در دربار عشق حلقه مىكوبد كه عقل آمد پى دیدار عشق
ساقیا لبریز كن امشب ز مى پیمانه را تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق
سینه زنها، سینه چاكان، سینه سرخان را بگو دست افشانى كنید آمد سپهسالار عشق
تا كه سازد پرچم خودكامگى را سرنگون زد قدم در ملك عالم میر و پرچمدار عشق
نقطه پرگار هستى گر حسین بن على است آمد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق
تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما آمد آن جانبازى قطعه قطعه پیكار عشق
آن كه با تیغ كجش شد قامت اسلام راست آمد از ره تا ببوسد سنگر ایثار عشق
تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه كرد جان شیرین را نثار مقدم دلدار عشق
بر سر پیمان نشست و با عدو پیمان نبست داد سر با سرفرازى تا كه شد سردار عشق

دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت كز مقام و مرتبت شد جعفر طیار عشق
چشم داد و چشم بر خوان ستمكاران ندوخت تا كه شد سیراب از سرچشمه سرشار عشق
میشود مستور زیر ابر تا روز معاد ماه بیند روى ماهش تا كه نگردد خار عشق
از على باید چنین فرزند تا روز مصاف همچو گل پرپر شود تا كه نگردد خار عشق
شیر حق را شرزه شیرى داد حق، كز هیبتش روبهان را مىكند در دهر تار و مار عشق
اى بنازم بر چنین آزاد مردى كز شرف گوى سبقت برده در ایثار با اقرار عشق
آفرین بر همت مردانهاش كز یك نگه چون على وا مىكند صدها گره از كار عشق
رحمت حق باد بر شیر تو اى ام البنین این چنین شیرى نمودى هدیه بر دادار عشق
تا كه او باب الحوائج هست دست حاجتى شاعر ژولیده را نبود بر اغیار عشق
" ژولیده نیشابوری"
اشکی بود مرا که به دنیا نمی دهم
این است گوهری که به دریا نمی دهم
گر لحظه ای وصال حبیبم شود نصیب
آن لحظه را به عمر گوارا نمی دهم
عمری بود که گوشه نشین محبتم
این گوشه را به وسعت صحرا نمی دهم
در سینه ام جمال علی نقش بسته است
این سینه را به سینۀ سینا نمی دهم
سرمایه محبت زهراست دین من
من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم
گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا
یک ذره از محبت زهرا نمی دهم
امروز بزم ماتم زهرا بهشت ماست
این نقد را به نسیۀ فردا نمی دهم
آقا میا اینجا کسی در فکرتان نیست
اینجا کسی دلواپس صاحب زمان نیست
زخم زبان ، بیچاره کرده عاشقان را
اینجا کسی با هیئتی ها مهربان نیست
هر کس کلاه خویش را چسبیده محکم
اینجا کسی در فکر درد دیگران نیست
قرآن شده کالای دست اهل بازار
هیهات قرآن هم فروشش رایگان نیست
| بر روی دیوار اتاق شاعرت هم دیگر نشان قاب عکس جمکران نیست |
در صدای زنگ او ساز بلاست صحبت از ماه غم و کبر و بلاست
هیچ می دانی که با رنج و محن از کدامین کربلا گویم سخن
گوش کن تا بابی از آن وا کنم کربلای عشق را معنا کنم
کربلا یعنی تولی داشتن مهر حیدر عشق زهرا داشتن
کربلا یعنی تبرای شدید از پلیدی های دوران و یزید
کربلا یعنی اطاعت از امامگه به حکم او نشستن گه قیام
کربلا یعنی که یار رهبری از حسین عصر خود فرمانبری
کربلا یعنی تحول در وجود جامه ی زهد و حیا را تار و پود
کربلا یعنی به حق واصل شدن یار حق و دشمن باطل شدن
کربلا یعنی بیا جانانه شو گرد شمع عشق حق پروانه شو
کربلا یعنی کتاب عشق حق از الف تا یای او سرمشق حق
کربلا یعنی که انسی با نماز روی بر درگاه رب بی نیاز
کربلا یعنی که خون آب وضو با خدا بی واسطه در گفتگو
کربلا یعنی همیشه مکتبی تو حسینی خواهر تو زینبی
کربلا یعنی سراپا جان شدن در منای عاشقی قربان شدن
کربلا یعنی سر و جان باختن پل به معراج شرافت ساختن
کربلا یعنی که عاشورای خون موسم انا الیه راجعون
کربلا یعنی گل احمر شدن روی دست باغبان پرپر شدن
کربلا یعنی هم آغوش اجل تلخی مرگش نکوتر از عسل
کربلا یعنی بهار تشنگی شعله بر دل از شرار تشنگی
کربلا یعنی چو گل افروختن پیش آب از تشنه کامی سوختن
کربلا یعنی که در دریای آب تشنه اما آب کردن را جواب
کربلا یعنی فغان و زمزمه خنجر و حنجر نگاه فاطمه
کربلا یعنی که تیغ و جسم یار یک هزار و نهصد و پنجاه بار
کربلا یعنی قلم یعنی کتاب پیکر قرآن و زخم بی حساب
کربلا یعنی عطش یعنی شرار خیمه و طفلان در حال فرار
کربلا یعنی سراپا عشق و شور گه به نیزه گاه در کنج تنور
کربلا یعنی که نیلی روی ماه صورت طفلان و سیلی آه آه
کربلا یعنی که حق در سلسله پاسخ اشک غریبان هلهله
کربلا یعنی شب و أخت الامام در نماز اما نماز بی قیام
کربلا یعنی که در بازارها کعبه اما کعبه ی آزارها
کربلا یعنی که آیات حکیم یک زن و هفتاد و دو داغ عظیم
من گريه مي ريزم به پاي جاده ات، تا آئـيـنـه کـاري کـرده بـاشـم مقدمت را
اوّل ضـمــيـر غـائـب مـفـرد کــجـائـي؟ اي پاسـخ آديـنـه هــاي پـــر مــعــمّــا
حتمّي ِ بي چون و چرای سبز برگرد... راحـت شويـم از دسـت امـا و اگــرها
آب و هواي خيمه ي سبزت چگونه است؟ اينجا گهي سرد است و گاهي نيست گرما
بـهــر ظهور امـروز هـم روز بدي نيست اي تـکـسوار جـاده هـاي رو بـــه فـردا
آقا، صـداي پــــاي سبـز مـرکب توست تــنـها جـواب ايـنـهمه "مي آيـد آيــا؟"
يک جمعه مي بينيد نگاه شرقي ِ من خورشيد پيدا مي شود از غروب دنيا
آقـا نـمـاز جـمـعـه ي ايـن هـفـتـه با تو پـاي بـرهـنـه آمـدن تـا کـوفـه بــا مــا
منبع:اشعار مذهبی
جمعه یعنی اشک های انتظار جمعه یعنی،شكوهِ از هجران یار
جمعه یعنی آه،الـغـوث،الامـان در فـراق مـهـدي صـاحـب زمــان
عـمـری در آرزوی وصــــال تــو سـوختـیـم بـا یـاد آفـتــاب جـمـــال تــو سوختیم
ما را اگـر چـه چـشـم تـمـاشـا نـداده انـد ای غایب از نظر به خیال تو سوختیم
ای شام هجر کی سپری میشوی که ما در آرزوی صــبـــح زوال تـــو سوختیم
چندی بـه گـفـتـگوی فـراق تـو ساختـیـم عمـری در آرزوی وصـال تـو سوختیم
یا اباصالح ادرکنی ...
بـه كــوره راه شب ای ماهـتـاب بـا من باش درین مـسیـر پــر از اضطراب بــا مــن بــاش
كنــون كـــه عـزم سفــر دارم از دیـار غـروب بـه شهر نـور،توای ماهـتـاب بــا مــن بــاش
چو ذرّه در تـب خورشید عشق می سوزم بـیـا و در ســفــــــر آفـتـــاب بــا مــن بــاش
چـو مـاه،نـهضت نورانیم به تاریـكـی سـت ظفر شـكــوه!دریـن انـقلاب بــا مــن بــاش
ز دامـن فـلك امشـب ســتـاره بـایـد چـیــد سپهر عشــق!درین انتخاب بــا مــن بــاش
تو ای زلالتر از چشمه های هستی بخش درین كـویــر سراسر سراب ، بــا مـن بــاش
نیامدی كه چو پروانه سوخـتـم ای دوست كنون كه شمع صفت گشتم آب با من باش
لالهها، شعله كش از سينه داغند به دشت در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز
از سراپرده غيبت خبرى باز فرست كه خبر يافتگان، بىخبرانند هنوز!
آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان كه صدف سوز جهان، بد گهرانند هنوز
پرده بردار! كه بيگانه نبيند آن روى غافل از آينه، اين بىبصرانند هنوز!
رهروان در سفر باديه، حيران تواند با تو آن عهد كه بستند، بر آنند هنوز
ذرّهها در طلب طلعت رويت، با مهر همچنان تاخته چون نو سفرانند هنوز
سحر آموختگانند، كه با رايت صبح مشعل افروز شب بىسحرانند هنوز
طاقت از دست شد، اى مردمك ديده! دمى پرده بگشاى! كه مردم نگرانند هنوز
"مشفق كاشانى"
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خـلـیـل آتـشـین سخن تبــر به دوش بت شـکن
خدای ما دوباره سنگ وچوب شد نیامدی
برای مـا که خسـته ایم و دل شکسـته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمـام طـول هـفـته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی
سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان (عج) صلوات
جــلـوه جـنـت به چـشم خـاكيان دارد بـقـيـع
يــا صــفـاي خـلــوت افــلاكـيــان دارد بـقـيـع
مـي تـوان گـفت از گـلاب گـريـه اهـــل نـظر
صــد هـزاران چـشـمـه آب روان دارد بـقـيـع
گـر چـه مي تابد بر او خورشيد سوزان حجاز
از پـــر و بــال مــلائـك ســايـبـان دارد بـقـيـع
قـرن ها بگـذشـته بر ايـن ماجـرا اما هــــنوز
داغ هـجـده سـاله زهراي جوان دارد بـقـيـع
خــفـتـه بـين مـنبـر و مـــحرابي امـا بـاز هم
از تــو اي انســيه حــورا نشـان دارد بـقـيـع
راز مــخفي بودن قـــبـر تـو را بـا مـا نـگفـت
تابه کي مهر خموشي بر دهان دارد بـقـيـع
شب كه تنها ميشود با خـلوت روحاني اش
اي مـــديـنـه انـتــظـار ميــهمان دارد بـقـيـع
شب كه تاريك است و در بر روي مردم بسته است
زائـري چــون مــهــدي صاحــب زمــان دارد بـقـيـع
